فونداسیون

فونداسیون


پادکست جن و پری

پادکست جن و پری


دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت ششم) - منصور بنانی


   در بررسی قدم به قدم علت و سرچشمه ی کردار، گفتار، هیجان و حال بد، رسیدیم به "رویداد و اتفاقی" که ظاهراً متهم ردیف اول است؛ ولی این رویداد فقط حکم کبریتی را داشته که  انبار هیزمی را در وجود ما روشن کرده و هیجان و حال بد را ایجاد نموده است. اگر انبار هیزم نبود هیچ کبریتی، قادر نبود این آتش را بر پا نماید! متعاقب حال بد ( نظیر ترس و غم و..)، کردار و گفتار بد متولد خواهد شد و پشت هیجان و حال بد هم علت دیگری پنهان شده است: فکر یا پندار منفی و بد! گفته شد که این راز بزرگی است که هر کس باید خودش آن را در درونش کشف و مشاهده نماید.

   برخی از افراد تا این مرحله پیش رفته اند ولی چون مرحله بالاتر را کشف نکرده اند و در همین مرحله درجا زده اند و در راه حل بنیادی مسأله ( تحول اساسی به سمت گفتار، کردار و حال خوب) عاجز هستند. هدف آنها این بوده که با کمک تغییر پندار بد به پندار خوب از طریق خود پندار! ، راه حلی ( هر چند سطحی) پیدا کنند.

   اگر منصف باشیم برخی روشهای استفاده از پندار، برای رفع مشکل و بیماری پندار، چندان هم بی فایده ی بی فایده هم نبوده است!( شاید هم علت این فواید،  دخالت نسبی مشاهده گری بوده است)... اما برخی از این روشها هم فقط بر مشکل افزوده و قوز بالا قوز ایجاد نموده است!! در اینجا دو نمونه از این نوع تاکتیک ها برای روشن تر شدن موضوع بیان می گردد:


   1-    بازی "من" و "فکر": این تاکتیک به شیوه ای شاید نا خود آگاه در وجود ما شکل گرفته و به همین دلیل هم مبارزه با آن بسیار مشکل تر است. "فکر" را با چشم احول و دوبین؛ دو قسمت کرده: "من" و "فکر"!!! را ایجاد می کنیم! و بازی حیله گرانه ای راه می اندازیم!!


با این تاکتیک ؛ "فکر" از اتهام مبرا می گردد و مخفی می شود!!...و هر چه کاسه کوزه را بر سر "من" می شکنیم! و هدف اصلاح "من" می گردد.... من شیطانی و کثیف است و فکر مقدس و بی گناه جلوه گر می شود و با این حیله؛ "فکر" از خطر مشاهده مستقیم و بی غرض ما فراری داده می شود!

اگر هم زرنگ باشیم و خطر فکر را متوجه شویم؛ آنگاه به اسم مشاهده یا اصلاح فکر، "من" از خطر می گریزد!! و "من" می شود مشاهده کننده ی خشم ناک یا حریص!!!!( مشاهده بد) و خودش را حلال مسأله نشان می دهد..


اما حضرت مولانا پوچ وهیچ بودن من و فکر(خیالات) را به ما گوشزد می کند. مولانا اصلاً این خیالات واهی را فکر نمی داند و آنها را بیشتر خیال می نامد! زیرا فکر درست و اصیل برای راه حل پیدا کردن است:


فکر آن باشد، که بگشاید رهـی

راه آن باشد، که پیش آید شهی 


اما این چیزی که ما فکر می نامیم و شب ها نمی گذارد بخوابیم! خیال واهی است نه فکر منطقی که زیر سایه ی "دیدار نیک" پرورش یافته است. "خیال" برخلاف فکر منطقی، هیچ مشکلی را حل نکرده و خودش مادر مسائل است!


 و بدتر ازهمه اینکه به این خیالات مضر معتاد شده ایم. اعتیادی که بزرگترین اعتیاد ها و مادر همه ی آنهاست! مولانا ریشه این اعتیاد را برای ما روشن کرده است: دو بینی یا احولیت.....با نوعی دو بینی و احولیت، از یک جریان خیالات فکری، "من" و "خیالات" ساخته می شود!! و هر روز و هر شب، بازی دردناک این دو، برای ما بدبختی به ارمغان می آورد!


هر گونه بده بستان و عشق بازی بین این دو "هیچ" از اساس اشتباه است!! در مشاهده ی فکر باید هوشیار بود که در این عشق بازی! گرفتار نشویم. بهتر است مشاهده کننده را هم مشاهده کنیم! 


مولوی می فرماید که ریشه ترس و حال بد ما نه در رویداد بیرون  که در همین بازی درونی است. ولی درک و دیدن این بازی دردناک هم فقط با کمک "مشاهده گری" میسر است:   


از وجودی ترس کاکنون  در  وی ای

آن خیالات لا شی و تو لا شی ای


لا شی ای بر لا شی ای عاشق شده است

هیچ نی مر هیچ نی را ره زده است


2-    تفکر مثبت: این روش را از جمله در روانشناسی می بینیم. با کمک شناختن فکر منفی و جایگزینی آن با فکر مثبت( در شناخت درمانی یا در روش تلقین افکار مثبت)، یا تجسم نیمه تاریک وجودمان در روش خانم "دبی فورد" و تجسم و تلقین به پذیرش و آشتی با آن نیمه تاریک و.....به نوعی این کار انجام می شود. در بسیاری از سیستم های روانشناسی هدف این است که در چهارچوب منیت و تفکر، تغییرات مثبتی انجام شود تا فرد بهتر بتواند با خودش و دیگران کنار بیاید. 


هدف در این روشها کندن از "منیت" و رفتن به فضای ماورای تفکر نیست. مولوی در این خصوص به صراحت "محدودیت اندیشه" را ذکر کرده است:


آفت ادراک آن حال است قال

خون به خون شستن محال است و محال


حتی در خود شناسی و خواندن مثنوی هم تا زمانی که در چهارچوب تنگ "پندار" گیر کرده ایم و فضای بی انتهای ماورای فکر را دیدار نکرده ایم راه به جایی نخواهیم برد. ادعای زیاد ما، اگر فقط در سطح افکار و گفتار باشد؛ بی ثمر یا بسیار کم ثمر خواهد بود. البته در مفید بودن مثنوی و حتی برخی از آثار روانشناسی شکی نیست؛ ولی بدون چاشنی "مشاهده گری درست" یا همان "شهود از ورای افکار"، همه این ها ابتر و ناقص خواهد بود.


 حضرت مولانا در دفتر دوم از بیت 3078  مثنوی ( آقای کریم زمانی) به زیبایی هر چه تمامتر همین حقیقت را بیان می دارد و می گوید که بدون "دیدار او" حتی خوردن لقمه هم به هضم کامل آن منجر نخواهد شد:  

 من نخواهم در دو عالم بنگریست

تا نبینم این دو مجلس آن کیست


بی تماشای صفتهای خدا

گر خورم نان در گلو ماند مرا


تنها با مشاهده گری درست ( که در نهایت به دیدار یار می انجامد)، انسان می تواند فضای ماورای اندیشه را درک کند و از هیجانهای منفی نظیر خشم ترس و نا امیدی و.. رها گردد. (مولانا در جای دیگر به غایت مشاهده گری درست و شهود ورای اندیشه، اشاره نموده است:


هر چه اندیشی پذیرای فناست

آنکه در اندیشه ناید آن خداست


چون گوارد لقمه، بی دیدار او

بی تماشای گل و گلزار او


جز بر اومید خدا زین آب و خور

کی خورد یک لحظه غیر گاو و خر


آنکه کالانعام بد، بل هم اضل

آنکه مانند چهار پایان است و بلکه فروتر از آنها،

گرچه پر مکرست آن گنده‌بغل


اگر به خیال خام خودش پر از زرنگی و حیله هم باشد باز هم بوی بد هیجانها، افکار و کردار منفی و.. از او به مشام خواهد رسید..


مکر او سرزیر و او سرزیر شد

البته حیله های او بنا برقانون عکس العمل و قانون تغییر و فنا، به سود او نخواهد بود و سرزیر (= سرنگون) می شود.

روزگارک برد و روزش دیر شد


سرانجام، همه آن نیرنگ ها و صاحب آنها محو شده و روزگارش سپری خواهد شد.


فکرگاهش کند شد عقلش خرف

عمر شد چیزی ندارد چون الف


به دلیل محروم بودن از دیدار یار( که با مقدمه ی مشاهده گری درست حاصل می شود) ؛ اندیشه به تنهایی رو به زوال رفته و ابتر و خرفت است. نتیجه ی عمر آدم وابسته به تفکر صرف و عقل جزئی، مانند الف چیزی نخواهد بود. "منیت" و اندیشه متصل به آن، پوچ است و مانند الف نه نقطه ای دارد نه علامتی و نه حرکتی!


آنچه می‌گوید: درین اندیشه‌ام

آن هم از دستان آن نفسست هم


اگر چنین شخصی به یاوه مدعی شود که: من هم در اندیشه الهی فرو رفته ام؛ این نیز از حیله و دستان( =نیرنگ) نفس مکار است!


وآنچه می‌گوید غفورست و رحیم

نیست آن جز حیلهٔ نفس لیم


ای ز غم مرده که دست از نان تهیست

ای کسی که از حال بد ( غم) به حد مرگ نالان هستی و یک رویداد بیرونی را بهانه کرده ای

چون غفورست و رحیم این ترس چیست


اگر به دیدار غفور و رحیم نائل شده ای پس این ترس و نگرانی و حال بد تو از چیست و چرا زایل نشده است؟؟!


   تنها دیدار یار و شهود ورای فکر است که می تواند انسان را از اسارت حیله ها و خیالات منفی برهاند. یکی از شاخص های اینکه فرد به راستی به این "دیدار خجسته" نایل گردیده، این است که پس از افول خیالات و حیله های منفی نفس،  حال بد یا هیجانهای منفی نظیر خشم، حرص، ترس، حسادت و..جای خود را به عشق و محبت و آرامش و..می دهند. 

راز چهارم: ]"دیدار نیک" سرچشمه "پندار نیک"[  است و این مجموعه، سرچشمه همه خوبیها ست.


   بدون صعود به مرحله "دیدار نیک"، با توقف و درجا زدن در پندار، حتی اگر به ظاهر نیک و مقبول هم بنظر برسد، تحول مبارکی در آدمی ایجاد نخواهد شد... زیرا فکر منفی و اعوان و انصارش هنوز در مخفی گاهشان پنهان هستند؛ زیرا به درستی دیده نشده اند!!!... بنابراین چاره ای جز دیدار نیک وجود ندارد. به قول حضرت مولانا در دیوان شمس غزل 451 :


ای بستگان تن؛ به "تماشای جان" روید

کاخر رسول گفت: تماشا مبارک است 



پادکست مشاهده

پادکست مشاهده 

پادکست صد گز رسن

پادکست صد گز رسن


برنامهٔ چهلم رادیو حافظ - مقالهٔ "فراهنجاری در شعر حافظ"

برنامهٔ چهلم رادیو حافظ - مقالهٔ "فراهنجاری در شعر حافظ"


یأس خلاق - محمدجعفر مصفا

یأس خلاق - محمدجعفر مصفا


خدا کند که نیایی!


خدا کند که نیایی!


پادکست باغ

پادکست باغ

.: دریافت فایل پادکست :.
   
 
برگرفته از فایل b جلسه صد و بیست و چهارم شرح مثنوی معنوی
 
 
+ تشکر از آقای تبکم که بیشتر پادکست‌ها به همت و توسط ایشان تهیه می‌شود.


آن حوری‌سرشت!

فالی از حافظ


خیامی

خیامی ...


هجرت

هجرت ...


زبانه

شرح غزلی از دیوان شمس


برنامهٔ پنجاه و دوم رادیو مولانا - گفتگو با دکتر استعلامی درباره زندگی مولانا و شمس

فهرست موضوعات این برنامه :


برخورد شمس و مولانا

نبودن سند معتبر در مورد چگونگی ظاهری این برخورد

ارتباط  مولانا و شمس رابطه‌ی مرید و مرادی نبوده

جستجوهای شمس و دیدار او با صاحب مکتبان دوران خود

همدلی مولانا و شمس

تأثیر مولانا در شمس

اثرپذیری مولانا از شمس

محدودیت‌های اجتماعی دوران شمس و مولانا

مکان آرامگاه شمس

درگیری کشورهای مختلف بر سر مالکیت مولانا!

جهانی بودن مولانا

مولانا شاعری با اندیشه‌هایی بلند

مولانا و کلام قرآن

"قیامت"  در مثنوی مولوی

ستایش مولانا از محمد بن عبدالله (ص)

عبارات و ابیات رکیک در مثنوی

داستان کنیزک و خر خاتون

دنیا و مادیات و رفاه مادی  در دیدگاه مولانا

داستانها در مثنوی تنها پایه مباحث هستند نه اصل مورد نظر

نی و نیستان

عشق ازلی در انسان

مولانا در زندگی خانوادگی

آموزه‌های مولانا و زندگی مدرن امروز

انسان در جستجوی آرامش

رواج شعر عرفانی ایرانی و تئو‌صوفی شرق، در غرب

دو بیت ابتدای مثنوی

ناله ی نی از فراق مبداء


یک توضیح درباره دو بیت اول مثنوی معنوی:

                بشنو این نی چون شکایت می‌کند          از جدائیها حکایت می‌کند

                کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                     در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند


دکلمه‌ی شعر "حماسه‌ی خاک"  سروده‌ی دکتر استعلامی با صدای ایشان



برنامهٔ سی‌ و نهم رادیو حافظ - مقالهٔ "حافظ و عقلانیت" نوشتهٔ محمد ایرانفر - اجرا: مازیار مهدوی‌فر

مقالهٔ "حافظ و عقلانیت" نوشتهٔ محمد ایرانفر - اجرا: مازیار مهدوی‌فر


فهرست موضوعات این برنامه:


حافظ و فرقه‌ی ملامتیه

برخورد حافظ با فلاسفه و عقلای علوم

حافظ و جام می خوشگوار

عقل و عشق در دیوان حافظ

اشراف حافظ به علوم عقلی و نقلی زمان خود

آیا حافظ فیلسوف بوده؟

حافظ یک شاعر بزرگ

حافظ و تعهدش در قبال زمانه‌ی خود

نکوهش عقل یونانی و ستایش عقل آریایی

عشق آریایی حافظ در تضاد با عشق به صبغه‌ی سامی


برنامهٔ سی‌ و هشتم رادیو حافظ - بخش سوم و پایانی از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ

برنامهٔ سی‌ و هشتم:


    بخش سوم و پایانی از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ (بنا بر کتاب ایشان بنام "حافظ به گفتهٔ حافظ، یک شناخت منطقی")


فهرست موضوعات این برنامه:


تشبیه و استعاره در شعر حافظ

شعر حافظ با رشد معنوی شما دیگرگون تفسیر می‌شود

تفاوت "لعل" و "خزف" در شعر حافظ

موزیک کلام حافظ

کلام خاقانی

دستکاری حافظ در اشعارش

سفر حافظ به هند؟

ثلاثه‌ی غسّاله

سلطان غیاث‌الدین

تخیلات ورّ‌اقان بازار و سرگذشت حافظ

طنز تلخ در زبان حافظ

زهد زاهد و فسق حافظ

توبه از می نوشی

باده‌ی حلال !

محتسب

هشدار به گذشتن فرصت عمر

زاهد

شراب فروشان دوران حافظ

ترسا بچه و مغ بچه

شاهد کیست؟

مستی چیست؟

شاهد مقصود

ارتباط حافظ با ایران کهن و اسطوره‌ای

چهارصد سال شعر فارسی قبل از حافظ

شاهنامه

تأثیر حافظ از خاقانی

غم خیام گونه در اشعار حافظ

جم و جمشید

دل، جام جهان بین

انگشتر سلیمان

دانش حافظ از ادبیات قبل از خود

ذخائر حافظ از علوم قرآن و مدرسه‌ای

سیر در دنیای صوفیان و خروج از آنها

چرا با دیوان حافظ فال می‌گیریم؟

قضا و قدری بودن، خصلت ایرانی

فال حافظ در مهمانی و شب‌نشینی

فال هیچ اعتبار علمی ندارد

کتاب "حافظ به گفته‌ی حافظ"

برای شناخت حافظ به کلام حافظ مراجعه کنید.

عشق ورزیدن حافظ

راه نجات، عیب پوشیدن


برنامهٔ سی‌ و هفتم رادیو حافظ - بخش دوم از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ

برنامهٔ سی‌ و هفتم:


    بخش دوم از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ (بنا بر کتاب ایشان بنام "حافظ به گفتهٔ حافظ، یک شناخت منطقی")


فهرست موضوعات این برنامه:

حکمت قدیم (عقلی)

مدعیان نامحرم

مکتب رندی

مغان (غیر مسلمانان)

دیر مغان ( پناهگاه آزادگان و خدا‌شناسان حقیقی)

پیر مغان ( نماد و اسطوره‌ی انسان کامل)

خرابات

پیر خرابات

پیر دُردی کش

دُرد چیست

زاهد

اختلاف بعضی از اشعار در دست‌نویسهای دیوان حافظ

ورّاق (ناشر در زمان قدیم)

تذکره (بیوگرافی) نویسان

توضیح در مورد کتاب "درس حافظ" از آقای دکتر استعلامی

معشوق حافظ

زن و فرزند حافظ

سفرهای حافظ

یار سفرکرده

مُغ‌بچه (رابط انسان با عالم معنا)


برنامهٔ سی‌ و ششم رادیو حافظ - بخش اول از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ

برنامهٔ سی‌ و ششم:


    بخش اول از صحبت آقای محمد استعلامی دربارهٔ حافظ (بنا بر کتاب ایشان بنام "حافظ به گفتهٔ حافظ، یک شناخت منطقی")


فهرست موضوعات این برنامه:


توصیه و تأکید به رعایت "منطق" برای درک شخصیت‌های ادبی و فرهنگی  ایران قدیم، با مراجعه به آثار آنان

قضاوتهای سطحی در مورد حافظ

دانش وسیع حافظ از علوم مدرسه ( تفسیر قرآن، حفظ قرآن....)

توضیح در مورد "چهارده روایت قرآن‌" که حافظ می‌دانسته...

آشنا بودن با خانقاه و صوفیان و حضور در بین آنها

نتایجی که حافظ از مشر‌ب اهل دین و صوفیان گرفته

گلایه از "صوفی‌" در دیوان حافظ

حافظ،  نه یک صوفی در سلسله مراتب صوفیان و نه یک عالم دینی.......

"مزاج دهر تبه شد‌"  یعنی چه؟

شیراز قرن هشتم و ابن بطوطه‌، جهانگرد مشهور جهان اسلام

فساد حاصل از دین‌ورزان و عرفان و تصوف در شیراز آن زمان

می و میخانه در اشعار حافظ

منظور از عشاق در شعر حافظ

انسان روشن و کامل

حافظ فساد موجود در جامعه را به رخ می‌کشد

صدای اعتراض حافظ علیه شرایط دوران

حکومت امیر‌مبارز‌الدین در شیراز

محتسب

داروغه

همدوره‌ بودن عبید ز‌اکانی با حافظ در شیراز و رساله‌ی "اخلاق الاشراف‌"  .....

خودپسندی و عُجب‌ دراویش و پیران ‌خانقاهی

حافظ از شراب و میخانه و میخوارگی‌ حرف می‌زند....اما نه برای تبلیغ و گسترش میخوارگی‌......


باده نوشی، که در او روی و ریایی نبود                              بهتر از زهد فروشی، که در او روی و ریاست

واعظان‌ کین جلوه در محراب و منبر می کنند                      چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند


مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس                             توبه‌فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند


حافظ با زهد خشک و دروغین که صداقتی در آن نیست مبارزه دارد....

می مغانه‌، دیر مغان، پیر مغان......


پیر مغان، ایده‌آل حافظ است از انسان کامل....انسانی که تمام مراحل کمال انسانی را طی کرده باشد و ارزشهای پست حیوانی در زندگی او نباشد.......مثل علائق و طمع و خودنمائی‌ و جلوه فروختن و منافع دنیائی و دروغ و فریب.............

می مغانه‌، همان تعلیم و ارشادی‌ است که پیر مغان ِ نادیده و نادیدنی‌ به حافظ می‌دهد....

موضوعات شعر حافظ : عاشقانه، عارفانه و اجتماعی

شب قدر کدام شب است؟

غزل : سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد........آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.....


آنچه خود داشت یعنی شناخت پروردگار با شناخت خود و رفتن در درون خود......

بدون توسل به بیگانگان و گمشدگان‌ لب دریا....باید خود را درست کند تا به آنچه خود دارد دست پیدا کند....

جام جم....(آن دلی است که اصرار غیب را می‌فهمد)

استفاده حافظ از اشعار عاشقانه برای گفتگو با پروردگار

روز ازل کدام روز است ؟

بار امانت الهی.....

خلقت انسان در قرآن


دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت پنجم) - منصور بنانی

   قدیمها وقتی هر روز از روی زمین می دیدند که خورشید فروزان، از افق زمین  طلوع و غروب می کند، می گفتند خورشید دور زمین می گردد. ولی بعد ها یافته های علمی و مشاهده از فضا نشان داد که اصل قضیه چیز دیگری است.

   همینطور وقتی فردی رفتار و گفتار و هیجانی(خشم، ترس، افسردگی و غمو..)  بروز می دهد، اگر از او بپرسید که علت رفتار و گفتار ت چه بود؟  جوابش این است که خوب، معلوم است دیگه مثل روز روشن است که علت اصلی رفتار و گفتار و هیجانم؛ فلان و بهمان اتفاق زندگی بود، شکست یا پیروزی در کنکور، خواستگاری، ..یا رفتار همسایه،  پدر و...و الا ، من که مرض نداشتم این رفتار و گفتار را بروز بدهم!! واضح و مبرهن است، اگه هم آن وضع و عامل بیرونی تغییر کند رفتار و گفتار من هم تغییر خواهد نمود.. 

   البته گاهی به این سادگی هم نیست و ندیدن و کوری عمیق تر است!! گاهی حتی هیجان همراه رفتار و گفتارش را هم متوجه نمی شود...فقط می بیند که متعاقب فلان عامل بیرونی  به طور اتو ماتیک فلان رفتار را انجام داده است... یا حتی گاهی آن رویداد را هم متوجه نمی شود...مثلاً می بیند که غمگین و افسرده شده ولی عامل بیرونی را که این هیجان منفی را در او ایجاد کرده متوجه نمی شود...

   اگر متوجه این زنجیره ی علت و معلول بشود معنایش این است که مشاهده گری در او هنوز فعال است.. 

   در غیاب مشاهده گری درست (دیدار نیک)، فقط به طور اتو ماتیک رفتار و گفتاری واکنشی را بروز می دهد و چه بسا به صورتی، واکنش رفتاری خود را توجیه و ماست مالی می کند که با واقعیت هم ارتباطی ندارد. حتی عامل بیرونی محرک، هیجان درونش و افکار مولد رفتار و گفتارش را چیز دیگری جلوه می دهد..این کار را هم از روی عمد انجام نداده و ممکن است کاملا صادقانه، زنجیره توهمی علل پشت پرده رفتار و گفتارش را صرفا برای توجیه نا خود آگاه و شرطی شده بیان کند...مثلاً بگوید این کار را برای دلسوزی یا راهنمایی او انجام دادم و نیتم خیر بوده است....

   اما واقعیت این است که در آدم اسیر منیت (تقریبا همه ما)، ابتدا افکار و باورهای غیر منطقی ولی مخفی و پشت پرده از قبل در وجود ما ذخیره شده است. سپس به بهانه یک رویداد بیرونی ، یک یا چند فکر غیر منطقی می جوشد و هیجان خاصی را هم تولید می کند و با هم فشار و انرژی زیادی وارد می کنند که یالا!! زود باش و رفتار و گفتار مورد علاقه ما را بروز بده!!!!

   معمولاً در توجیه رفتار و گفتار هم تمام کاسه کوزه ها سر عامل بیرونی مورد نظر خراب می شود!!!

   بعد از بروز رفتار و گفتار مورد نظر، این زنجیره منفی و ازجمله افکار پشت پرده هم مستحکم می شود و به این ترتیب، شرطی شدگی منفی تقویت می گردد.. یک دلیل اینکه شایسته است که زیر سایه مشاهده گری، احتما و پرهیز علاوه بر افکارعمدی زشت، شامل  رفتار و گفتار زشت هم شود ( و اخلاق رعایت گردد)، همین نکته است. زیرا با این مکانیزم، به قول مولانا به  مرور و با افزایش سن، خوی و خصلت بد در ما محکم تر می شود. تکرار این سناریو، در غیاب مشاهده گری موجب می شود که این زنجیره و درخت خار "پندار گفتار و رفتار منفی" در فرد ریشه بدواند و از جا کندنش هر روز سخت تر گردد. حکايت حال آن درشت خوی نافرمان که در تزکیه اخلاق تاخير کند تا وقتی که فرصت فوت شود( دفتر دوم):

مدتی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خار او محکم نهاد


خار بن دان هر يکی خوی بدت

بارها در پای خار آخر زدت 


   اما به راستی چرا در مقابل یک رویداد یکسان بیرونی، واکنش هیجانی، رفتاری و گفتاری بیشماری از آدمهای مختلف سر می زند؟؟!!

   این کشف بسیار مهمی است که  دریابیم؛  پشت هر گفتار و رفتار و هیجان منفی، از قبل یک یا چند فکر منفی خوابیده است؛ و تفاوت این افکار شرطی شده علت اصلی تفاوت واکنشها ست...در زمانه ما کشف این قانون بیشتر به دانشمندان "شناخت درمانی" نظیر دکتر دیوید برنز منتسب می گردد. ولی قبل از این گروه از روانشناسان مدرن،  حضرت مولانا هم این راز مهم را می شناخت و هر فردی هم که به مشاهده درونش بپردازد این را خواهد دید:  


راز سوم: علت اصلی گفتار و رفتار؛ پندار درون است نه رویداد بیرون  


از یک اندیشه که آید در درون

صد جهان گردد به یک دم سرنگون


پس چرا از ابلهی پیش تو کور

تن سلیمانست و اندیشه چو مور (1037/2)


   حضرت مولانا حتی فشار ناشی از فکر و هیجان منفی را که منجر به بروز رفتار یا گفتار منفی می شود را در اشعار زیر توضیح داده است:


یک زمان بیکار نتوان نشست

 تا بدی یا نیکی ای از تو نجست


این تقاضاهای کار از بهر آن

شد موکل تا شود سرت عیان


   می گوید که لحظه ای بیکار نمی توانی بنشینی زیرا انگیزه و نیاز به انجام رفتار خاصی بر تو چیره می شود تا راز نهانت و افکار پنهانی که در سر داری، آشکار گردد. و در ادامه می گوید که کلاف تن چگونه می تواند ساکن بماند در حالی که ضمیر و درونش ( پندار + هیجان همراه آن) سر رشته اش را می کشد:


پس کلابه ی تن کجا ساکن شود؟

کلابه= کلاف

چون سر رشته ضمیرش می کشد؟ (998/2)


   در خاتمه این قسمت یادآوری می شود که در آدمی که از منیت رها شده یا مشاهده گری( هوشیاری ورای فکر) در او غالب گردیده است؛ قضیه فرق می کند و پندار غیر منطقی، جایش را به پندار نیک و منطقی می دهد. در نتیجه ی "دیدار نیک"( یا مشاهده گری درست یا هوشیاری ورای فکر و خشم و حرص) و "پندار نیک" حاصل از آن، انرژی خوبی آزاد می شود برای گفتار و کردار نیک. 


   و این همان راز یا قانون چهارم است که به خواست خدا در قسمت بعدی گفته خواهد شد.



خر برفت

دفتر دوم، بیت ۵۱۴ به بعد

 

     فروختن صوفيان بهيمهء مسافر را جهت سماع‏

 

                        صوفيى در خانقاه از ره رسيد                               مركب خود برد و در آخر كشيد

                        آبكش داد و علف از دست خويش                         نه چنان صوفى كه ما گفتيم پيش‏

                        احتياطش كرد از سهو و خباط                              چون قضا آيد چه سود است احتياط؟

                        صوفيان در جوع بودند و فقير                                كاد فقر أن يعي كفرا يبير

                        اى توانگر كه تو سيرى هين مخند                         بر كژى آن فقير دردمند

                        از سر تقصير آن صوفى رمه                                 خر فروشى در گرفتند آن همه‏

                        كز ضرورت هست مردارى مباح                               بس فسادى كز ضرورت شد صلاح‏

                        هم در آن دم آن خرك بفروختند                             لوت آوردند و شمع افروختند

                        ولوله افتاد اندر خانقه                                         كه امشبان لوت و سماع است و شره‏

                        چند از اين صبر و از اين سه روزه چند؟                   چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند؟

                        ما هم از خلقيم و جان داريم ما                            دولت، امشب ميهمان داريم ما

                        تخم باطل را از آن مى‏كاشتند                              كان كه آن جان نيست جان پنداشتند

                        و آن مسافر نيز از راه دراز                                    خسته بود و ديد آن اقبال و ناز

                        صوفيانش يك به يك بنواختند                               نرد خدمتهاى خوش مى‏باختند

                        گفت چون مى‏ديد ميلانشان به وى                       گر طرب امشب نخواهم كرد، كى؟‏

                        لوت خوردند و سماع آغاز كرد                               خانقه تا سقف شد پر دود و گرد

                        دود مطبخ، گرد آن پا كوفتن                                  ز اشتياق و وجد جان آشوفتن‏

                        گاه دست افشان قدم مى‏كوفتند                          گه به سجده صفه را مى‏روفتند

                        دير يابد صوفى آز از روزگار                                   ز آن سبب صوفى بود بسيار خوار

                        جز مگر آن صوفيى كز نور حق                              سير خورد او فارغ است از ننگ دق‏

                        از هزاران اندكى زين صوفيند                                باقيان در دولت او مى‏زيند

                        چون سماع آمد از اول تا كران                               مطرب آغازيد يك ضرب گران‏

                        خر برفت و خر برفت آغاز كرد                                زين حراره جمله را انباز كرد

                        زين حراره پاى‌كوبان تا سحر                                كف‏زنان خر رفت و خر رفت اى پسر

                        از ره تقليد آن صوفى همين                                 خر برفت آغاز كرد اندر حنين‏

                        چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع              روز گشت و جمله گفتند الوداع‏

                        خانقه خالى شد و صوفى بماند                           گرد از رخت آن مسافر مى‏فشاند

                        رخت از حجره برون آورد او                                    تا به خر بر بندد آن همراه جو

                        تا رسد در همرهان او مى‏شتافت                         رفت در آخر خر خود را نيافت‏

                        گفت آن خادم به آبش برده است                          ز انكه خر دوش آب كمتر خورده است‏

                        خادم آمد، گفت صوفى: خر كجاست؟                    گفت خادم: ريش بين، جنگى بخاست‏

                        گفت من خر را به تو بسپرده‏ام                             من ترا بر خر موكل كرده‏ام‏

                        از تو خواهم آن چه من دادم به تو                         باز ده آن چه فرستادم به تو

                        بحث با توجيه كن حجت ميار                               آن چه بسپردم ترا واپس سپار

                        گفت پيغمبر كه دستت هر چه برد                         بايدش در عاقبت واپس سپرد

                        ور نه‏اى از سركشى راضى بدين                          نك من و تو خانهء قاضى دين‏

                        گفت من مغلوب بودم، صوفيان                             حمله آوردند و بودم بيم جان‏

                        تو جگر بندى ميان گربگان                                   اندر اندازى و جويى ز آن نشان؟!‏

                        در ميان صد گرسنه گرده‏اى؟                                پيش صد سگ گربهء پژمرده‏اى؟‏

                        گفت گيرم كز تو ظلما بستدند                              قاصد خون من مسكين شدند،

                        تو نيايى و نگويى مر مرا                                     كه خرت را مى‏برند اى بى‏نوا؟

                        تا خر از هر كه بود من واخرم                                ور نه توزيعى كنند ايشان زرم‏

                        صد تدارك بود چون حاضر بدند                              اين زمان هر يك به اقليمى شدند

                        من كه را گيرم كه را قاضى برم؟                           اين قضا خود از تو آمد بر سرم‏

                        چون نيايى و نگويى اى غريب                              پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب‏

                        گفت و الله آمدم من بارها                                   تا ترا واقف كنم زين كارها

                        تو همى‏گفتى كه خر رفت اى پسر                        از همه گويندگان با ذوق‏تر

                        باز مى‏گشتم كه او خود واقف است                      زين قضا راضى است مردى عارف است‏

                        گفت آن را جمله مى‏گفتند خوش                         مر مرا هم ذوق آمد گفتنش‏

                        مر مرا تقليدشان بر باد داد                                    كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد

                        عكس ذوق آن جماعت مى‏زدى                            وين دلم ز آن عكس ذوقى مى‏شدى‏

                        عكس چندان بايد از ياران خوش                           كه شوى از بحر بى‏عكس آب كش‏

                        صاف خواهى چشم و عقل و سمع را                    بر دران تو پرده‏هاى طمع را

                        ز انكه آن تقليد صوفى از طمع                              عقل او بر بست از نور و لمع‏

                        طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع                         مانع آمد عقل او را ز اطلاع‏

                        گر طمع در آينه برخاستى                                   در نفاق آن آينه چون ماستى‏

                        گر ترازو را طمع بودى به مال                                راست كى گفتى ترازو وصف حال‏؟

                        يك حكايت گويمت بشنو به هوش                         تا بدانى كه طمع شد بند گوش‏

                        هر كه را باشد طمع الكن شود                             با طمع كى چشم و دل روشن شود

                        پيش چشم او خيال جاه و زر                               همچنان باشد كه موى اندر بصر

                        جز مگر مستى كه از حق پر بود                           گر چه بدهى گنجها او حر بود

                        هر كه از ديدار برخوردار شد                                   اين جهان در چشم او مردار شد

                        ليك آن صوفى ز مستى دور بود                            لاجرم در حرص او شب‌كور بود

                        صد حكايت بشنود مدهوش حرص                        در نيايد نكته‏اى در گوش حرص‏

 

                       اى برادر چون ببينى قصر او                                     چون كه در چشم دلت رسته ست مو؟

                       چشم دل از مو و علت پاك آر،                                  و آنگهان ديدار قصرش چشم دار

                       هر كه را هست از هوسها جان پاك                          زود بيند حضرت و ايوان پاك‏

                       هر كه را باشد ز سينه فتح باب                               او ز هر شهرى ببيند آفتاب‏

                       حق پديد است از ميان ديگران                                همچو ماه اندر ميان اختران‏

                       دو سر انگشت بر دو چشم نه،                               هيچ بينى از جهان؟ انصاف ده‏

                       گر نبينى اين جهان معدوم نيست                           عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست‏

                       تو ز چشم انگشت را بردار هين                              و آنگهانى هر چه مى‏خواهى ببين‏

                       چشم چون نرگس فرو بندى كه چى؟                        كه عصايم كش كه كورم اى اخى؟‏

                       ور ببندى چشم خود را ز احتجاب                             كار خود را كى گذارد آفتاب‏

                       چشم دارى تو، به چشم خود نگر                            منگر از چشم سفيهى بى‏خبر

                       گوش دارى تو، به گوش خود شنو                            گوش گولان را چرا باشى گرو؟

                       بى‏ ز تقليدى نظر را پيشه كن                                هم به راى و عقل خود انديشه كن

 


پادکست لذت و شادمانی


.: دریافت فایل پادکست :.
   
 
برگرفته از فایل a جلسه صد و نوزدهم شرح مثنوی معنوی

+ تشکر از آقای سعید توللی برای تهیه این پادکست


دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت چهارم) - منصور بنانی

   در قسمتهای قبلی گفته شد که حسرت مردگان این است که واکنش جانفرسا و کورکورانه ی همراه خشم، حرص، جهل و نگرانی آنها در طول زندگی تقریباً بی فایده بوده و باعث تغییر مثبتی در زندگی شان نشده و بلکه کاملاً بر عکس؛ عامل بدبختی آنها همین بوده است. اگر در هر واقعه ای بدون خشم، حرص و نگرانی صبر می کردند، حاضر بودند و کنش خردمندانه بروز می دادند، نتیجه بهتر می شد. زیرا تغییرات لحظه به لحظه دنیا به همراه گوهر حضور صابرانه  و انرژی زندگی، حلال همه مشکلات است و نیازی به خشم، حرص و نگرانی ویرانگر نیست.

   از طرف دیگر در ریشه یابی بروز خشم و حرص و نگرانی و.. به علت آنها پی می بریم: اینکه دنیا را وارونه می بینیم . در واقع به دلیل اوهام منیت، قادر به دیدن دنیا همانطور که هست نیستیم ( مراجعه شود به داستان خیالات ناشی از درخت گلابی- یا "امرودبن" که کنایه از اوهام منیت است- در دفترچهارم مثنوی) و در نتیجه بی خود و بی جهت به دام خشم، حرص و نگرانی و دردهای جانکاه دیگر می افتیم!

   بالاترین میوه و ثمره ی هستی یعنی "چشم حقیقت بین" با صبر و گذر از منیت و تمرین مشاهده گری درست حاصل می شود و مانند کاشتن بذر یک گیاه صبر و حوصله می خواهد، تا به تدریج رشد کند و در نهایت به بار بنشیند. هر عجله یا حرص برای دیدن نتیجه و مثلاً کنار زدن خاک به منظور دیدن جوانه گیاه، رشد و نمو گیاه را مختل می کند......  

   برای تقویت چشم حقیقت بین ( دیدار نیک) یکی از رازها این است که از سطح به عمق و از ظاهر به باطن و از بیرون به درون نظر کنیم و پله پله با صبر، باید قدم بر داریم و دیده را از ناپاکی ها پاک کنیم، تا لایق دیدار یار شویم. یکی از رازها ی مهم برای این پاکسازی این است که؛ فلش و جهت توجه مان را از بیرون به درون و از دیگران به خودمان متوجه نماییم.

   چند قانون یا راز دیگر که گفته خواهند شد همگی در این مورد اشتراک دارند که به ما کمک می کنند تا به جای گیر دادن به دیگران یا مقصر دانستن همسر، فرزند، پدر مادر، همکار، همسایه، هموطن، حوادث و محیط  و...فلش توجه را به درون برگردانیم:

راز دوم: قانون عمل و عکس العمل ( کارما)

ادامهٔ مطلب ... 


غم عشق؟!

یک عامویی در رابطه با عشق و اندوه، بحق، نوشته است:


   "افسوس خوردن یکی از عناصر رنج است. عنصر دیگر، دلبستگی به کسی و تشویق و پرورش این دلبستگی به او، در خویشتن است. رنج نه تنها در زمانی که دلبستگی دچار شکست می‌شود، پدید می آید، بلکه تخم آن در همان زمان آغاز دلبستگی نهفته است. اِشکال اصلی در همهٔ اینها عدم شناخت مطلق فرد از خویشتن است. خودشناسی یعنی پایان بخشیدن به اندوه. ما می‌ترسیم خود را بشناسیم زیرا وجود خود را میان نیک و بد، شریف و اهریمنی، پاک و ناپاک تقسیم کرده‌ایم. نیک همواره به داوری بد می‌نشیند و این پاره‌ها با یکدیگر در حال جنگند. دستاورد این نبرد، اندوه است. برای پایان دادن به رنج باید واقعیت را ببینیم، نه اینکه ضد آنرا  اختراع کنیم، زیرا اضداد در بردارندهٔ یکدیگرند. گام زدن در این راهرو اضداد رنج است. آنجا که اندوه باشد نشانی از عشق نیست. عشق و اندوه نمیتوانند در کنار یکدیگر به سر برند."


حافظ عزیز هم گفته است:


   یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

   کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است


می‌گویم:


   یا حضرت عباس، مارادونا را رها کن، شمس‌الدین را بگیر!



برنامهٔ سی‌ و پنجم رادیو حافظ - بخش دوم و پایانی از مقالهٔ "ماجرای پایان‌ناپذیر حافظ"

برنامهٔ سی‌ و چهارم:

           بخش اول از مقالهٔ "ماجرای پایان‌ناپذیر حافظ" نوشتهٔ محمدعلی اسلامی ندوشن

فهرست موضوعات این برنامه:

    قسمت نخست از مقاله‌ی  آقای محمد علی اسلامی ندوشن‌ (از مجله نشر دانش سال دوم شماره دوم)
    نقد و نظر در مورد کتاب "حافظ‌" از دکتر پرویز نا‌تل خانلری چاپ جدید از "بنیاد فرهنگ ایران‌"
    چرا دیوان حافظ در زمان خود شاعر جمع آوری نگردیده است؟!
    دلایل حافظ برای حک و اصلاح و تغییر در غزل‌هایش
    علت پناه بردن حافظ در اشعارش به مجاز و استعاره و کنایه
    بررسی جابجایی‌ها و تغییرات در بعضی از کلمات و ابیات دیوان حافظ، به واسطه دیگران،
       مثل : کلمات "تحمل"‌ و " تجمل‌" ؟! در بیت زیر :

          از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار،
          کان "تحمل"‌ که تو دیدی همه بر باد آمد

          از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار،
          کان "تجمل‌" که تو دیدی همه بر باد آمد

         "‌تلخوَش" یا "‌بنتُ العِنب‌" ؟
         "باری"‌ یا "‌بود" ؟
         "‌وصله" یا "‌قصه" ؟
         "‌زیرک" یا "‌نازک" ؟


دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت سوم) - منصور بنانی

راز اول: صبر و نردبان:

صبـــر را سلّــــم کنــم ســـــوی درج

تــا بــرآیــم، صبــرمفتـــــاح الفــرج

   سلم= با ضمه س و فتحه و تشدید لام به معنای نردبان است.                            (6/4913)

مولوی می فرماید: صبر را نردبان می‌کنم تا بالاخره بر بام مقصود برآیم زیرا که صبر کلید گشایش است.

بنظر می رسد که حکمت زندگی انسان بر روی زمین رشد و تکامل گام به گام انسان از طریق زندگی زمینی باشد. در این مسیر پر فراز و نشیب  و در این صعود از نردبان تکاملی، بهترین یار و یاور انسانهای طالب پیشرفت روحی صبر و پایداری است. در این سیاره قرار است هر روز و هر لحظه تمرین کنیم و این سیاره و ساکنین اش باشگاه بزرگی است برای یادگیری و پیشرفت ما.. مثل یک ورزشکار یا هنرمند یا دانشمند..از کوچک و ریز شروع کنیم و به بزرگ و بزرگتر برسیم!.. از حسهای زمخت شروع کنیم تا به حسهای لطیف تر و ظریف تر برسیم...از علل ظاهری شروع کنیم تا به علل باطنی و سرانجام به علت العلل برسیم..مداومت و نهراسیدن از افتادن رمز پیروزی است. درست شبیه کودکی که می خواهد راه رفتن یاد بگیرد...چند تمرین مهم:

1-    تمرین عشق

کسی می تواند عشق الهی را درک کند و بگوید عاشق خدا شده ام که به تدریج و از عشق به مورچه و موجودات ریز در کودکی یا سنین بالاتر شروع کرده باشد تا کم کم به عشق به خانواده و..برسد و عشق به همه موجودات ریز و درشت و نزدیک و دور و مرئی و نامرئی و دوست و دشمن،... شاید عشق به کسی که خواسته یا نا خواسته ما را آزار می دهد، از سخت ترین مراحل تمرین عشق باشد...عشق به بیگانه ها هم همینطور است. آیا ما قادریم فرزندان دیگران را چون فرزندان خودمان دوست داشته باشیم؟.......

تا در نهایت با این تمرینها، برای عشق به خدا آماده شویم....اگر کسی بخواهد از پله اول نردبان جهش کند احتمالاً موفق نخواهد شد..به عبارت دیگر؛ اگر کسی ادعا کند که عاشق خداست ولی عشقهای کوچکتر را درک نکرده باشد، باید در سخنش شک کرد...

ابلیس هم چنین ادعایی کرد؛ یعنی بدون سجده و عشق بر آدمیان ادعای عشق به خدا را داشت. (سجده می تواند سمبل احترام، ترحم و عشق به آدمها باشد)....خدا هم چنین ادعایی را نسبت به خودش قبول ندارد!!..و ابلیس به ظاهر عاشق خدا را از خودش می راند...

شاید به همین دلیل است که عاشقهایی مثل مجنون به خدا نزدیکترند و احتمال تبدیل عشق آنها به عشق الهی وجود دارد. مجنون در راه رسیدن به لیلی سوار بر شتر بوده است و چون شتر به واسطه کره اش از او حرف شنوی نداشته، خودش را از شتر به زیر می افکند و پایش می شکند و بی سر و پا چون گوی می شود و عشق لیلی هم بدل به عشق الهی(مولی) می شود و این سفر زین پس بود جذب خدا.( دفتر چهارم):

میل مجنون پیش آن لیلی روان

میل ناقه پس پی کره دوان

تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن

پس ز لیلی دور ماند جان من

سرنگون خود را از اشتر در فکند

گفت سوزیدم ز غم تا چندچند

عشق مولی کی کم از لیلی بود

گوی گشتن بهر او اولی بود

چون چنان افکند خود را سوی پست

از قضا آن لحظه پایش هم شکست

گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق

غلط غلطان در خم چوگان عشق

کین سفر زین پس بود جذب خدا

وان سفر بر ناقه باشد سیر ما

2-    تمرین مشاهده گری

کسی می تواند به دیدار خدا نائل گردد که ...




پادکست وطن


.: دریافت فایل پادکست :.

   برگرفته از زندگی



دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت دوم) - منصور بنانی

پیش چشمت داشتی شیشه کبود

زان سبب عالم کبودت می نمود

از دید مولانا و دو باره به نقل از پیامبر اکرم (ص)؛ آدمی، دنیا را وارونه می نگرد و آنطور که هست نمی بیند؛ بنابراین از خدا می خواهد که برای خلاصی از این جهل مرکب، واقعیت چیزها را آنطور که هستند بر انسان طالب حق، نمایان سازد:

ای خدا بنمای تو هر چیز را

آن چنان که هست در این "خدعه سرا"

خدعه سرا= خانه نیرنگ دنیا

آیا این دعا برای این است که مانند یک دانشمند کنجکاو تمامی قوانین خلقت را بداند و از این طریق قدرت، ثروت و یا شهرتی کسب نماید یا حداقل، کنجکاویش ارضاء شود؟! خیر. مولانا فقط با قوانین و رازهای حاکم بر هستی آدمی کار دارد. آنهم برای اینکه از رنج و جهنم جانکاهی که دچارش شده، خلاص شود و بهشت درونی را ادراک نماید. و الا ، دانستن خیلی چیزها در این دنیا بی فایده و یا حتی مضر است و تنها حکمت و دانش رهایی بخش، درک جوهر آدمی است:

صد هزاران فضل داند از علوم

جان خود را می نداند آن ظلوم


داند او خاصیت هر جوهری

در بیان جوهر خود چون خری

از همین رو اگر از حضرت مولانا بپرسید که هدف از زندگی آدمی چیست؟ می گوید هدف کشف رازهای هستی حاکم بر جوهر آدمی و تبعیت از آن رازها و قوانین است. اما نحوه کسب این دانش هم بسیار مهم است. ابتدا شاید لازم باشد این قوانین را از زبان دیگران و به طور غیر مستقیم و تقلیدی بشنود(پندار نیک). اما در مرحله اصلی تنها از راه کشف مستقیم و از طریق مشاهده گری و نور حق است(دیدار نیک) ، که به این درک حیات بخش نایل خواهد شد:

آنکه او از پرده تقلید جست

او به نور حق ببیند آنچه هست


به عبارت دیگر در طریق این معرفت ضروری از مراحل مختلف ظن، علم، یقین و شهود مستقیم بایستی عبور نمود:

زانكه هست اندر طریق مفتتن

مفتتن= با ضمه م سکون ن و فتحه هر دو ت به معنای مورد امتحان و آزمون قرار گرفته

علم كمتر از یقین و، فوق ظن 

علم جویای یقین باشد، بدان

و آن یقین جویای دید است و عیان (3-4121)


از سوی دیگر این نکته هم حائز اهمیت است که تنها کسی می تواند به این قوانین و رازهای هستی، به طور کامل و اصولی عمل کند و از نتایج بسیار بسیار شیرین آن بهره مند شود که خودش آنها را از طریق دیدن مستقیم، کشف کرده باشد(دیدار نیک). 

رازهایی که در مرحله دانستن به صورت اوراق و اسناد جواهر و الماسهای بسیار ارزشمند در مثنوی معنوی بیان شده اند (پندار نیک). اما تا زمانی که خودمان با چشم حقیقت بین خود آن را مشاهده نکنیم (دیدار نیک) و به عمل در نیاوریم، آن اسناد گرانبها نقد نخواهند شد. دانستن اینها بدون کشف درونی و عمل خالصانه، مانند کسی است که در حساب بانکی اش میلیاردها ثروت دارد ولی در گرسنگی و فقر شدید بسر می برد و دلش خوش است به این اسناد معتبر!!! 


به راستی رازها و قوانینی که ابتدا دانستن آنها و سپس کشف درونی و عمل کردن و تبعیت از آنها وظیفه اصلی هر انسانی است، از زبان حضرت مولانا کدامند؟ 


ذکر برخی از این رازهای حیاتی، بماند برای قسمتهای بعدی ولی عجالتاً نتایج و میوه های حاصل از کشف و عمل کردن به آن قوانین؛ علاوه بر حسرت کمتر به هنگام مرگ! در خروج از جهنم و ورود به بهشت درونی به هنگام زندگی و در این چند کلمه مبارک خلاصه می شود: دیدار نیک، پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک. 



آب و سبو

   این عکس مسجدی در ترکیه نیست! اینجا محله‌ای است بنام Auburn در سیدنی که بیشتر اهالی آن، ترک‌های ترکیه‌اند و این مسجد بزرگ و زیبا را هم آنها ساخته‌اند، با همان سبک معماری مساجد ترکیه. سیدنی و کلاً استرالیا، همانطور که قبلاً هم در پادکست‌هایی گفته بودم، شهر و کشوری بلحاظ فرهنگی بسیار متنوع‌اند. هندوها معابد خودشان را دارند، مناسک‌شان و جشن‌هایشان را اجرا می‌کنند، چینی‌ها معابد و مراسم خودشان را دارند(محلهٔ Cabramatta)، مسیحی‌ها و مسلمان‌ها هم کلیسا و مساجد خودشان را. (در مورد یکی از معابد بودایی در سیدنی قبلاً مطلبی نوشته بودم. اینجـا)


     بله، عرض می‌کردم که در سیدنی خلق الله (حداقل ظاهراً!) آزادند که مراسم‌شان را داشته باشند. اتفاقاً، الان یادم آمد، که دیشب از خیابانی رد می‌‌شدم که دیدم چند جا مراسم شب عاشورا داشتند و امروز هم از یکی از هم‌محلی‌ها قیمهٔ نذری روز عاشورا را دریافت کردم و جای شما خالی نوش جان فرمودم. البته قیمه که چه عرض کنم، چون عرب‌ها پخته بودندش بیشتر به گوشت کوبیدهٔ دیزی می‌خورد تا قیمه! نه از لپه‌اش خبری بود، نه از سیب‌زمینی خلال شده‌اش و از همه مهمتر، نه از لیمو عمانی آب‌انداخته‌اش. (بخدا قیمهٔ بدون لیمو عمانی کفر است، کفر.) ولی بهرحال از آنجا که الاعمال بالنیات، بنده هم به نیت قیمه خوردم و مقبول افتاد.


   مثل اینکه صحبت از عاشورا بدون ذکر جمیل قیمه‌اش نمی‌شود. داشتیم چه می‌گفتیم؟ بله، صحبت از عکس مسجد محلهٔ Auburn شروع شد. جانم برایت بگوید، بنده همراه با دو دوست کُرد، همین جمعه به این مسجد رفته بودیم. همهٔ نمازگزارها سنی مذهب بودند. قبل از اقامهٔ نماز، آقای خطیب در پایان صحبتش یک پیازی هم به ریش شیعیان خورد فرمود و دربارهٔ تاسوعا عاشورا دو کلمه‌ای صحبت کرد. با حالتی نیمه‌اکراه‌وارانه می‌گفت: "اگر چه تاریخ واقعهٔ کربلا بطور دقیق معلوم نیست و دلیل آن هم روشن نیست اما برای احترام، خوب است این دو روز را روزهٔ مستحبی بگیرید." و خلاصه اینکه اصل حرفش این بود که تاریخ واقعهٔ کربلا مبهم است. (بجان عزیزت، به عنوان یک بچه شیعهٔ دوآتشهٔ باغیرت می‌خواستم پاشم جفت پا برم تو شیکمش!)


   از شوخی که بگذریم، اصل مطلبی که برای آن، این یادداشت را خواستم بنویسم این است: 


   یکی از وجوه داستانی که مولانا در مثنوی معنوی‌اش دربارهٔ روز عاشورا و آن شاعر می‌آورد، همین موضوع است. می‌گوید امام حسین در روز عاشورا کشته شد که شد! تمام شد و رفت. حالا زاری تو برای چیست؟! اگر حسین دارای معنویتی بود و تو خودت را پیروی او می‌دانی، قاعدتاً باید از معنویت، از "می دین" هم در تو فرخی و خجستگی باشد(حال آنکه نیست!). یعنی از یک ماجرا باید آن حرف و پیام معنوی‌اش را بگیری نه وجه ظاهری‌اش را. 

خفته بودستيد تا اکنون شما

که کنون جامه دريديد از عزا؟!


پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان

زانک بد مرگيست اين خواب گران!


بر دل و دين خرابت نوحه کن

که نمي‌بيند جز اين خاک کهن


در رخت کو از مي دين فرخي؟

گر بديدي بحر، کو کف سخي؟



نگاه

مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر

بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد



دیدار نیک، پندار نیک، کردار نیک ( قسمت اول) - منصور بنانی

  حضرت مولانا به نقل از حضرت رسول الله ( ص) می فرماید که "حسرت مردگان" از خود مرگ نیست، بلکه آن حسرت بر فرصت های از دست رفته است(دفتر 6 از بیت  1450):


راست گفتست آن سپهدار بشر


که هر آنکه کرد از دنیا گذر

نیستش درد و دریغ و غبن موت


غبن= با فتحه غ و سکون ب؛ به معنای زیان دیدن در معامله است


بلکه هستش صد دریغ از بهر فوت


تجربیات منتشر شده از کسانی که تجربه مرگ موقت را داشته اند حاکی از آن است که خود مرگ برخلاف تصور ما ترسناک نیست وحتی بسیار شیرین هم هست...اما چیزی که یک مرده را می رنجاند پدیده مرگ نیست بلکه درست زندگی نکردن است...به عبارت دیگر کسی که هنر زندگی کردن را بلد باشد با لبخند و بدون حسرت خواهد مرد...اما وصف حال و ناله ی آنها که از این هنر بی بهره بوده اند در هنگام مرگ چنین است:

دریغا! چرا مرگ را که گنجینه ی هر گونه حشمت و توشه است مورد توجه خود قرار ندادم؟ و چرا از فرصت های زندگی برای تهذیب نفس و کمال روح بهره نجستم؟( نقل ازشرح آقای کریم زمانی):