شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ ۱۹:۳۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
همان شاعر که این رباعی را از آن آوردی میگه:(البته با اجازه شاعر با کمی دخل و تصرف)
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتی که مرا تا به قیامت جفتی
کو آن سخنی که وقت مستی گفتی
همین!!!
مرتضی میگه:
همان شاعر که این رباعی را از آن آوردی میگه:(البته با اجازه شاعر با کمی دخل و تصرف)
دوشینه مرا گذاشتی خوش خفتی
امشب به دغل بهر سوئی میافتی
گفتی که مرا تا به قیامت جفتی
کو آن سخنی که وقت مستی گفتی
همین!!!
شنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۰ ۱۹:۵۰
صحرای دلم ز عشق تو شورستان
باشد که ببینمات به طرف بستان
تا کی چو منی به پای تو آشفته
یک لحظه بیا کام بده جان بستان
باشد که ببینمات به طرف بستان
تا کی چو منی به پای تو آشفته
یک لحظه بیا کام بده جان بستان
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۱۰:۰
این عکس مرا بیاد سخت ترین دوران زندگیم می اندازد. در شورستان نیز اثار حیات هست زندگی از هر فرصتی استفاده می کنه تا زیبایی هایش را به ما اهدا کنه با یک نگرش کلی به زندگیمان می بینیم بهترین و اموزنده ترین و پر ثمرترین تجربیات زندگیمان را از شورستان ها گرفته ایم . گلی که در گلخانه با انواع مراقبتها گل می دهد زیباست اما با گلی که د رشورستان در زیر افتاب سوزان و سخت ترین شرایط گل میدهد قابل قیاس نیست . بیایید از هر فرصتی برای احیا شدن استفاده کنیم
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۱۰:۳۰
آقای پانویس به به
تصویر با شعر چه جور است و الهام بخش
مرا به یاد دو شعر زیر انداخت
گر چه در خشکی هزاران رنگهاست
ماهیان را با یبوست جنگهاست
غیر از آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بگسلم
شاد باشید ورها
تصویر با شعر چه جور است و الهام بخش
مرا به یاد دو شعر زیر انداخت
گر چه در خشکی هزاران رنگهاست
ماهیان را با یبوست جنگهاست
غیر از آن زنجیر زلف دلبرم
گر دو صد زنجیر آری بگسلم
شاد باشید ورها
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۰ ۱۱:۳۵
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شکر شیرین شدم از شور عشق

چون شکر شیرین شدم از شور عشق

دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۸:۹
احسنت به همه شعرا!
مانيز طبع شعرمان گل كرد ...
گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشدو ما نه دو ديديم و نه يك
مانيز طبع شعرمان گل كرد ...
گفته بودي كه شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشدو ما نه دو ديديم و نه يك
دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۱۲:۶
این برای "من" شورستان ، برای ذهن بدون تصاویر و اوهام "شور"ستان و گلستان است وقتی رنگ و لعاب منیت از دل زدوده شد وقتی دیگرهیچ ارزش اعتباری آن را برای "من" زینت نمی بخشد پاک و ساده و عریان و بی غل و غش میشود بیچاره هویت فکری که ظاهر ساده وچاک خورده وشوربخت را می بیند خبر ندارد در عمق این ظاهر ساده وچاک چاک از عشق چه شور و غوفائی بپاست نمی بیند که چگونه گل فطرت از آن سرزده و آنجا را به "شور"ستان عشق و مهر تبدیل کرده است ،
دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۲۲:۳۶
می دونید برام چی تداعی شد ؟؟؟؟
غربت عظیم این گل ....
مثل غربت گل یخ ....
غربت ، همیشه غنی می کنه همه چی رو ... منحصر به فرد و تک می کنه ...
نه که غرور بیاره هااااا ....
تنها تکیه گاه آدم می شه خود خودش ....
نه نوازشگری ... نه چشمان دعایی به سویت .... نه ابزار پرورش دهنده ی خاصی ...
نه هر چیز آماده و مهیایی برای حفاظتت ....
و تو تک و تنها در مسیر طوفان حوادث ... درسهایی پشت سر هم میان و بهت داده می شن و از تنت می کاهند و به روحت اضافه می کنن .... ووووو
گاهی از غریب بودن ، لذت می برم ... چون کاملا می تونم خودم باشم با تمام کاستی ها .... با تمام تلاشها و نهایت ، رسیدن به رضااااااا
و اینطور باور دارم که غریب بودن اینه که فهم ، از آگاهی زمان جامعه ات پس و پیش باشه ....
خدایا تو کنارمان باش باکی نیست در جهانی تنها باشیم ....
شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر



این گلها برای خداست ...




و اینها برای غریب ها .....





و اینها برای جان های شیفته ....


و اینها برای پانویس عزیز ...


اینها مال آقای خوش ذوق که برام ثابت شده خوش ذوقیشون









و اینها برای خوانندگان این سایت پر بار ....
غربت عظیم این گل ....
مثل غربت گل یخ ....
غربت ، همیشه غنی می کنه همه چی رو ... منحصر به فرد و تک می کنه ...
نه که غرور بیاره هااااا ....
تنها تکیه گاه آدم می شه خود خودش ....
نه نوازشگری ... نه چشمان دعایی به سویت .... نه ابزار پرورش دهنده ی خاصی ...
نه هر چیز آماده و مهیایی برای حفاظتت ....
و تو تک و تنها در مسیر طوفان حوادث ... درسهایی پشت سر هم میان و بهت داده می شن و از تنت می کاهند و به روحت اضافه می کنن .... ووووو
گاهی از غریب بودن ، لذت می برم ... چون کاملا می تونم خودم باشم با تمام کاستی ها .... با تمام تلاشها و نهایت ، رسیدن به رضااااااا
و اینطور باور دارم که غریب بودن اینه که فهم ، از آگاهی زمان جامعه ات پس و پیش باشه ....
خدایا تو کنارمان باش باکی نیست در جهانی تنها باشیم ....
شکررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر



این گلها برای خداست ...



و اینها برای غریب ها .....




و اینها برای جان های شیفته ....

و اینها برای پانویس عزیز ...

اینها مال آقای خوش ذوق که برام ثابت شده خوش ذوقیشون 








و اینها برای خوانندگان این سایت پر بار ....سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۰ ۱۱:۵۷
این ها که الان می نویسم نمی دانم چقدر به این تاپیک ربط دارد یا نه؟ ولی دیگه چیکار کنم حرفم می یاد نمی توانم نزنم:
دیروز که در پیاده رو خیابان قدم می زدم و ره محل کار تا منزل را می پیمودم, ( بابا کاما توی این کی برد کدام کلید لعنتی است داخل پرانتز حرفم تموم) یکباره کشف تمبان افکارم پاره شد و به خودم آمدم که توی خیابان دارم با سرعت می روم سرو صدای شلوغی رفت و آمد ماشین های اتوبان را شنیدم و متوجه اینهمه هم همه اطرافم شدم درختان کنار پیاده رو بهاری شده بودند و چند تا موش در طی مسیرم دیدم که از لای گلهای باغچه پیادرو با دیدن من فرار کردند القصه...
با خودم گفتم ای فکر لعنتی تو به درد چه می خوری چه هستی! والا به درد ساختن پل روی رودخانه هم نمخوری ( اشاره به مثالهای آقای مصفا و مورتی در مورد فکر مفید)!!
آیا تا به حال یک لحظه در حین حل یک مساله ( مثلا ریاضی) که غرق شده ایم به خود آمده ایم که در حین حل مساله در دنیا چه می گذشت؟! هیچ. سکوت. عدم نه؟! این به این لم توجه کنیم...
والا به پیر به پیغمبر مصفا جان پانویس جان مرحوم مورتی در حل یک مساله واقعی هم فکر نمی کنیم. فکر یعنی اشعار به خود. خروجی فکر هیچ چیز نیست جز زجر و درد . در حل مساله واقعی هم بی فکری است. گفته گوهای درونی و تصاویر ذهنی که جین یک مساله واقعی در ذهن می گذرد. تجسم ارگانیزم برای حل مساله است نه فکر. همیشه فکر یک مشاهده کننده دارد... ولی در حل مساله واقعی آنجا که مساله مسیر سالمی را طی می کند هیچ چیز نیست... این لم را تمرین کنید. همین الان... که دارید این متن را می خوانید یک لحظه توقف کنید..
همین
دیروز که در پیاده رو خیابان قدم می زدم و ره محل کار تا منزل را می پیمودم, ( بابا کاما توی این کی برد کدام کلید لعنتی است داخل پرانتز حرفم تموم) یکباره کشف تمبان افکارم پاره شد و به خودم آمدم که توی خیابان دارم با سرعت می روم سرو صدای شلوغی رفت و آمد ماشین های اتوبان را شنیدم و متوجه اینهمه هم همه اطرافم شدم درختان کنار پیاده رو بهاری شده بودند و چند تا موش در طی مسیرم دیدم که از لای گلهای باغچه پیادرو با دیدن من فرار کردند القصه...
با خودم گفتم ای فکر لعنتی تو به درد چه می خوری چه هستی! والا به درد ساختن پل روی رودخانه هم نمخوری ( اشاره به مثالهای آقای مصفا و مورتی در مورد فکر مفید)!!
آیا تا به حال یک لحظه در حین حل یک مساله ( مثلا ریاضی) که غرق شده ایم به خود آمده ایم که در حین حل مساله در دنیا چه می گذشت؟! هیچ. سکوت. عدم نه؟! این به این لم توجه کنیم...
والا به پیر به پیغمبر مصفا جان پانویس جان مرحوم مورتی در حل یک مساله واقعی هم فکر نمی کنیم. فکر یعنی اشعار به خود. خروجی فکر هیچ چیز نیست جز زجر و درد . در حل مساله واقعی هم بی فکری است. گفته گوهای درونی و تصاویر ذهنی که جین یک مساله واقعی در ذهن می گذرد. تجسم ارگانیزم برای حل مساله است نه فکر. همیشه فکر یک مشاهده کننده دارد... ولی در حل مساله واقعی آنجا که مساله مسیر سالمی را طی می کند هیچ چیز نیست... این لم را تمرین کنید. همین الان... که دارید این متن را می خوانید یک لحظه توقف کنید..
همین
چهارشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۰ ۱۹:۲۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
جسارتا جناب پانویس عزیز شما احول بین شده اید.
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد<-------
صد حجاب از دل به سوی دیده شد<-----
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار
همین!!!
مرتضی میگه:
جسارتا جناب پانویس عزیز شما احول بین شده اید.
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
خشم و شهوت مرد را احول کند
ز استقامت روح را مبدل کند
چون غرض آمد هنر پوشیده شد<-------
صد حجاب از دل به سوی دیده شد<-----
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار
همین!!!
نظر شما