پیش چشم

پیش چشم

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

بس مبارک احمقی!

بس مبارک احمقی!


دیده سبب سوراخ کن -  قسمت دوم - منصور بنانی

دیده سبب سوراخ کن -  قسمت دوم - منصور بنانی

   پرسش این بود که چرا تغییر از اخلاق و حال بد به اخلاق و حال خوب و خوش چنین دشوار می نماید و آدمی کمتر در آن موفق بوده است؟ حتی اراده هم برای این تغییر کافی نیست و مغرور شدن به اینکه هر وقت اراده کنم می توانم تغییر کنم؛ هم حتی مزید بر علت می شود و آدمی را در حال بد بیشتر غرق می کند!


علل و اسبابی که در چنبره آنها گرفتار شده ایم را می توان در دو گروه خلاصه نمود:



علل و اسباب فیزیولوژیک


   مغزآدمی از دو بخش مغز حیوانی و انسانی تشکیل شده است که شاید در قسمتهای بعدی بیشتر به آن پرداخته شود. اما به اختصار مغز حیوانی مسؤول حفظ بقا و حفظ نسل بشر است. "مغز زیرین" مسؤول بروز احساسات خشم و ترس و مکانیزم جنگ یا گریز است. اصل اساسی حاکم بر این مغز این است که هر چه به حفظ و تثبیت بقا و تکثیر نسل منجر شود، معمولاً خوشایند است و لذت بخش و به شدت برای انسان و حیوان جاذبه دارد. خوردن، خوابیدن و تولید مثل از لذت بخش ترین لحظات عمر آدم و حیوان است. هر چه هم برخلاف اینهاست؛ نظیر گرسنگی، کم خوابی و دوری از یار، معمولاً نا خوشایند بوده و درد آور است و خشم و نارضایتی را بر می انگیزاند. شاید اصلی ترین قانون حاکم بر مغز حیوانی همین است: "جذب شدن به لذتها و دوری و نارضایتی از عوامل ناخوشایند و رنج آور". بنابراین نیازهای پر قدرت فیزیولوژیک شاید به عنوان یکی از علل اسارت آدمی مطرح هستند.


   اما مغز انسانی یا ناحیه قشر مخ، وظیفه اش کنترل و هدایت مغز حیوانی است، تا پاسخ به نیاز های غریزی، بدون کمترین آسیب به خود یا دیگران همراه باشد و طوری این نیازهای غریزی مهار و هدایت شوند که نیاز انسانی عشق یا همان احساس یا نیاز ماورایی "یکی بودن با همه" و محو "منیت" هم بر آورده گردد. در واقع این قسمت از مغز انسان وظیفه اش تغییر و تحول معنوی و ایجاد "حال خوب" است.

 

مشاهده

مشاهده



   روزی روزگاری یک فرانسوی، یک آمریکایی، یک آلمانی و یک ایرانی در کافه‌ای نشسته بودند و صحبتشان گل انداخته بود به اینکه علم و صنعت کشور هر کدام تا چه حد پیشرفته است.

   فرانسوی گفت: "ما هواپیمایی داریم که تا ارتفاع بیست هزار پا بالا می‌رود. (هر "پا" یا همان "فوت" حدود سی سانتیمتر است.)

   آمریکایی گفت: "ما هواپیمایی داریم که سی هزار پا بالا می‌رود."
   آلمانی گفت: "ما هواپیماهایی داریم که چهل هزار پا بالا می‌روند."

   نوبت به ایرانی رسید. بادی به غبغب انداخت و گفت: "قربون خودمون که یک شب جمعه داریم که باهاش میلیون میلیون پا بالا می‌رود!"

   حالا هی بیا پز بده که فلان فیلسوف آلمانی شق القمر کرده و فلان موضوع را تا کجا بررسی کرده. فلان عارف هندی (یا هر کجایی) چه کرامت‌ها دارد. فلان شیخ چه‌ها می‌بیند و الی آخر.

   منتظری بخوانی "ما یک مولانا داریم که ..."؟! مولانا کیست؟ ما انسانها خودمان را داریم. هر انسانی خودش را دارد. موجودی شگفت‌انگیز برای تماشا کردن و نگریستن به احوالش. نگاهی بدون ملامت و نکوهش و بدون تأیید و قبول.

    کاش انسان بداند با نگاه، با مشاهدهٔ بی‌واسطه و بدون رد و قبول خودش چقدر اوج می‌گیرد!

پادکست اسکرین‌سیور

پادکست اسکرین‌سیور


چون تو بیایی - خلاصه‌نویسی جلسه چهل و سوم شرح مثنوی

چون تو بیایی - خلاصه‌نویسی جلسه چهل و سوم شرح مثنوی

تا بحر نور - خلاصه‌نویسی داستان "سه ماهی و آبگیر" از مثنوی معنوی مولانا

تا بحر نور - خلاصه‌نویسی داستان "سه ماهی و آبگیر" از مثنوی معنوی مولانا


زشت و زیبا

زشت و زیبا 


شهری و روستایی

شهری و روستایی 

خوب که چی؟!

خوب که چی؟!

پادکست ذات

پادکست ذات

لافیان

لافیان



   می‌گویند شخصی را در شهر کتک مفصلی زدند و او پا به فرار گذاشت و رفت کیلومترها دورتر به شهر خودش، به محله‌اش، داخل منزلش، در را قفل کرد و رفت بالای پشت‌بام منزل و رو کرد به طرف شهری که در آن کتک خورده بود و داد و فریاد و فحش و نفس‌کش طلبیدن که "پدرتان را در‌می‌آورم. می‌کشمتان و ...".

   همسر او از پایین، داخل حیات، صدایش می‌زد که: "بیا پایین مرد. خون به پا نکن."!

   حالا حکایت این کسانی‌ست که مطالب عرفانی را یاد گرفته‌اند و راه‌های شناخت نفس و بازی‌ها و حیله‌گری‌های او را می‌دانند اما عملاً هیچوقت جرأت تجربهٔ هیچ، تجربهٔ سکوت را ندارند.

   کسانی که پای صحبت چنین افرادی می‌نشینند مسحور هولدوم بولدوم و هارت و پورت‌شان می‌شوند و بندگان خدا خبر ندارند که چقدر اینها از درون خالی و پوچند. چقدر حقه‌باز و ریاکارند.

   لب که باز می‌کنند بوی گند فیلم و نمایش، بوی تعفن "من" از وجودشان بیرون می‌ریزد. مولانا و حافظ می‌خوانند، معنی و مفهوم فلسفی اشعار را خوب حفظند و می‌دانند اما جانشان با آن معانی ابدا همخوانی ندارد. روح و روانشان چیز دیگری می‌گوید و زبانشان حدیثی دیگر. درست مانند کسی که شعری می‌خواند و هیچ از آن نمی‌فهمد و تازه احساسات غلیظی هم بروز می‌دهد!

   از همه‌شان هم حقه‌بازتز، چاخان‌تر، ریاکارتر و شارلاتان‌تر همین پانویس.

پادکست خواستن

پادکست خواستن

پادکست نوستالژی

پادکست نوستالژی

پادکست ریا

پادکست ریا

پادکست همگونی

پادکست همگونی

پادکست سوزن

پادکست سوزن

پادکست شادی

پادکست شادی

پادکست تغییر

پادکست تغییر

پادکست آب‌زیرکاه

پادکست آب‌زیرکاه

پادکست حیرانی

پادکست حیرانی

پادکست عقاب

پادکست عقاب

پادکست کمک

پادکست کمک

اعتیاد - محمدجعفر مصفا

اعتیاد - محمدجعفر مصفا


پادکست کیمیای کودکی

پادکست کیمیای کودکی

پادکست درد

پادکست درد

پادکست نامیرایی و عشق

پادکست نامیرایی و عشق

پادکست روزن

پادکست روزن

پادکست خداناشناس

پادکست خداناشناس