عرس
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط Panevis
|
مولوی جان بهشت موعود کجا پنهان شده و چگونه به آن دست یابیم؟ در مطالب قبل به این اشاره شد که رنجها و سختی های زندگی می توانند انسان را بهگنج مقصود رهنمون شوند. بیماران و فرودستان و کسانی که در رنج اعتیاد یا رنج غربت گرفتارند و..، از یک شانس برخوردارند که برای غلبه بر رنجشان کمر همت ببندند؛ بیمار برای شفا یا صبر نسبت به بیماری، معتاد برای رهایی از آن اعتیاد خاص و.. ناچارند که سبک زندگی اشان را عوض کنند و باورهای اشتباه را بشناسند و با نیروی برتر جهان مرتبط شوند و برای غلبه بر یک رنج خاص مجبورند جهنم درونی را به بهشت تبدیل کنند؛ در غیر این صورت به آن هدف خاص نمی رسند. ولی در رسیدن به آن هدف کوچک به نصیب بسیار بزرگتری که همانا بهشت الهی است هم دست می یابند. تابلوی زیبایی ( به گمانم از استاد فرشچیان باشد) دیدم که گویا لیلی بر اسبی سوار است و مجنون برای رسیدن و در آغوش گرفتن لیلی (هدف کوچک مورد نظر) ناچار می شود چنان در نیروی درونی اش تحول ایجاد کند که اسب (سمبل هدف بزرگتر و تحول، عشق و اقتدار مبارکی است که نصیب مجنون می شود) و لیلی را با هم بلند کند و بر دوش گیرد. خوب مسلم است که کسانی می توانند این کیمییا گری را انجام دهند که از هوش معنوی (SQ) کافی برخوردار باشند و یا با تمرین، مراقبه و آگاهی آن را پرورش داده باشند. در غیر اینصورت رنج و سختی، آنها را که از این هوش بی بهره اند، به رنج بیشتر و جهنم دردناکتری می کشاند: زانکه هر بدبخت خرمن سوخته می نخواهد شمع کس افروخته به عبارت دیگر واکنش ما نسبت به درد، مهم است که آیا غم یا خشم را می پرورانیم یا مشاهده گری، صبر و تعادل ذهن را؟ حتمن در مورد خودمان یا دیگران تجربه کرده ایم که چگونه رنجی و محرومیتی، چنان ما را حسود، ناراضی، نا امید و خشن می کند که بیا و ببین! اما همانطور که در مطالب قبل گفته شد؛ این به دلیل همان"عادت دیرینه خشم نسبت به نا خوشایند" است. رند و خردمند واقعی و به قول امروزی ها آنکه از هوش و فراست معنوی برخوردار است، می تواند همین رنج و اتفاق نا خوشایند را دستمایه تغییر و تحول درونی قرار دهد و بر این عادت دیرینه غلبه یابد و کاری کند که مجنون کرد. اما منظور این نیست که خود را به عمد به رنج بیفکنیم، زیرا زندگی خودش فی نفسه دارای رنجهای بیشماری است ( تعداد زیادی از آنها رنجهای کاذب و خود ساخته و توهمی است ولی به هر حال انسان بیچاره را می رنجانند)، یا منظور این نیست که برای مقابله با رنج، کار عقلانی و خردمندانه انجام ندهیم ( انشاالله در مطلب بعدی، این نکته - استفاده از عقل و فکر منطقی - که محل مناقشه برخی مخالفان خود شناسی است، بیشتر موشکافی می شود!). بنظرم کسانی که مبتلا به رنجی سخت هستند و برای مقابله اصولی با آن (با کمک خرد، خود شناسی، مراقبه، بخشیدن خود و دیگران، دعا و..)، کمر همت بسته اند، نسبت به برخی کسان که ظاهرن رنجی ندارند یا آن را تخدیر کرده اند، برای خودشناسی بسیار مشتاقتر و جدی ترند و وارد گود عمل شده اند. البته نباید نگران بود! که همه روزه رنج هایی برای همه برادران و خواهران در اقصی نقاط دنیا وجود دارد که می توانند از آن استفاده بهینه نمایند!: وقتی کسی به من سخنی رنج آور می گوید، اگر به جای واکنش سریع، لختی صبر کنیم و نیش درد را فقط حس کنیم (همان چیزی که دیوید بوهم از آن به تعلیق یا موازی کاری یاد می کند)، منیت را ضعیف کرده ایم و به بهشت نزدیک شده ایم: ای برادر صبر کن بر درد نیش تا رهی از نفس گبر شوم خویش اولیا و پیامبران هم از رنجها، نصیبها برده اند. چونی ای عیسی عیسی دم، ز رنج ای عیسای مسیحا دم، با رنج ها چگونه ای؟ که نبود اندر جهان بی مار، گنج هیچ گنجی بدون مار یافت نشود. از همین روست که مولانا می فرماید: عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خوشنودیّ شاه فردِ خویش البته انرژی رنج های این چنین، بر اثر صبر آگاهانه و مشاهده بی واسطه حس ها، تبدیل به شور و شعف و انرژی عشق می شوند و رنج و مشکل حل می شود: باش تا حسهای تو مبدل شود تا ببینیشان و مشکل حل شود از طرف دیگر برای پیامبران، برخی رنج های معمول برای ما، رنج نیستند، چون آنها به این آگاهی رسیده اند؛ و ما هم باید برسیم؛ که به عنوان مثال توهین و سخن نا خوشایند دیگران "برچسبی است فاقد محتوا"، که "برچسب ذهنی توهمی" ما را ( منیت) نشانه رفته است: پیرو پیغمبرانی ره سپر طعنه خلقان همه بادی شمر با این مقدمه، ازحضرت مولانا می پرسیم که بهشت کجا پنهان شده است و چگونه می توان به قلمرو آن وارد شد؟ جواب مولانا( بیت 1857 دفتر 4 شرح مثنوی کریم زمانی): زانکه جنت از مکاره رسته است مکاره= سختی زیرا بهشت در دل رنجها و سختی ها پدیدار گردد. رحم، قسم عاجزی اشکسته است لطف و رحمت الهی نصیب کسی شود که افتاده و شکسته دل باشد. بیت فوق اشاره به حدیثی منسوب به پیامبر(ص) است: بهشت با چیزهایی پوشیده شده که ما آن را نا خوشایند می دانیم و .. |
قبل از ادامه داستان؛ *برای شفای بیماری خانم قطره، یکی از دوستان عزیز خمر کهن که در سفر اصفهان هم همراه گروه بود، دعا کنیم. البته صبر و قدرت روحی ایشان بالاست وحتی در یک ماه گذشته به بنده روحیه می داد و صحبتهای ایشان برایم بسیار مفید و دلگرم کننده و شفا بخش بود. در ابتدا هم متوجه بیماری ایشان نشدم. امیدوارم به یاری خدا، این روحیه روز افزون باشد و ایشان را در سفر بعدی خمر کهن در کنار خودمان زیارت کنیم. باشد که قطره قطره صبر قطره، سنگ سخت بیماری را متلاشی نماید. بیماران آگاه در مسیر بیماری، قدمهای عملی خودشناسی را بر می دارند و نصیبها ی روحانی بسیاری می برند. آنجا که به قول مولوی، خداوند هم همراه بنده اش، بیمار می شود و می فرماید: من شدم رنجور، او تنها نشد.(دفتر دوم مصرع دوم بیت 1738 ) *برای دوستانی هم که در سیر و سلوک "ان ای" هستند از جمله آقا رضا آرزوی صبر و استمرار دارم. دوستانی را در مسیر پاکی دیده ام که مانند یک سالک واقعی مسیر خوبی و درستی را طی کرده اند و هم اکنون هم با خود شناسی و مراقبه و دعا و یاری رساندن به دیگران ( قدمهای 11 و 12 "ان اي") قدمهای عملی را یکی پس از دیگری طی کرده و گوهرها ی معنوی فراوانی به دست آورده اند. ادامه داستان: انکار جغد ادامه دارد و جغد باور ندارد که "الگوی عادت دیرینه" (خشم نسبت به نا خواسته و حرص نسبت به خواسته) قابل مضمحل شدن باشد و الگوی دیگری را نمی شناسد. باور ندارد که انسان خلیفه خداست: لاف از شه میزند و ز دست شاه تا برد او، ما سلیمان را ز راه سليم= آدم صاف و ساده خود چه جنس شاه باشد مرغكی مشنوش، گر عقل داری اندكی الگوی شرطی ذکر شده، که ریشه تمامی بدبختی های آدمی است! به طور اتو ماتیک و نا خود آگاه عمل می کند. به همین دلیل غلبه بر آن به سادگی امکان پذیر نیست ولی شدنی است و رمز قدرت انسان هم غلبه براین عادت است. از همین روست که خشم و حرص و شهوت در تمامی مذاهب از بزرگترین موانع سلامت روح و وصال حق ذکر شده و معنای صبر هم چیزی جز غلبه بر اینها نیست. صبر می تواند غم و خشم ناشی از اتفاقات نا خواسته را بر طرف نماید ( اشعار بعدی از جاهای دیگر مثنوی است): گفت لقمان صبر هم نيکو دمي است که پناه و دافع هر جا غمي است مولانا در خیلی موارد خشم و حرص و شهوت را نشانه رفته است: خشم و شهوت، مرد را احول کند ز استقامت، روح را مبدل کند بدیهی است که خشم همیشه نسبت به نا خواسته ای است که اتفاق افتاده و حرص هم نسبت به خواسته هاست. در مواردی که همه چیز بر وفق مراد است به ظاهر خشم و نارضايتي بروز نمی کند ولی حرص برای تداوم آن وضع مطلوب نیز، خود بخود آبستن خشم آتی است زیرا دیر یا زود وضع تغییر خواهد کرد! و نا خواسته ای بروز خواهد نمود. مشاهده بی غرض که مولوی بر آن تأکید دارد، بدون غلبه براین "عادت" میسر نیست. خود شناسی هم بدون هدف قرار دادن این عادت وقت تلف کردن است. بنظرم آنجا که حضرت مولانا می فرماید: عاشقم بر رنج خویش و درد خویش بهر خشنودی شاه فرد خویش همین را می رساند که در وضع نا خواسته و نا مطلوب و رنج آور( در مسير "ان اي" يا برخورد آگاهانه با بيماري يا در خودشناسي جدي و عملي و مراقبه درست در "بالا پايين" زندگي) ، به جای عکس العمل عادی خشم و غم و غصه، عشق و شادی ناشی از ارتباط با ناشناخته بروز کرده است . چنین قدرت حیرت انگیزی در درون تک تک آدمها هست. علاوه بر خود شناسی عملی و مراقبه، گاهی کسانی که دچار مصیبت های شدید شده اند و در ظاهر همه چیز خود را از دست داده اند، ناگهان در اتصال با نور درونی و جدا شدن از منیت، به شادی، صبر و عشق عمیقی در درونشان پی می برند که هرگز تجربه نکرده بودند. این عشق و شادی درونی با "لذت و شادی" ناشی از اتفاقات مطلوب و مورد حرص و طمع نفس (و با نارضایتی، غم و خشم ناشی از نا مرادیهای زندگی)، متفاوت است: باغ سبز عشق کو بي منتهاست جز غم و شادي درو بس ميوههاست عاشقي زين هر دو حالت برتر است بيبهار و بيخزان سبز و تر است مولانا در اشعار زير هم؛ به غیر عادی بودن "وضعیت صبر و شادی و عشق درونی" در کنار شدنی بودن آن، اشاره کرده است. از طرفی انکار جغدان را هم نهی نموده و به قدرت عظیم الهی اشاره می کند : از غم و شادي نباشد جوش ما با خيال و وهم نبود هوش ما حالتي ديگر بود کان نادر است تو مشو منکر که حق بس قادر است مراقبه، دعا، آگاهی و مشاهده عمیق "توهمی بودن منیت"؛ در نهایت موجب می شود که لباس "جغد منیت" از تن "باز سلطان" خارج شود و باز متوجه شود که جایگاه اصلی اش "ساعد سلطان" است و وابستگی به این "عادت دیرینه" ترک مي گردد. شناخت و مشاهده منیت و خواسته ها و نا خواسته های کاذب و پیچیده منيت؛ در کاهش قدرت این "عادت دیرینه" مؤثر است. در قسمت بعدی ماهیت خواسته ها و ناخواسته های ناشي از "منیت" بررسی می شود. *** به جای تکیه و ایمان به افکار خودم و نظرات دیگران( که آغشته با غم، ترس، خشم و حرص است)، خودم را به "شعور ورای فکری" که کهکشانها را می چرخاند و دانه ها را می رویاند و نوزادان را می پروراند واگذار می کنم. بنابراين نيازي به عكس العمل خشم يا حرص ندارم. |


خشم و شهوت، مرد را احول کند ز استقامت، روح را مبدل کند احول= دوبین از چه گریزد چنین روشنی از روشنی ما همه یک کاملیم از چه چنین احولیم چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر چشم اول را مبند و چشم احول را مبین در وهم ناید ذات من اندیشهها شد مات من جز احولی از احولی کی دم زند ز اشراک من واقعیت این است که در ذهن جرقه ها یا حبابهای فکر (بر اثر برخورد تصادفی با عاملی بیرونی یا بر اثر تداعی یا نیاز واقعی یا کاذب ) می جوشند و خاموش و محو می شوند. همراه هر حباب فکر، حسی هم وجود دارد. اما آنچه که وجود ندارد؛ منیت یا حتی جریان مستمر و منطقی فکر است. حال چگونه منیت از این جرقه ها یا حبابها خلق می شود؟! تنها زمانی که شعبده تقسیم و دو بینی فکر، به تفکر و متفکر اتفاق افتد؛ آنگاه از دل فکر "منیت متفکر و توهمی" خلق می شود. دراین احولیت فوایدی برای "منیت" و مضرات جانفرسایی برای انسان وجود دارد. بزرگترین فایده برای "منیت" تولید و نگهداری و استمرار "منیت" است. "منیت" با شعبده شترمرغی!؛ مانند ماهی از چنگال مراقبه یا خود شناسی می لغزد و دم به تله نمی دهد: "شتر مرغ نفس" گاهی موقع دیدن اشتباه در سر بزنگاه، "منیت" را به ظاهر مورد هدف قرار می دهد تا فکر را (در اصل هر دو را) نجات دهد و می گوید: "من شترم" من مقصرم، ملامت، سزاور کسی جز من نیست!، من باید تغییر کنم، من باید به اصالتم برسم، من باید به ثروت برسم ، من باید افکارم را اصلاح کنم و به این ترتیب "تفکر مقدس" از هر گزندی می گریزد و از طرفی "منیت" هم به شکل جدیدش، من آتی یا من فعلی به درد نخور! محافظت می شود. بنظرم یک دلیل اصرار بر "ملامت خود" همین ترفند است تا منیت چاق و چله تر هم بشود! "شتر مرغ احول" گاهی نیز ادعای مرغی می کند و به فکر گیر می دهد تا من خلاص شود! و از مهلکه بگریزد: افکار منفی را تغییر خواهم داد. امان از دست فکر! با اتصال به من برتر از شر فکر راحت خواهم شد! من به سکوت ذهن می رسم! و رها می شوم! من مشاهده می کنم و تجربه کسب خواهم کرد! در هر دو مورد هدف اصلی، یعنی دو بینی و احولیت ( بستر تولد منیت)، تقویت و تأکید می گردد و بر دو گانگی من و فکر صحه گذاشته می شود. با این ترفندها هم منیت هم جریان فکر ( نه حبابهای فکر) روز به روز همدیگر را واقعی تر جلوه می دهند! شتر مرغ یک حیوان بیش نیست. متفکر و فکر یکی هستند و فقط حبابهای زود گذرفکر( حتی اگر بگوییم فقط جریان فکر! وجود دارد باز در بی معنی بودن "منیت" تفاوتی نمی کند ) وجود دارد! در نتیجه حرص نسبت به تغییر یا شدن و خشم و ملامت نسبت به وضع فعلی لزومی ندارد( حرص و خشم به نوبه خود می توانند احولیت را تقویت کنند.). زیرا من غایب است و مشاهده و نه مشاهده گر حاضر( به همین دلیل مشاهده گری کار ظریفی است و مشاهده ی مشاهده گر هم ضروریست). در این حال، دگرگونی رهایی بخشی اتفاق می افتد که از جنس فکر نیست. |
در ادامه داستان، نکته مهمی که پیش می آید این است که "جغد منیت" به هیچ وجه منطق و الگوی عادت ذهنی "باز اصالت" را نمی پذیرد و باور نمی کند: جغد گفتا: باز حیلت می كند تا ز خان و مان شما را بر كند خانه های ما بگیرد او به مكر بر كند ما را به سالوسی ز وكر می نماید سیری، این حیلت پرست و الله از جمله ی حریصان بدتر است درک علت یا علل این رفتار و گفتار جغد، روشنگر مطالب عمیق و رهایی بخش است. چرا "منیت کافر" همه را به کیش خود پندارد. چرا ایمان آوردن کافر به این سادگیها اتفاق نمی افتد؟ سعی می شود در این مطلب و یکی دو قسمت آینده به این مهم پرداخته شود. 1- مهمترین، قدیمی ترین و عمیق ترین الگوی عادت ذهنی شناخته شده "منیت"؛ خشم نسبت به نا خواسته و حرص نسبت به خواسته است. این عادت دیرینه حتی در حیوانات هم وجود دارد. حیوانات نیز به نوعی نسبت به نیازها و خواسته های فیزیولوزیک خود حریص و در مقابل ناخواسته های طبیعی و ضروری برای حیاتشان (برآورده نشدن نیازهای طبیعی)، خشمگین می شوند. بنابراین منیت کافر نمی تواند بپذیرد که انسانی پیدا شود و از این عادت به دور باشد. یا به عبارت دیگر نمی پذیرد که در درونش چنین قدرت عظیمی وجود دارد که حتی بر خلاف حیوانات بتواند براین عادت بسیار قدرتمند چیره گردد. تفاوت اساسی بین انسان و حیوان این است که از یکطرف خواسته ها و ناخواسته ها در انسان به دلیل حضور "منیت"، بسیار گسترده و پیچیده شده است. بیشتر خواسته و ناخواسته های انسان؛ غیر فیزیولوژیک و به تعبیری نیازهای کاذب و غیر ضروری و ناشی از منیت و افکار منفی آن است. نیازهای حیوان بسیار محدودتر است و واکنش حرص یا خشم حیوان هم بنظر می رسد که به دلیل فقدان فکر های منفی، ادامه دار و عمیق نیست (البته چون حیوان بودن را تجربه نکرده ایم قضاوت در این مورد سخت است!!). از طرف دیگر انسان با کمک آگاهی و ممارست، بر خلاف حیوان قادر است بر این الگوی عمیق غلبه یافته و حتی نسبت به خواسته های فیزیولوژیک هم صبر و تعادل ذهن را ایجاد نماید. چیرگی به این عادت انسان را بسیار قدرتمند و آزاد می نماید. می توان براساس همین شاخص انسانها رابه دو دسته تقسیم نمود: آنها که معتاد به این الگو هستند (جغد) و آنها که از دام این اعتیاد رسته اند( باز). |
در ادامه داستان، مولانا به تفاوت الگوی عادت ذهنی جغد و باز می پردازد: جغدها و باز در درون همه ما هستند. خصوصیت جغدها این است که اگر بوسیله "باز" مشاهده شوند، و "باز" خودش را ، ورای آنها بداند، در حد فکر و توهم می مانند و زورشان به نفع باز مصادره می شود. در این حالت قدرت شاهانه "باز" نمایان شده و جغد مانند بره رام است! اما اگر همچون مهمانی بالماسکه، باز لباس جغد به تن کند و واقعن خودش را جغد بداند (و این امر زمانی حادث شود که توهم و نادانی و عدم آگاهی حاکم است و هوشیار بودن و ملاحظه و مراقبه در کار نیست!)؛ آنگاه انرژی وجود، کاملن در خدمت جغد است و فرمان زندگی به دست جغد. سیلاب فکر- احساس – رفتار و گفتار منفی به راه می افتد و "باز کور دل" بیچاره را با خود می برد! اما شاخص هایی که نشان دهد حاکمیت وجود در خدمت جغد قرار گرفته است، چیست؟ بنظرم در این داستان چند شاخص اصلی جغد (و همینطور "باز") ارائه شده است: بیان چند خصلت جغدان: بر سری جغدانش بر سر میزنند برسری= اضافه بار، علاوه بر( علاوه بر گرفتار ویرانه شدن، جغدها هم بر سر "باز" می کوفتند) پرّ و بال نازنینش می كنند ولوله افتاد در جغدان كه ها باز، آمد تا بگیرد جای ما چون سگان كوی، پُر خشم و مهیب اندر افتادند در دلق غریب بیان چند خصلت "باز": عدم وابستگی و دلبستگی "باز" به امور دنیوی: باز گوید، من چه در خوردم به جغد؟ صد چنین ویران رها كردم به جغد توجه "باز" به اصل مهم ناپایداری دنیا و اتصال با "ناشناخته پایدار ازلی و ابدی": من نخواهم بود اینجا، میروم سوی شاهنشاه راجع میشوم یقین به اصل ناپایداری امور دنیا، صبر، آرامش و تعادل ذهن را برای "باز" به ارمغان می آورد چیزی که برای "جغد منیت" نا آشناست: خویشتن مكشید ای جغدان، كه من نی مقیمم، میروم سوی وطن تفاوت الگوی ذهنی جغد و باز: این خراب، آباد در چشم شماست ور نه ما را ساعد شه، باز جاست خوب؛ دانستن این شاخص های جغد(منیت) به چه دردی می خورد؟ شاید فایده اش این است که فهم عقلی آنها، کمکی می شود به "مشاهده گری عملی" و مراقبه، برای ذهنی که تیزی و حساسیت خودش را از دست داده است. اما چند شاخص جغد که در اشعار فوق مستتر است کدام است؟ از خصلت های اساسی "منیت" یا همان "جغد" این است که همواره عاشق درگیری و مسأله سازی است و بدون واکنش شدید و غیر عادی نسبت به مشکلات، انگار حیاتش به خطر می افتد! به قول دوست عزیزم "فرهاد" آدم خوشبخت آدمی نیست که بدون مشکل باشد بلکه آدمی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد! (در مواجه شدن با مشکل، با افکار و رفتار منفی، قوز بالا قوز ایجاد نمی کند). ولی "منیت" اگر مشکل واقعی هم نداشته باشد به هر نحوی مشکل خلق می کند و به بهانه "مشکل" ، موتور افکار منفی اش را حول و حوش آن روشن می کند و از یک مشکل خیالی، مشکلات زیادتری تولید می کند! آمدن "باز" بیچاره به ویرانکده جغدان مشکل خاصی نیست و حتی برای جغدان رحمت است ولی جغدان نادان، از این اتفاق، چنان مشکلی برای خودشان خلق می کنند که نگو و نپرس! با هجوم افکار و فرضیات منفی در خصوص این اتفاق، قضاوت قاطعی! را مطرح کرده و حکم محکمی! را هم صادر می کنند. قضاوت و حکمی که دروغین و توهمی است و برچسب نا چسبی است که از واقعیت "باز" فرسنگها به دور است. حکمی که با خشم و آزار "باز غریبه" همراه است. هر کسی که از دایره "منیت" خارج باشد حداقل دوست محسوب نمی شود. شاخص دیگر "منیت" این است که منشأ درد و رنج را همیشه در عوامل بیرونیجستجو می کند، در صورتیکه خودش ام الفساد است. همیشه دیگران مقصرند!! همیشه رویدادها مقصرند!! زیرا اگر کمی به درون توجه کند، توهمی بودن "منیت" و ریشه در "فکر توهمی" داشتن "منیت" آشکار می شود و معلوم می شود که "منیت" عامل اصلی رنج است. پرسش اساسی اینجاست: فکرمنفی ما و متعاقب آن و همراه آن، احساس منفی( منیت) چه نقشی در رنج و درد ما دارد؟ "منیت" (یا همان مجموعه افکار و احساسات منفی)، اصولن اعتقاد دارد که علت العلل رنج، عامل بیرونی است. در راه اثبات این قضیه هم با خشم و حرص استدلال می آورد تا آن را بدیهی جلوه دهد. مانند دزدی که خودش را کار آگاه جا زده و دنبال دزد می گردد!! در این داستان هم جغد بدون معطلی باز غریبه را عامل گرفتاری و رنج خود می داند. خصوصیت بعدی "منیت" که دراین اشعار مستتر است میل شدید به مقایسه ورقابت و حرص برای کسب ارزشهای قرار دادی اجتماعی است. برای منیت فقط "داشتن" و "بیشتر داشتن" قابل فهم است و "بودن" قابل درک نیست. جغد از درک "بودن" و درک "ساعد پادشاه" و درک "وطن" عاجز است. |