tabkom
یکشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۲
با سلام

کاش عشق یک خاصیت حسی مثل عطر یک گل بسیار خوشبو یا یک منظره بدیع و زیبا در طبیعت و یا طعمی مثل عسل ناب داشت ..... ( در کودکی یکبار عسل ناب خوردم .... انفجاری از طعم را در دهان خود احساس کردم .... البته خوب من هم عسل نخورده بودم .... و برایم  نو بود ..... اما عسلی بود که منحصرا از شیره گل تولید شده بود )................

منظورم این است که خیلی خوب بود اگر برای شناسایی کیفیت عشق، یک آدرس تقریبا همه فهمی در دست می‌بود .......
از قول آقای مصفا نمیدانم شنیدم یا خواندم که حالتی را وصف میکرد که برایش در پنج سالگی پیش آمده بود ...... شبی را که قرار بوده با گیوه های نویی که پدر برایش خریده بوده در فردا روزش به مهمانی در ده مجاور بروند ...... و تا صبح چند بار بیدار میشود و به گیوه‌های نو که بالای سرش گذاشته بود نگاه میکند و با شوق و عشق به فردایی که این کفش‌ها را خواهد پوشید و به مهمانی خواهد رفت فکر کرده بوده ....
یا عشقی که به جنس مخالف وجود دارد و ترکیبی درهم از غریزه و حس زیبایی دوستی و نیاز به جفت و ........ که البته مراتب آن هم متفاوت است ......
اما در همه این موارد انتظاری وجود دارد و طلوع و غروبی مشاهده میشود .... یعنی همه جانبه و پرکننده نیست .... و فقط شاید بتوان به عنوان یک مشتی که نمونه خروار است، به آن اشاره کرد ...... شاید !!!

ممنون
خاله بهار
دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۵:۱۰
اگه بخواهیم با این داستان قیاس کنیم، چون یک دارو دوای همه دردها نیست پس عشق هم نمیتونه دوای همه درد ها باشه.
ناصر
دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۵:۱۰
خاله بهار گرامی این فقط تمثیل است! شما باید روح مثال را بگیرید نه اینکه واقعیت آن را به تاویلی که از آن می شود تعمیم دهید.
این دام همان دامی است که در مثنوی نیز بکرات از آن صحبت شده و هشدار لغزیدن داده است:
زید و عمرو از بهر اعراب است ساز / گر دروغ است آن تو با اعراب ساز
که آقای پانویس در بسیاری از جلسات از آن صحبت کرده اند.

گر بگوید زان بلغزد پای تو / ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

ور بگوید در مثال صورتی / بر همان صورت بچفسی ای فتی
سان شان
دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ۹:۳۶
سلام
بله عشق درمان همه دردهای روانیست اما می گویند با خود عشق که درد بی درمان است چه باید کرد ایکاش به راحتی خوردن نقل سپیدی بود که دخترکی  ناز با شوق و بی خیالی بر دهان میگذارد.
یگانه
سه شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۰ ۱۶:۵۱
سلام به همه دوستان
تا زمانی که(من و برای من) در روابط ما حاکمه عشق خودش کلی درده.
همه ما بنوعی درد عشق رو حس کرده ایم یا عشق به والدین باشه یا به جنس مخالف یا فرزند یا مادیات..... اولش همه چی زیباست اما همین که با اون چیز یا شخص هم هویت شدیم دردها شروع می شن .
دردها خودشون با ماحرف می زنن اگر کمی دقیق باشیم به ما نشون میدن که کجای کارمان اشتباه بوده . با چه چیزی هم هویت شده ایم که نبایدمی شدیم.
با شناخت و حذف منیت هایمان پا در جاده عشق می زاریم اون موقع تازه عشق و شادی حاصله از ان رو می تونیم درک کنیم و میزان درک عشق هم بستگی به خلوصمان داره.
قطره
چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ ۲۲:۳۳
morteza deyanatdar
چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۰ ۲۳:۳۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

یاران بخـدا که بی وفـایـی نکنید
با عاشق دلخسته جدایی نکنید
یا ایـنکـه وفـا کـنیـد تا آخـر عـمر
یـا ایـنکـه از اول آشـنـایـی نکنید



همین!!!

---
چه شده آقا مرتضی؟
نوژا
پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۸:۵۸
سلام
من آخر نفهمیدم
که
اگر میداد لیلی کام مجنون / کجا افسانه می شد نام مجنون

و بهد هم بی وفایی

به نظر اوشون که ...
اوشون اصلا نظری ندارد فقط گیج شد .


بالام جان اصلا بیا جهانی خراب کن
بکشن بکشن دیگه
یا یا خودش بکشن یا بشکون
فکر کنم هر دوش قشنگه
یکی زیبایی در درد دارد و دیگری زیبایی در بی خبری و شادی و بی وفایی
morteza deyanatdar
پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۹:۴۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

ای عزیز پرسیدی که چه شده؟
بدان که:

باز هوای وطنم وطنم آرزوست
تکیه به.............................

همین!!!
رها
پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۱۸:۳۲
من هر وقت از لحاظ روحی متزلزل میشه به عنوان درمان چند روز به جلسات شرح مثنوی پانویس عزیز گوش میدم و یه دوره ای از درسهای گفته شده میکنم برای من درمان فوری حاصل میشه
یک نفر
پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰ ۱۸:۴۸
ای طبیب جمله علتهای ما

طبیب جمله علتها !

مرسی!!
امین
چهارشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۰ ۰:۲۱
سلام پانویس جان و دوستان گرامی

زیباتر از این دوبیتی که نوشتی پیدا نکردم!

مرحبا ‌ای عشق خوش‌سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما!!

یاد داستان "شکایت گفتن پیرمردی به طبیب از رنجوریها و جواب گفتن طبیب او را" افتادم

ممنونم
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد