خر برفت
دفتر دوم، بیت ۵۱۴ به بعد
فروختن صوفيان بهيمهء مسافر را جهت سماع
صوفيى در خانقاه از ره رسيد مركب خود برد و در آخر كشيد
آبكش داد و علف از دست خويش نه چنان صوفى كه ما گفتيم پيش
احتياطش كرد از سهو و خباط چون قضا آيد چه سود است احتياط؟
صوفيان در جوع بودند و فقير كاد فقر أن يعي كفرا يبير
اى توانگر كه تو سيرى هين مخند بر كژى آن فقير دردمند
از سر تقصير آن صوفى رمه خر فروشى در گرفتند آن همه
كز ضرورت هست مردارى مباح بس فسادى كز ضرورت شد صلاح
هم در آن دم آن خرك بفروختند لوت آوردند و شمع افروختند
ولوله افتاد اندر خانقه كه امشبان لوت و سماع است و شره
چند از اين صبر و از اين سه روزه چند؟ چند از اين زنبيل و اين دريوزه چند؟
ما هم از خلقيم و جان داريم ما دولت، امشب ميهمان داريم ما
تخم باطل را از آن مىكاشتند كان كه آن جان نيست جان پنداشتند
و آن مسافر نيز از راه دراز خسته بود و ديد آن اقبال و ناز
صوفيانش يك به يك بنواختند نرد خدمتهاى خوش مىباختند
گفت چون مىديد ميلانشان به وى گر طرب امشب نخواهم كرد، كى؟
لوت خوردند و سماع آغاز كرد خانقه تا سقف شد پر دود و گرد
دود مطبخ، گرد آن پا كوفتن ز اشتياق و وجد جان آشوفتن
گاه دست افشان قدم مىكوفتند گه به سجده صفه را مىروفتند
دير يابد صوفى آز از روزگار ز آن سبب صوفى بود بسيار خوار
جز مگر آن صوفيى كز نور حق سير خورد او فارغ است از ننگ دق
از هزاران اندكى زين صوفيند باقيان در دولت او مىزيند
چون سماع آمد از اول تا كران مطرب آغازيد يك ضرب گران
خر برفت و خر برفت آغاز كرد زين حراره جمله را انباز كرد
زين حراره پاىكوبان تا سحر كفزنان خر رفت و خر رفت اى پسر
از ره تقليد آن صوفى همين خر برفت آغاز كرد اندر حنين
چون گذشت آن نوش و جوش و آن سماع روز گشت و جمله گفتند الوداع
خانقه خالى شد و صوفى بماند گرد از رخت آن مسافر مىفشاند
رخت از حجره برون آورد او تا به خر بر بندد آن همراه جو
تا رسد در همرهان او مىشتافت رفت در آخر خر خود را نيافت
گفت آن خادم به آبش برده است ز انكه خر دوش آب كمتر خورده است
خادم آمد، گفت صوفى: خر كجاست؟ گفت خادم: ريش بين، جنگى بخاست
گفت من خر را به تو بسپردهام من ترا بر خر موكل كردهام
از تو خواهم آن چه من دادم به تو باز ده آن چه فرستادم به تو
بحث با توجيه كن حجت ميار آن چه بسپردم ترا واپس سپار
گفت پيغمبر كه دستت هر چه برد بايدش در عاقبت واپس سپرد
ور نهاى از سركشى راضى بدين نك من و تو خانهء قاضى دين
گفت من مغلوب بودم، صوفيان حمله آوردند و بودم بيم جان
تو جگر بندى ميان گربگان اندر اندازى و جويى ز آن نشان؟!
در ميان صد گرسنه گردهاى؟ پيش صد سگ گربهء پژمردهاى؟
گفت گيرم كز تو ظلما بستدند قاصد خون من مسكين شدند،
تو نيايى و نگويى مر مرا كه خرت را مىبرند اى بىنوا؟
تا خر از هر كه بود من واخرم ور نه توزيعى كنند ايشان زرم
صد تدارك بود چون حاضر بدند اين زمان هر يك به اقليمى شدند
من كه را گيرم كه را قاضى برم؟ اين قضا خود از تو آمد بر سرم
چون نيايى و نگويى اى غريب پيش آمد اين چنين ظلمى مهيب
گفت و الله آمدم من بارها تا ترا واقف كنم زين كارها
تو همىگفتى كه خر رفت اى پسر از همه گويندگان با ذوقتر
باز مىگشتم كه او خود واقف است زين قضا راضى است مردى عارف است
گفت آن را جمله مىگفتند خوش مر مرا هم ذوق آمد گفتنش
مر مرا تقليدشان بر باد داد كه دو صد لعنت بر آن تقليد باد
عكس ذوق آن جماعت مىزدى وين دلم ز آن عكس ذوقى مىشدى
عكس چندان بايد از ياران خوش كه شوى از بحر بىعكس آب كش
صاف خواهى چشم و عقل و سمع را بر دران تو پردههاى طمع را
ز انكه آن تقليد صوفى از طمع عقل او بر بست از نور و لمع
طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع مانع آمد عقل او را ز اطلاع
گر طمع در آينه برخاستى در نفاق آن آينه چون ماستى
گر ترازو را طمع بودى به مال راست كى گفتى ترازو وصف حال؟
يك حكايت گويمت بشنو به هوش تا بدانى كه طمع شد بند گوش
هر كه را باشد طمع الكن شود با طمع كى چشم و دل روشن شود
پيش چشم او خيال جاه و زر همچنان باشد كه موى اندر بصر
جز مگر مستى كه از حق پر بود گر چه بدهى گنجها او حر بود
هر كه از ديدار برخوردار شد اين جهان در چشم او مردار شد
ليك آن صوفى ز مستى دور بود لاجرم در حرص او شبكور بود
صد حكايت بشنود مدهوش حرص در نيايد نكتهاى در گوش حرص
اى برادر چون ببينى قصر او چون كه در چشم دلت رسته ست مو؟
چشم دل از مو و علت پاك آر، و آنگهان ديدار قصرش چشم دار
هر كه را هست از هوسها جان پاك زود بيند حضرت و ايوان پاك
هر كه را باشد ز سينه فتح باب او ز هر شهرى ببيند آفتاب
حق پديد است از ميان ديگران همچو ماه اندر ميان اختران
دو سر انگشت بر دو چشم نه، هيچ بينى از جهان؟ انصاف ده
گر نبينى اين جهان معدوم نيست عيب جز ز انگشت نفس شوم نيست
تو ز چشم انگشت را بردار هين و آنگهانى هر چه مىخواهى ببين
چشم چون نرگس فرو بندى كه چى؟ كه عصايم كش كه كورم اى اخى؟
ور ببندى چشم خود را ز احتجاب كار خود را كى گذارد آفتاب
چشم دارى تو، به چشم خود نگر منگر از چشم سفيهى بىخبر
گوش دارى تو، به گوش خود شنو گوش گولان را چرا باشى گرو؟
بى ز تقليدى نظر را پيشه كن هم به راى و عقل خود انديشه كن