morteza deyanatdar
پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ۹:۳۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

درد عاشق و معشوق و عشق....

 عاشق به جهان در طلب جانان است
 معـشـوق بـرون ز حـیز امـکـان اسـت
 نـایـد به  مـکان آن  نرود ایـن  ز مـکان
این است که درد عشق بی درمان است


اما این هم خطاب به پانویس عزیز:

آمدي سوي سپاهان پرده را انداختي
پرده اي از اصفهان اي جان من بنواختي
آمدي و رفتي و ما را سپردي در فراق
پرده اي ديگر زدي آن پرده هم پرده عراق

اینبار به همین!!! ختم نمیشود
ح
پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ۱۲:۲۶
"سقوط"


قَالَ أَلْقِهَا يَا مُوسَىٰ

خدا آبرو , حیثیت داده که بریزی .


مثل آقای مصفا

کنار اسکله آبرو حیثیت داشته را ریخت .
morteza deyanatdar
پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ۱۴:۲۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

نگفتم به همین!!!جا ختم نمیشود؟
عرض می کنم

درشهر مان بزرگی زندگی می کرد به نام شفیعی(رحمه الله علیه)که بنده به ایشان بسیار ارادت داشتم اگر چه دیر او را گشف!کردم ولی ایشان هم به بنده بسیار لطف و محبت داشتند. روزی که ملازم رکاب در حال رانندگی بودم خطاب به بنده فرمودند:
اینهمه پای درس و بحث من بودی چه برداشت کردی؟
عرض کردم این یک بیتی را که از بین دو لب شما شنیدم آویزه گوش کرده ام:

نشانی داده اندت از خرابات
که التوحید اسقاط الاضافات

رحمه الله علیه فرمود:
اگر براستی چنین باشد همین ترا بس است و من هم از این مطلب خدا را شاکرم.
                
(((البته اگر براستی چنین باشد!!!آیا هست؟)))  

البته توضیح واضحات اینکه توحید یعنی یگانگی و وحدت , یعنی کیفیت محض عشق.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.


همین!!!
morteza deyanatdar
پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

خطاب به دوستان هم وبی:
هر کس گفت که ارتباط عنوان این پست(ابروی تو)با مطالب ذکر شده جناب پانویس چیست و مورد تایید شخص ایشان قرارگرفت یک دو بیتی شعر جایزه دارد.

همین!!!
محمود
جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۳
سلام
نظر حقیر این است که هر دردی را ازجمله فکرخطا را - که منظور شما اصلا کل خطورات ذهنی و قلبی انسان است - باید با عشق معالجه کرد
یک دسته کلید است به زیر بغل عشق
از بهر گشائیدن ابواب رسیده

البته از نظر مولانا عشق کریم است و باکریمان کارها دشوار نیست
سان شان
جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰ ۱۹:۳۲
سلام
دانش قادر است انسان را تا کمپ آخر هدایت کند یعنی بفهماند که با فکر نمی توان عشق را شناخت ( پر فکرت زن که شهبازت کند-مولانا) بعد از آن هر چه بگوید و بنویسد زور زیادی زده است عشق نوردی تا قله ساز و برگی دیگر از جنس محو از کارگاه سکوت و تماشا و حیرت می طلبد
محو باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی خطر در آب ران  (مولانا)
ساناز م.
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۴۸
آقا مرتضی بنظر من ایشان نظر به بیت مقطع غزل مورد بحث حافظ دارند: بجز "ابروی تو" محراب دل حافظ نیست...
که مثل همیشه ایشان با ظرافت و زیرکی تمام نکته اصلی را در عنوان هم جا داده اند!
جایزه فراموش نشود لطفا!
morteza deyanatdar
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۳:۴۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

سرکار خانم ساناز قرار ما این بود که مورد تایید جناب پانویس هم باشد اما از آنجا که شما هم دقت نظر داشته اید بنده مطاع امر هستم و جسارتا این دو بیتی را برای شما می فرستم. امیدوارم که این گستاخی بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید.  

برخیز و چنگی خوش نواز       سانـاز نازای سرو ناز
تـا زیــر و بــم چــنــگ تـو       چنگی زند بر هر نماز

همین!!!
سان شان
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۴:۱
خطاب به آقا مرتضی
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که طمع به جایزه راحتم نمی گذارد اما اگر رفوزه هم بشوم اشکال ندارد اسمم که تو لیست می رود

ای انسان اگر اضافات ابروی وجود روانیت را پاک کنی چهره پاک حقیقت را در آینه چشمانت نظاره گر خواهی شد.
tabkom
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۷:۴۸
سلام بر جناب پانویس و دوستان،

مدتی این مثنوی تأخیر شد
مهلتی باید که تا خون شیر شد

نمیدانم چه موقع بود که این تمثیل جالب را شنیدم.......
خداوند دور از ادب و معرفت میداند که وقتی  داری با خودت گفتگو میکنی، یکدفعه وارد گفتگوی تو شود....... او منتظر میماند تا هر وقت  صحبت‌ات تمام شد، سخن خود را آغاز کند......

ممنون  

در ضمن در نمایش نظرات مشکل دیده میشود..... البته شاید اشکال از جایی دیگر باشد .... ما که گفتیم ....دیگر خود دانید  !!
حافظ
شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۹:۱۴
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت
شیوه جنات تجری تحتهاالانهار داشت
morteza deyanatdar
یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰ ۱۵:۱۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

جناب سان شان عزيز شرط رد و قبولي شما که بنده نيستم قرار بود سرور عزيز پانويس خان نظر بدهند.
ولي نظر شما هم به نظر بنده نظري است از منظري ديگر در خور نظر.
و به همين خاطر با اجازه جناب پانويس با دو بيت از زبان الکن ناقصم از شما قدر داني مي کنم.
چنانجه ضعيف است عفو کنيد.

دارم نشـان از بي نشـان
از آسـمـان و کـهـکـشـان
يک گـل بود مه رو نشـان
آن هم بود اين سان شان

همين!!!
یگانه
دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۷:۴۴
عشق زمانی در ما بیدار می شود که بدون بکار گیری ذهن بدون قضاوت و یاد گیری و توصیف بدون حرکت و شکلک و ابرو بالا انداختن و نامگذاری و شکایت در همین لحظه با جریان زندگی هم جهت شویم. ان موقع حالتی در ما پیدا می شود که در کلمات نمیشود گنجاند.

کلمه (ابروی تو) بنظر من اشاره به صفات ما داره که به طرق های مختلف به ان می نازیم.
نیکلاس
دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۹۰ ۲۰:۱۷
مدیرساختمانی که ما درآن زندگی میکنیم باغچه را گل کرده بود . هروقت به حیاط

می آمدم گاها دو پروانه رنگی زیبا را می دیدم که مدتها گاهگاهی مهمان حیاط خانه

بودند . فصل پاییز آمد و مدیرساختمان گل ها را از ریشه درآورد ( نمیدانم چرا ).

ظاهرا مدیرساختمان فضولی کرده بود ( مثل فکرهای جوشان !) دیگر پروانه ها نیامدند
یگانه
سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰ ۶:۴۶
حالت عشق زمانی در ما بیدار می شود که بدون بکار گیری ذهن بدون قضاوت و یادگیری و توصیف بدون حرکت و شکلک و ابرو بالا انداختن و نامگذاری و شکایت در همین لحظه با جریان زندگی هم جهت شد. یک دفعه حالتی در ما بوجود می اید که در کلمات نمی گنجد عشق کیفیتی است که فقط در ادراک وجود دارد.

وفکر می کنم کلمه ابروی تو به صفات برخاسته از من اشاره می کند.
پانویس
چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ۵:۹
بجز ابروی تو محراب دل حافظ نیست
طاعت غیر تو در مذهب ما نتوان کرد
سان شان
چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۰ ۸:۳
سلام
دست گل تان درد نکند جناب آقای مرتضی ، برادر با وفا لطفتان را هرگز فراموش نمی کنم امیدوارم بتوانم روزی استحقاق چنین لطفی را پیدا کنم و اگر هم بتوانم نظر درستی بدهم دستپخت آقای پانویس محترم است و شرط ادب نیست که از ایشان برای خودم تاییدیه بخواهم فقط بهانه ای بود که با دوستان بقول خودتان هم وبی که دلم برای همه تنگ شده بود قدری بیشتر سخن گفته باشم. باز هم ممنون
مهرو
پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰ ۱:۲
در نگنجد عشق در گفت و شنید .......... عشق دریایی است، قعرش ناپدید
رند
سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۲:۴۱
این ابروی یه آبی نشانه
آتئیست
جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۱۳:۱۹
سلام پانویس بزرگوار. من به تازگی شروع به خواندن مطالب سایت عالی شما کرده ام.
چند سوالی دارم: اصولا هدف عشق چیست؟ چرا آفریده شده است به باور شما؟ آیا صرفا با عشق می توان به شناخت رسید؟ آیا لذتی که در دانش و درک جهان و اینکه همان برگ درخت شما! پر از هزاران سلول پیچیده است، والاتر از لذت عشق نیست؟
به باور من دانش حل معما نیست! دانش مشاهده ی برگ درختان و کهکشان هاست.
درست است که دانش راز جهان را نمی فهمد گاهی(البته موقت است!) اما همین نفهمیدن بسیار زیبا و عظیم است. وقتی فضای درون یک اتم را مجسم میکنم و نمیفهمم چگونه آفریده شده است، حس فوق العاده ای از شکوه جهان بر من مستولی میشود. به نظر من چشمهای باز دانش زیباتر از چشمان بسته ی عشق است.
بی نام
شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ۱۲:۸
سلام
شاید در تاویل این بیت
خویش را صافی کن از اوصاف خویش.......تا ببینی چهر پاک صاف خویش
کمی از متن مثنوی بیرون افتاده باشیم
در اینجا اوصاف صرفا بمعنای توصیفات نیست
درجای دیگری مولانا میگوید:
چون بمردی تو زاوصاف بشر.........بحر اسرارت نهد بر فرق سر
بشر به معنای وجه بهیمی وجود انسان است همان وجهی که از حیوانات به ارث برده ایم ونه تنها توصیفات
به این بیت سعدی توجه کنید:
اگر این درنده خویی زطبیعتت بمیرد.........همه عمر زنده گردی به روان آدمیت
پدیده ای را که شما بدان اشارت دارید در حقیقت به آن objectification گفته میشود که ریشه های آن در مثنوی بسیار عمیق است و در این خلاصه نمیگنجد
شاد باشید
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد