خداحافظ
و سلام!
(لطفاً عنوان مینیمال را در ابتدای نظر خود قید کنید.)
دربارهٔ مینیمالها:
بعضیها میگویند مینیمال همان شکل سریع تلفظ کلمهٔ Mini Mail به معنای نامهٔ کوچک است که در فارسی کوتهنوشت نیز معنی میشود. در واقع مینیمالنویس یا همان مینیمالیست، حاصل تأمل خود را به صورت خلاصه در چند سطر بیان میکند. به این صورت هم وقت کمتری صرف خواندن و نوشتن میشود و هم منظور به راحتی بیان میشود.
مینیمال تاریخچهای گسترده دارد. شاید قدمت مینیمال به اندازهٔ قدمت زندگی بشر است. مثلاً، همهٔ ضربالمثلهای تاریخ در همهٔ زبانها به نوعی مینیمال به حساب میآیند.
در یک جمله: مینیمال، جملهای کوتاه و بامعنی است.
سادهنویسی، مختصرنویسی، لُبنویسی، ریزنوسیی و کوتاهنویسی نیز میتوانند نامهای دیگر مینیمالنویسی باشند.
چند نکتهٔ دربارهٔ این مینیمالها:
مجملیات ممکن است روزی چند بار آپدیت(بروز) شود. هر جا اینترنت پیدا کنم، و مجملی بیاید، سریع آن را در اینجا مینویسم. چه در سفر چه در حضر.
مجملیات دسته بندی موضوعی نمیشود.
قسمت نظرهای هر مینیمال مشترک است برای همهٔ مینیمالها. لذا لطفاً در قسمت نظرات، اول نام عنوان آن مینیمال را بنویسید تا مشخص باشد نظر شما دربارهٔ کدام مینیمال است.
مارلات و گوردون Marlatt و Gordon (1985) [2] برنامه "پیشگیری از عود" Relapse prevention را با تلفیق اصول شناخت و رفتار درمانی و مراقبه بصیرت (مشاهده گری)؛ برای ممانعت از برگشت به اعتیاد ارائه نمودند. مراقبه بصیرت برای مقابله با وسوسهء برگشت به اعتیاد به بیماران یاری می رساند.
مارلات در 1994 اعلام نمود[3] که مراقبه بصیرت بر اساس پذیرش تجربه ی مشاهدهء تغییر دائمی حس های بدنی در لحظه به لحظه زمان حال استوار است و خرد درک و پذیرش عمیق تغییر، تعادل ذهن و صبر را به ارمغان می آورد[1,3] . در صورتیکه اعتیاد، درست بر خلاف تجربهء مراقبه بصیرت، بر اساس عدم توانایی در پذیرش لحظه حال و جستجوی مصرانه برای تجربه نشئگی بعدی اعتیاد است.
استعاره "موج سواری بر روی امواج اشتیاق " با کمک تمرین مراقبه، بیمار را تشویق می کند که "اشتیاق و حرص شدید به ماده مورد اعتیاد" را همچون "موج اقیانوس" تصور نماید که به تدریج پدیدار می شود و به اوج خود می رسد ولی به تدریج هم فروکش می کند تا نا پدید گردد.
در واقع مراقبه گر درک می کند که عدم پاسخ به میل شدید درونی و فقط مشاهده گر بودن این میل، در نهایت منجر به عبور بی خطر این میل می گردد و آسمان هم به زمین نمی رسد! صرف مشاهدهء میلی که از "نا خود آگاه شرطی" می جوشد و اوج می گیرد، کار ساده ای نیست زیرا این میل تقاضای شدید پاسخ و عمل را مطرح می کند، اما مراقبه گر صبور با کمک مشاهده، زور و فشار میل را کاهش می دهد تا بتدریج این میل از اوج به حضیض و افول برسد. مشاهدهء این "اوج و حضیض میل" را بدون غرق شدن در واكنش، موج سواری می گویند. این موج سواری در سایه ء حضور آگاهانه و حفظ تعادل ذهن امکان پذیر است و در صورت عدم حضور و در تاریکی عدم مشاهده گری، میل و افکار همراه آن انسان را به مانند پر کاه به هر کجا می کشانند و سرانجام غرق خواهند کرد. اما هر میل شدید و حرصی، دیر یا زود فروکش خواهد کرد؛ و هنر مشاهده گر آن است که در تلهء حرص گرفتار نشود و در اوج حرص، دست به گفتار و رفتاری نزند که جز پشیمانی و رنج چیزی به دنبال ندارد! تنها موج سواری کند و از غرق شدن در دریای امیال بپرهیزد.
بنابراین مهارت های مراقبهء بصیرت، بیماران را قادر می سازد تا امواج اشتیاق را همانطور که بروز می نمایند، مشاهده کنند. آنها را بدون قضاوت بپذیرند و با آنها به روشهای مناسب و عاقلانه، برخورد نمایند. مشاهدهء بدون رد و قبول میل و اشتیاق، قدرت لجام گسیختهء آن را به نفع مشاهده گر مصادره می کند!
اصولاً هدف از حرص شدید این است که بر اساس نا آگاهی و غرق شدن در افکار شرطی و ندیدن عواقب کار، ما را به عمل واکنشی و احساسی وادار نماید. در اوج میل و حرص بنظر می رسد که مهمترین عاملی که انسان را از غرق شدن در حرص و عواقب آن محافظت می کند، حضور در زمان حال، آگاهی ورای فکر و مشاهده گری و عقل کلی است. مراقبه گر یا کسی که این تمرین را انجام می دهد، در این "موج سواری" و در حالت توجه، مراقب است که غرق در اشتیاق نگردد و بر اساس آن مرتکب عمل نشود و درک نماید که اشتیاق شدید هم از قانون گذرا و موقتی بودن تبعیت می نماید. این تمرین از پایه های مراقبه بصیرت و مشاهده گری است که در اعماق ذهن و در ریشه های عادتهای قدیمی هم تمرین می شود و دیر یا زود به ریشه کنی آنها منتهی خواهد شد.
یکی از طرحهای فکر برای فرار از واقعیات این است که انسان را از زمان حاضر که تنها زمان واقعی است غافل نگه میدارد و او را در دو زمان موهوم ذهنی و غیر واقعی یعنی زمان گذشته و آینده مشغول میدارد. زمان حاضر تنها زمانی است که حرکت زندگی در آن واقع میشود و انسانی که در لحظهٔ حاضر زندگی نمیکند، اصولاً در زندگی نیست و زندگی را از دست داده است.
مشغولیت فکر در زمان، به معنای مشغولیت فکر با محتویات خودش است، نه با آنچه در زندگی میگذرد.
محتویات خودش چیزی جز پندارها و تصاویر تهی از واقعیت نیست.
برگرفته از کتاب تفکر زائد
در سفر قبلی گروه «خمر کهن» به گرگان و اطراف آن، طی گفتگویی با آقا مجتبی کبودوندی عزیز دربارهٔ اعتیاد به مواد مخدر، توجهم به این موضوع جلب شد که چه شباهتهایی بین اعتیاد به مواد مخدر و اعتیاد به هویت ممکن است وجود داشته باشد.
واقعیت اینست که ما انسانهای اسیر خیال شخصیت یا همان «هستی» معتادان بالقوهایم. نه، اشتباه کردم، چرا بالقوه؟ بلکه بالفعل دروناً معتادیم. معتاد به تمام موادی که هویت از ما طلب میکنم تا به او برسانیم. وگرنه خماریاش را نمیتوانیم تحمل کنیم. نمیتوانیم با آن خماری بمانیم.
آیا ما از صدقهسری شخصیت داشتن، اعتیاد به مورد تأیید قرار گرفتن نداریم؟ اعتیاد به دوستداشته شدن نداریم؟ اعتیاد به نپذیرفتن هر حالتی که داریم و اعتیاد به نق زدن دائمی به خودمان نداریم؟ اعتیاد به مقایسه کردن و همیشه احساس کمبود کردن نداریم؟ به خشم ورزیدن اعتیاد نداریم؟ به تلاش برای کسب آرامش از طریق مطالعه اعتیاد نداریم؟ و در یک کلام، به فکر کردن آیا اعتیاد نداریم؟!
این گفتگو با موضوعاتی متنوع با آقایان حاجهاشمی و قصری در تاریخ چهارم آبان سال ۱۳۹۱ برابر با 25 اکتبر 2012 انجام شده است. موضوعات این گفتگو عبارتند از: «قضا و قدر، جبر و اختیار، آیا صحبت از رهایی لزومی دارد؟، توهم، سیر و سلوک، دیدار محمدجعفر مصفا با جیدو کریشنامورتی در هندوستان، ضمیر ناخودآگاه و ضمیر خودآگاه از دیدگاه جیدو کریشنامورتی، ضمیر ناخودآگاه و ضمیر خودآگاه از دیدگاه محمدجعفر مصفا، مذهبی بودن به چه معناست؟، درباره هنر و هنرمند، آواز و موسیقی، مهدی اخوان ثالث، سهراب سپهری».
از چه نامِ برگ را کردی تو مرگ؟
جادویی بین که نُمودت مرگ، برگ
کآنچه اصلِاصلِ عشق است و وَلاست
آن نکردی، این چه کردی، فرعهاست!
گفتش آن عاشق: بگو کآن اصلْ چیست؟
گفت: ...
داشتم از خیابانی در منطقهای بنام Bonnyrigg گذر میکردم که پدیدهٔ جالبی دیدم. ما هم که نخورده مست و فضول، همینطوری سرمان درد میکند برای موضوعات عرفانی، چه برسد به اینکه ابوالفضل هم یاریمان کند و چیزی پیش پایمان بگذارد برای اینجور صحبتها. ویدیوی زیر را گرفتم تا دربارهاش مطلب یا شاید مطالبی بگویم. ببینیم چه میآید.
"من فکری" با چه مکانیزمی در ذهن ما پا گرفته است؟ از طریق "پاندول حرص و خشم". در کودکی با ملایمت و مهربانی به ما گفته نشد: "تو بی عرضه ای!!" یا وقتی به ما گفته می شد: "تو با عرضه ای و باید همیشه با عرضه بمانی" خالی از حرص و طمع نبوده است. و به تدريج با اين تلقين هاي همراه حرص و خشم، ياد گرفتيم كه من اصلي خودمان را همان جريان فكري در سرمان تصور كنيم. و از من اصيل يا همان هوشياري برتر يا تماشاگر ناظر دروني يا فضاي توجه وراي افكار يا هيچستان هستي يا هر اسمي كه براي آن بگذاريم، كنده شديم! و دچار بيماري توهم خود فكري و درد و رنج بيهودهء آن شديم!
در حال حاضر هم تنها چیزی که "من فکری" را استمرار می دهد: حرص در قالب "باید نباید ذهنی" است. باید نبایدهایی که غیر علمی هستند و غیر واقعی و به دنبال آن، اگر دستورات احمقانهء یک "من ذهنی" در قالب باید نباید هاي غير منطقي، پیاده نشود، تلقین های "خیلی افتضاح شد"، "قابل تحمل نیست!!" " آدم نا لایقی هستم و همیشه نا لایق خواهم بود!!!"و....فعال می شوند و آن سر پاندول يعني خشم خودش را نشان مي دهد. خشم در قالب ملامت خود و نق زدن های ملامتگرهای ذهنی شروع به شکنجه گری می کنند و اینگونه "منیت فکری!" با تسلیم شدن به سخنان "ملامتگرهای ذهنی" و غرق شدن در افکار غیر علمی دیگر و... استمرار می یابد.