tabkom
۱۷؍۱۱؍۱۳۹۲ ۱۵:۴۲
بسیار قابل توجه و کاربردی بود این تجربه......
و من فکر می‌کنم مثل همین خانم بهترین روش این است که دانسته‌های خود را در مورد خودشناسی همواره به محک عمل و تجربه در بیاوریم....و الا از این همه آموختن و پس ندادن آدمی رودل ِ مغزی می‌کند.....زمان و مکان هم به راحتی و فراوانی در دسترس است....هم در تنهایی و هم در اجتماع.....از همین صبح اول صبح که چشم باز می‌شود صحنه آماده‌ی کاربری و امتحان است.....
پرما
۱۷؍۱۱؍۱۳۹۲ ۱۷:۵۰
تجربه بسیار جالبی بود.
تجربه کودکی من نسبت به خواب یک جور دیگری بود. انقدر عاشق زندگی بودم که از خواب فرار میکردم و نمی خواستم چشمهامو ببندم و یک جورایی می خواستم فرار کنم و برم به بازی کردنم برسم. اما امان از بزرگترها که خواب ظهر رو برای بچه ها واجب می دونستند.
گیج شده
۱۹؍۱۱؍۱۳۹۲ ۲۰:۳۲
سلام
تجربه جالبی بود
دیروز یه گوسفندی رو برای قربانی خریده بودند.
همیشه عاشق حیوانات بودم.اما دیروز ی تجربه خیلی جالب و جدیدی رو درک کردم.
وقتی بخوای با یه گوسفند رابطه برقرار کنی کافیه بتونی دستتو بذاری روی پیشونیش و نوازشش کنی.
دیروز بعد اینکه اینجوری باهاش رابطه برقرار کردم یهو یه چیزی به ذهنم رسید که قلقلکش بدم و در کمال قشنگی وقتی زیر گلوشو قلقلک میدادم با یه نازی سرشو پایین میکرد و آدم پر از یه چیزی میشد که نمیدونم چی بود.
یادمه قبل از اینها اولین چیزی که در برخورد با یک گوسفند داشتم این بود که یه نفر بهم بگه رفتی پیش گوسفند بو گرفتی
با بهم بگه خیلی حرفتو میفهمه ها انگار هم نوعشو پیدا کرده.
البته حیوون دوستیم مربوط میشد به بچگیام.
بابام برام یه بره خریده بود خیلی دوستش داشتم حتی ناهارمو میرفتم پیش اون تا وقتی اون علف میخوره منم نهار بخورم.
دنیای پدیده هایی که فکر توشون نیست خیلی لذت بخشه و جالب اینکه براش پایانی هم نیست...
چند سالی بود که قضاوت دیگران این قشنگیو ازم گرفته بود...
سان شان
۲۰؍۱۱؍۱۳۹۲ ۸:۲۲
سلام

تجربه قشنگی بود ، یکی از دوستان که استاد دانشگاه است هر وقت که می رفت از فروشگاه برای سگ اش گوشت ارزان قیمت بخرد بقول خودش از بدشانسی یا شاگردانش می دیدند و یا همکاران و فامیل ، می گفت اوایل هر آشنائی که می دیدم توضیح میدادم اما نمی دانم چرا این اتفاق همیشه تکرارمی شود و نمی دانم چیکار کنم که آنها فکر نکنند برای خودم می خرم من هم به شوخی گفتم چون حساسیت داری به این موضوع تکرار می شود بعد ازاین هیچکار نکن و به هیچ کس هم هیچ توضیحی نده آنوقت هیچ کس ترا نمی بیند ،چون خودم این را سرِکارتجربه کرده بودم ابتدای امر این من هستم که این وضعیت های مثلا بی ارزش و بی اعتبار را می بینم اگر من توجه نکنم یا متوجه نگاه دیگران نمی شوم ویا نگاه و قضاوتشان برایم بی اهمیت می شود
پارمیس
۲۰؍۱۱؍۱۳۹۲ ۲۰:۷
چشم کودک آینه پاک و زلالی است که به ناگاه انسان هویت فکری خود مسخ شده اش را در آن میبیند و از آن چهره زشت و قبیح، وحشت می کند ،حال اگر انسان هویت فکری این مسخ شدگی را بپذیرد یک قدم بزرگ برای برگشتن به اصالت خود بر داشته است اما اگر نپذیرد و توجیح کند که آنچه دیده ،خیال بوده است در منجلاب  بیشتری فرو خواهد رفت .
morteza.deyanatdar
۲۰؍۱۱؍۱۳۹۲ ۲۳:۲۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

دوستان یه چیزی میگم نخندیدا؛
من با اشیاء هم همینطور برخورد می کنم!😊

همین!!!🌹
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد