جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۷:۲
بهش بگو:تو با من چیکار داری آخه؟
این غذا داره میون اهل تعارف میچرخه,اگه اهلشی بفرما,اگه اهلش نیستی,بکش کنار بذار تماشاش کنیم!!
این غذا داره میون اهل تعارف میچرخه,اگه اهلشی بفرما,اگه اهلش نیستی,بکش کنار بذار تماشاش کنیم!!
جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ۱۹:۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
چه کنم خاطر صیاد عزیزست مرا
ورنه از کشمکش دام به تنگ آمده ام !
ملا محمدحسن سامع.
...................................
اگـر آن مِـیـی که خوردی به سحـر نبود گـیرا
بِـسـتـان زِ مـن شـرابـی که قـیامَـتـسـت حـقـا
چـه تَـفـرُج و تماشا کـه رسـد زِ جـام اوّل
دومـش نعوذبالله چه کـنـم صفـت سوّم را
غـم و مصـلحـت نماند همه را فُـرود رانـد
پس از آن خـدای داند که کجـا کـشد تماشا
تـو اسـیـر بـو و رنگـی بـه مـثال نقـش سـنگـی
بجَـهـی چـو آب چـشـمه زِ درون سـنگ خـارا
مولوی
همین!!!
مرتضی میگه:
چه کنم خاطر صیاد عزیزست مرا
ورنه از کشمکش دام به تنگ آمده ام !
ملا محمدحسن سامع.
...................................
اگـر آن مِـیـی که خوردی به سحـر نبود گـیرا
بِـسـتـان زِ مـن شـرابـی که قـیامَـتـسـت حـقـا
چـه تَـفـرُج و تماشا کـه رسـد زِ جـام اوّل
دومـش نعوذبالله چه کـنـم صفـت سوّم را
غـم و مصـلحـت نماند همه را فُـرود رانـد
پس از آن خـدای داند که کجـا کـشد تماشا
تـو اسـیـر بـو و رنگـی بـه مـثال نقـش سـنگـی
بجَـهـی چـو آب چـشـمه زِ درون سـنگ خـارا
مولوی
همین!!!

جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲ ۲۳:۵۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
پانویس جان
برای اثبات حرفت(آنهم در آن موضع)،
چرا از جان ما مایه میگذاری؟!
همین!!!
مرتضی میگه:
پانویس جان
برای اثبات حرفت(آنهم در آن موضع)،
چرا از جان ما مایه میگذاری؟!
همین!!!

شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۳۰
در کسادترین بازارها هم خدا روزی رسونه!....یک مثلی هست که میگوید: لر نره به بازار، بازار میگنده!....البته مورد استفاده این مثل فقط در خارج از استان لرستانه!....برای همین هم هیچوقت در بازارهای لرستان بازار کساد نیست و هیچ جنسی رو دست کسی نمیمونه......
بعد هم اینکه وقتی تقاضا زیاد میشود، عرضه هم بالا میرود تا تعادل برقرار شود....و بدی کار این است که دستفروشها هم بدون رعایت دکاندارهای قدیمی و صاحب جواز، از این موقعیت سوءاستفاده میکنند و با بساط کردن در معابر یا همینطور سرپایی اقدام به عرضه و فروش ِ اجناس و محصولات و مکتوبات غیراستاندارد میکنند....که البته سود آنچنانی در بر ندارد و تنها کفاف یک بخور و نمیر مختصری در رفع یک سری حوائج اولیه را میدهد....
بعد هم اینکه وقتی تقاضا زیاد میشود، عرضه هم بالا میرود تا تعادل برقرار شود....و بدی کار این است که دستفروشها هم بدون رعایت دکاندارهای قدیمی و صاحب جواز، از این موقعیت سوءاستفاده میکنند و با بساط کردن در معابر یا همینطور سرپایی اقدام به عرضه و فروش ِ اجناس و محصولات و مکتوبات غیراستاندارد میکنند....که البته سود آنچنانی در بر ندارد و تنها کفاف یک بخور و نمیر مختصری در رفع یک سری حوائج اولیه را میدهد....
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ۱۳:۳۷
اہنهم یک مساله دیگه با اینترنت که با یک فشار دکمه هر کس و ناکسی حرف میزند و هر کس و ناکسی اطلاعات کسب میکند و ربطی فقط به عرفان ندارد . مد روز است.
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ۱۶:۱۹
صحبت بازار و کسادی بازار شد به یاد حکایتی افتادم که با اشارهای که در این پست شده بی ارتباط نیست....
میگویند پیرمردی مومن و خدا ترس در بازار حجرهای داشت و سالیان سال در آنجا به کسب ِ روزی مشغول بود و با مردم داد و ستد داشت....سه تا از پسران او هم از بچگی به کمک پدر آمده بودند و زیر نظر او با فوت و فن کاسبی و خرید و فروش و داد و ستد با مردم آشنا شده بودند....جوری که به تدریج و در طی سالها تجربه اندوزی کرده و البته تحت نظارت دائمی پدر همه کارهای حجره را به عهده گرفته و با همهی زیر و بم بازار آشنا شده بودند.....سالها بر این منوال میگذرد تا روزی پدرشان که دیگر آن نیرو و توان قدیم در او کم شده بود و کمکم آفتاب عمر را بر لب بام میدید و میخواست بعد از آن به استراحت و عبادت مشغول شود، از آنها خواست که روبروی او بنشینند تا آخرین توصیهی لازم را که تا به حال به آن اشارهای نکرده بوده، بشنوند....هر سه پسر با کنجکاوی و سراپا گوش امر او را اطاعت کردند و منتظر، چشم بر دهان پدر پیر خود دوختند.....
- فرزندان من، از فردا دیگر در کنار شما نخواهم بود و با همه اطمینانی که به شما دارم اما هنوز میترسم که گول بخورید و سرتان کلاه برود و گرفتار خسران و ضرر شوید و این خسارت و ضرر با آنچه تا به حال آموختهاید فرق دارد!.......
هر سه پسر که به مهارت و هوشیاری خود مطمئن بودند با ناباوری لبخند زدند و اظهار کردند، چگونه چنین چیزی امکان دارد وقتی ما به همهی اصول و امور کسب و تجارت آشنا هستیم و میدانیم که اجناس را باید به چه قیمت خریداری کنیم و به چه بهایی بفروشیم؟!
و پدر گفت: گول خوردن و کلاه بر سر رفتن فقط آن نیست که مال شما را ببرند....بترسید از آنکه گول بخورید و دین و ایمان شما بر باد برود......و آن وقتی است که خریداری سادهلوح و نا وارد به شما مراجعه میکند و از قیمت و کیفیت کالا خبر ندارد و فقط به ایمانی که به شما دارد تکیه میکند و شما گول شیطان را میخورید و جنسی که پنج دینار ارزش دارد را بیست دینار به او میفروشید و اینگونه دچار ضرر و خسران میشوید!
میگویند پیرمردی مومن و خدا ترس در بازار حجرهای داشت و سالیان سال در آنجا به کسب ِ روزی مشغول بود و با مردم داد و ستد داشت....سه تا از پسران او هم از بچگی به کمک پدر آمده بودند و زیر نظر او با فوت و فن کاسبی و خرید و فروش و داد و ستد با مردم آشنا شده بودند....جوری که به تدریج و در طی سالها تجربه اندوزی کرده و البته تحت نظارت دائمی پدر همه کارهای حجره را به عهده گرفته و با همهی زیر و بم بازار آشنا شده بودند.....سالها بر این منوال میگذرد تا روزی پدرشان که دیگر آن نیرو و توان قدیم در او کم شده بود و کمکم آفتاب عمر را بر لب بام میدید و میخواست بعد از آن به استراحت و عبادت مشغول شود، از آنها خواست که روبروی او بنشینند تا آخرین توصیهی لازم را که تا به حال به آن اشارهای نکرده بوده، بشنوند....هر سه پسر با کنجکاوی و سراپا گوش امر او را اطاعت کردند و منتظر، چشم بر دهان پدر پیر خود دوختند.....
- فرزندان من، از فردا دیگر در کنار شما نخواهم بود و با همه اطمینانی که به شما دارم اما هنوز میترسم که گول بخورید و سرتان کلاه برود و گرفتار خسران و ضرر شوید و این خسارت و ضرر با آنچه تا به حال آموختهاید فرق دارد!.......
هر سه پسر که به مهارت و هوشیاری خود مطمئن بودند با ناباوری لبخند زدند و اظهار کردند، چگونه چنین چیزی امکان دارد وقتی ما به همهی اصول و امور کسب و تجارت آشنا هستیم و میدانیم که اجناس را باید به چه قیمت خریداری کنیم و به چه بهایی بفروشیم؟!
و پدر گفت: گول خوردن و کلاه بر سر رفتن فقط آن نیست که مال شما را ببرند....بترسید از آنکه گول بخورید و دین و ایمان شما بر باد برود......و آن وقتی است که خریداری سادهلوح و نا وارد به شما مراجعه میکند و از قیمت و کیفیت کالا خبر ندارد و فقط به ایمانی که به شما دارد تکیه میکند و شما گول شیطان را میخورید و جنسی که پنج دینار ارزش دارد را بیست دینار به او میفروشید و اینگونه دچار ضرر و خسران میشوید!
شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۲ ۱۸:۵
حرف حساب جواب نداره ( سكوت داره ....)
یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۲ ۰:۱۴
سلام
عزيزو دلم مطالب رادرباره باره أين جماعت إز خود متشكر بدقت مطالعه نمودم ،يادم به د استان ابو جهل وپيغمبر اسلام افتادو،او در آينه وجود خودش أيشان را بنحو باطن شيطاني خودش مشاهده مينمود،ولي كساني كه دارا ى باطن زلال وخالى ازعقدوحقد بود أيشان رادر حد نورانيت الهى بچشم دل زيارت مى نمودند،خوش بر احوالشان،خداوند ميفرمايدمعرفتى به نورانيت معرفتى باالله ،همه عرفابنورانيت حق تعالى مزين هستند،إي كاش با دل صاف وخالى إز تيرگى وحب وبغض بر أين نوادر عالم هستى نظركنيم ،انشاء اله
با احترام عطا
عزيزو دلم مطالب رادرباره باره أين جماعت إز خود متشكر بدقت مطالعه نمودم ،يادم به د استان ابو جهل وپيغمبر اسلام افتادو،او در آينه وجود خودش أيشان را بنحو باطن شيطاني خودش مشاهده مينمود،ولي كساني كه دارا ى باطن زلال وخالى ازعقدوحقد بود أيشان رادر حد نورانيت الهى بچشم دل زيارت مى نمودند،خوش بر احوالشان،خداوند ميفرمايدمعرفتى به نورانيت معرفتى باالله ،همه عرفابنورانيت حق تعالى مزين هستند،إي كاش با دل صاف وخالى إز تيرگى وحب وبغض بر أين نوادر عالم هستى نظركنيم ،انشاء اله
با احترام عطا
شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲ ۱:۵۶
جناب پانویس قرار بود در مورد عشق و قربانی شدن و همچنین ازدواج مطلالب را بنویسید؛ ادامه نمی دهید؟
---
بله، اما متاسفانه فرصت نمی کنم.
ببینیم چه می شود.
---
بله، اما متاسفانه فرصت نمی کنم.
ببینیم چه می شود.
شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۲ ۲۲:۱
پانویس عزیز
ممنون به خاطر آنکه میگویی و مینویسی.
شاید روز نیازمندی دستگیر محتاجی شود که برای من بود.
ممنون به خاطر آنکه میگویی و مینویسی.
شاید روز نیازمندی دستگیر محتاجی شود که برای من بود.
یکشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲ ۱۹:۳۸
خواهشا یه کاریش بکنید دیگه آقای پانویس.
در مورد هویت فکری و ... که خیلی گفتید؛ یه کمی هم در مورد ازدواج و عشق زمینی و اینا بگید که خیلی کم در موردش گفتید.
ممنون.
در مورد هویت فکری و ... که خیلی گفتید؛ یه کمی هم در مورد ازدواج و عشق زمینی و اینا بگید که خیلی کم در موردش گفتید.
ممنون.
نظر شما