ان شاء الله (قسمت دوم) - منصور بنانی
گفتن "اگر خدا بخواهد" شاید راحت باشد و از روی عادت صورت بگیرد. پرسشی که مطرح می شود ، این است که از کجا بفهمیم که آن طور که مولانا می گوید از عمق جان و خالصانه "ان شاءالله" می گوییم؟ پاسخ را می توان با تعمق بر روی معنای آن پیدا نمود:
شبه انسان "خواسته پرور"!
شاید اگر بخواهیم بزرگترین و ریشه ای ترین انحراف آدمی را پیدا کنیم، به حرص و طمع برسیم. حرص همانا تولید ذهنی مستمر خواسته های توهمی، غیر ضروری، مضر، فراوان و متضاد است. سبب سازی انسان، از همین خواسته ها و اصرار و ابرام بر؛ بر آورده شدن آنها؛ آنهم از راههایی که خودمان تعیین کرده ایم؛ شروع می شود. خواسته هایی که بر اساس آنها ممکن است عملی هم انجام دهیم و انتظار بی جا داشته باشیم که متعاقب آن، همان بشود که ما می خواهیم. البته بینش و دیده ای سبب سوراخ کن لازم است تا با مشاهده ی بی غرض درون ذهن، آدمی به این نقطه ضعفش پی ببرد. در غیر این صورت اصلاً این پاشنه آشیل کشنده را نمی بیند و جاهلانه و مغرورانه، یکی شدن خود با این نقطه ضعفش؛ یعنی غرق شدن در خواسته های ذهنی اش را متوجه نمی شود.
اگر خواسته ای توهمی بر آورده شود به جای شکر، راضی نیستیم و بیشترش را می خواهیم و اگر هم بر آورده نشود، به جای صبر، دچار رنجش و خشم می شویم. این خواسته های غیر منطقی و بی انتها همان حرص یا شهوت عام بشر است. اما خواست خدا با سبب سوزی اش دیر یا زود، تمام توقع و انتظارات ونقشه های شوم نفسانی ما را نقش برآب می کند. ولی متأسفانه اغلب تا آخر خط از سبب سوزی خدا درس عبرت نگرفته و همچنان بر طبل حرص و آز می کوبیم! حتی در خود شناسی هم دست از حرص و خواسته های خود نشسته و حرص می زنیم که چیزی بشویم!
و اما سبب سازی ما و سبب سوزی حق:
تیر، سوی راست پرانیده ای
سوی چپ رفته ست تیرت، دیده ای
در پی سودی دویده بهر کبس
نارسیده سود، افتاده به حبس
کبس= در اینجا به معنای کیسه زر است
چاه ها کنده برای دیگران
خویش را دیده فتاده اندر آن
در سبب چون بی مرادت کرد رب
پس چرا بد ظن نگردی در سبب
متضاد بودن و توهمی بودن خواسته های ما از یک سو و نا پایداری و تغییر مداوم امور دنیوی از سوی دیگر موجب می شود که بین افکار و آرزوهای ذهنی و عینیت و زندگی خارج از اندیشه ما فاصله بیش از پیش شود... و در نتیجه خواسته های ما اغلب بر آورده نشود. به قول مولوی؛ علل و اسباب ظاهری همیشه بر مراد دل آدمی نتیجه نمی دهند، بلکه مانند دم خر در گردش و نوسان و تغییر هستند. بنابراین آدم عاقل، از تکیه بیش از حد بر آنها چشم پوشی می کند:
پس سبب، گردان، چو دم خر بود
تکیه بر وی کم کنی، بهتر بود
ور سبب گیری، نگیری هم دلیر
که بس آفتها ست پنهانش به زیر
مولوی در ادامه همین اشعار از دفتر ششم ( بیت 3692 کریم زمانی) راز اتصال و یکی شدن با حوزه ی بیکران "ان شاء الله" یا همان استثناء را عقل و "دور اندیشی ورای منیت" می داند. زیرا "منیت ذهنی"، مبتنی بر افکار محدود و غیر منطقی و حتی توهمی؛ واقعیت زندگی را تشخیص نمی دهد و خر را بز می بیند! این هم از قوانین خلقت است که انسان اسیر "منیت ذهنی
" و حریص و آزمند، قادر به دیدن واقعیت اشیاء نباشد:
سر استثناست این حزم و حذر
زانکه خر را بز نماید این قدر
حذر= احتیاط ، قدر= تقدیر الهی
کیفیت "توهمی بودن" خواسته های منیت به دلیل عدم مشاهده ی بی غرض آنها یا فقدان دیده ی سبب سوراخ کن ، دیده نمی شود. در نتیجه انسانی که اسیر خواسته های توهمی است، با عدم درک توهمی بودن منیت و خواسته هایش و با احولیت و دوبینی از یک فکر موهوم؛ هم منیت، هم خواسته منیت، می سازد! و با زرنگی ابلهانه! حرص می زند و توقع بیجا دارد که به خواسته ی ذهنی اش برسد تا منیت ذهنی اش باد کند! این حبابهای خواسته های ذهنی، در مقابل "خواست خدا" و واقعیت زندگی، قد علم کرده اند! و بزرگترین حجاب برای دیدن واقعیت هستند:
آنکه چشمش بست، گرچه گربز است
زاحولی اندر دو چشمش خر، بز است
گربز= با ضمه گ و ب، به معنای حیله گر است
چاه را تو خانه یی بینی لطیف
دام را تو دانه ایی بینی ظریف
خلاصه بزرگترین انبار ذهنی ما مملو از خواسته های ریز و درشت است! هر خواسته را هم با حرص و طمع می خواهیم و به طور سیری ناپذیر و از مسیری که خودمان تعیین کردیم می خواهیم! آرزوی قوی و پنهانی ما این است که: "همه چیز را که دیگران دارند از بهترین نوعش در اسرع وقت ، نصیب ما شود!". شعار همیشگی ما این است: "بازم می خوام!". کلمه مورد علاقه ما این است: "باید"... باید این اتفاق و آن اتفاق مطابق انتظار و توقع ما رخ دهد... باید به من احترام بگذارند... باید این را داشته باشم..باید آن اتفاق نا خوشایند اصلاً به منصه ظهور نرسد!!...
شاید "انبار آقای ووپی" را برخی از شما یادتان باشد انباری از شدت پر بودن، وقتی درش باز می شد، آوار چیزهای داخل انبار، "آقای ووپی" را در خودش غرق می کرد!! خوب مرد یا زن مؤمن؛ با چنین ظرفیت پر از "خواسته ها ی منیت"، آیا جای خالی برای "خواست خدا" باقی گذاشته ایم؟؟؟!!!
بنا براین، یک ملاک برای خالصانه گفتن ان شاء الله این است که عاری از حرص باشد و در خدمت خواسته های نفسانی ما نباشد. درواقع وقتی خواسته های نفسانی کم رنگ شوند، آن گاه جا برای"خواست خدا" در ذهن ما باز می شود. البته خواست خدا در هر صورت عمل می کند و خواسته های توهمی ما را به باد می دهد، ولی چه بهتر که قبل از مرگ به طور اختیاری و از روی خرد بمیریم! و توهمی بودن خواسته هایمان را مشاهده کنیم. در آن صورت خواسته های ما؛ هم منطقی و معقول و براساس خواست خدا وهم بر پایه ی نیاز های واقعی خودمان و دیگران تنظیم خواهد شد. به خواست خدا در قسمت بعدی، ملاکهای دیگری برای تشخیص خالصانه بودن استثناء، ذکر خواهد شد.
برنامهٔ سی و سوم رادیو حافظ - بخش دوم از مقالهٔ "حافظشناسی، خودشناسی"
رابطه
در کودکی و نوجوانی در انبار و باغ پدر بزرگ تعداد معتنابهی پرنده داشتم. از مرغ و خروس بگیر تا غاز و بوقلمون و مرغهای شاخدار با بالهای خالخالی زیبا. قسمت زیادی از وقتم هم به بررسی و آزمایش رفتار آنها در شرایط گوناگون میگذشت.
"خودشناسی"
"خودشناسی"
عرض میشود خدمتتان که چند وقت پیش که ایران بودم اینطرف آنطرف به وفور (و نه وافور!) میدیدم کتابها و نوشتههایی را که در آنها کلمهٔ "خودشناسی" را به معنای "شناختن خود، خود ایرانیمان، تاریخ و فرهنگمان" و چنین مفهومی بکار میبرند. جدیداً هم که رادیو حافظ خودمان(!) مقالهای با عنوان "حافظشناسی، خودشناسی" پخش فرموده که نویسنده در ابتدای آن، "خودشناسی" را به همین مفهوم ذکر میکند. (رادیو حافظ جان، تو دیگه چرا؟!)
صد البته بر شما عرفانیکاران عزیز و کارکشته واضح و مبرهن است که این مفهوم از "خودشناسی" دقیقاً عکس معنایی است که تابحال در مباحث شرح مثنوی و این وبلاگ از "خودشناسی" داشتهایم. چرا که هستیبخش است، هویتدهنده است. در حالیکه خودشناسی بمعنی عرفانیاش عکس این قضیه است، هستیگیر است و هویتزدا. البته از طریق آگاه شدن بر اینکه اصلاً هستی و هویت، خیال است و نیست.
خلاصه اینکه اشتراک لفظی برای "خودشناسی" پیش آمده که ممکن است رهزنی کند. گفتیم بگوییم تا یکوقت از راه ضلالتی که در آن هستید به راه راست منحرف نشوید.
ان شاءالله (قسمت اول)
ان شاءالله (قسمت اول)
در ادامه مطلب "دیده ی سبب سوراخ کن"، به ابیاتی چند از مثنوی اشاره خواهد شد که با ذکر مثالهایی به سبب سازی جاهلانه آدمی از یکطرف و سبب سوزی خداوند و لزوم توجه به مسبب الاسباب و ذکر "ان شاءالله"، از طرف دیگر پرداخته است. این ابیات از دفتر اول؛ داستان شاه و کنیزک و مغرور شدن پزشکان و در نظر نگرفتن قدرت مسبب الاسباب در درمان کنیزک، و همچنین از دفتر ششم؛ حکایت دژ هوش ربا و غفلت و غرور شاهزادگان از "ذکر استثناء"، آورده شده است.
"ان شاء الله" همانطور که می دانید، به معنای "اگر خدا بخواهد" است و "استثناء" هم اصطلاحاً به معنا ی گفتن آن است.
به طور خلاصه بنظرم می رسد که حضرت مولانا در این ابیات می خواهد توجه ما را از یک سو به محدودیتها، اشتباهات، نواقص و آسیبهای افکار و اندیشه های بشر و از سوی دیگر به وسعت بی انتها، خلاقیت و معنویت سرشار "فضای ورای فکر" که همان حوزه "ان شاء الله" است، معطوف نماید. این حوزه ی "سکوت ظاهری ورای افکار" نزدیک ترین حوزه به خلقت شکوهمند الهی و ملکوت اعلی است. از طریق "آگاهی ورای افکار" می توان پنجره ای به سوی واقعیات هستی گشود.
دنیای اسرار آمیز واقعی، تجلی خلقت الهی است و بسیار وسیع و پیچیده و بغرنج است و فکر محدود بشر همواره در انطباق کامل با این خلقت عظیم و شگفت انگیز نا توان بوده است. به ویژه آنکه اغلب این فکر محدود، آلوده به نفسانیات و موارد منفی نظیر خشم و حرص و غرور هم هست.
بروز نبوغ، کشف، عشق و شور و خلاقیت دانشمندان، عرفا و هنرمندان بزرگی که دنیای آدمها را متحول نموده اند، با کمک اتصال به این حوزه و دوری نسبی از نفسانیات امکان پذیر بوده است. البته در اغلب موارد اینها هم توانسته اند، تنها گوشه ای از واقعیات خارق العاده هستی را عیان نمایند. بسیاری از این علما، عرفا، مخترعان و مبتکران، حتی بدون اینکه در ظاهر، ان شاء الله بگویند در عمق جانشان با "ان شاء الله" یکی شده اند و مشمول این بیت از مولانا هستند:
ای بسا نآورده استثنا به گفت
جان او با جان استثناست جفت
بنظرم هر انسانی که "فضای ورای افکار" یا به قول مولوی "خارج اندیشه" را در عمق جانش درک و تجربه نماید؛ حداقل در لحظاتی با کل هستی یکی شده و مسبب الاسباب مهربان را با تمام وجود، مقدم بر هر چیز و حاکم مطلق خواهد دانست. چنین فردی قادر است که هر وقت که اراده نماید از فکر به نحو احسن و در خدمت خدای مهربان و برای پیشبرد عاشقانه امور دنیوی خود و سایرین استفاده نماید. همچنین فکر منفی و وسوسه های ویرانگر آن، به هیچ وجه بر چنین انسانی غالب و مسلط نیست:
زآنکه من ز اندیشهها بگذشتهام
"خارج اندیشه" پویان گشتهام
حاکم اندیشهام محکوم نی
زآنکه بنا حاکم آمد بر بنا
جمله خلقان "سخرهٔ اندیشه" اند
زآن سبب خسته دل و غمپیشه اند
"قاصدا" خود را به اندیشه دهم
"چون بخواهم" از میانشان بر جهم
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی بود بر من مگس را دسترس
(ابیات فوق از دفتر دوم است)
اما فردی که در افکار منفی و پریشانش غرق شده است و با حوزه سکوت و آگاهی ورای فکر بیگانه است؛ اولاً قادر به توقف فکر منفی نیست و همواره اسیر آن و گرفتار درد و رنجی جانکاه است و ثانیاً به دلیل عدم اتصال با حوزه "خارج اندیشه"، قضاوتها و محاسباتش دیر یا زود غلط از آب در می آید و دیر یا زود عاجزانه اسیر پنجه پر قدرت شیر قضا و قدر الهی خواهد شد و تمام رشته ها و بافته های ذهنی اش پنبه خواهد شد! متأسفانه چنین فردی از یکی شدن جانش با "ان شاء الله" و دریافت برکات آن هم محروم است:
"گر خدا خواهد" نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
بطر به معنای خود بینی و خود پسندی است.
اگر خدا بخواهد، در قسمت بعدی، به سبب سازی آدمی اشاره خواهد شد و "توقع ذهنی جاهلانه اش" مبنی بر اثر نمودن قطعی و مورد انتظار آن سببها (بدون در نظر گرفتن ان شاء الله) ...
مسخ
میدانم میگویی: "همه اینطور نیستند، همه که پدر مادرشان را خانه سالمندان نمیگذارند." قبول! و باز میگویی: "بیشتر، کسانی این کار را میکنند که والدینشان در جوانی رفتار خوبی با آنها نداشتهاند. اگر والدین در طول زندگی و تعامل با فرزندانشان انسانهای دلنشین و خوشرفتاری بودند، فرزندان هم دلشان نمیآمد که آنها را خانه سالمندان بگذارند." و باز هم قبول! اینها جای خود.
اما فرزندی که پدرش را میبرد خانه سالمندان معمولاً به علت پرمشغلهگی و کار و زندگی بهانه میکند که فرصت رسیدگی به پدر را ندارد و در آنجا بهتر به او میرسند. حالا نگاهی به پدری بیاندازیم که علیرغم پرمشغلهگی و گرفتاری (آن هم برای گذران معیشت خانواده و فرزند) بچهاش را به پارک و ددر میبرد. در نهاد بشری او چیزیست که چنان شوق برای به تفریح بردن کودکش دارد که گرفتاری زندگی را اصلاً مانعی نمیبیند برای گرداندن کودک. به چشمش نمیآید. و خودش هم متوجه نیست. این شور زندگیست، ذاتیست، و نه اکتسابی.
یا حضرت عباس، این ورژن حیات را که ما بهش گند زدیم رفت، اما اگر، اگر یک وقت خدایناکرده تصمیم گرفتی عالمی دیگر بسازی، بد نیست در فرزند آدمیزاد هم بطور درونی و built-in عشق به پدر و مادرش را لحاظ فرمایید. طوری که اکتسابی و وابسته به طرز رفتار والدین با او، نباشد.
آمین، یا اباالفضل!
برنامهٔ سی و دوم رادیو حافظ - بخش اول از مقالهٔ "حافظشناسی، خودشناسی"
برنامهٔ سی و دوم
+ متن کامل این مقاله را از این لینک میتوانید دریافت کنید.
دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:
بر روی لینک زیر راستکلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:
مدت زمان برنامه: ۴۲ دقیقه
» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استادآقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه تشکر و قدردانی میکند.
در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
پادکست خودشناسی و تمایز
معشوق مشهور
صحبت از فطرت و عشق در حالیکه خودش حضور ندارد، زائد است و بیفایده. نمیدانم چه اصراری است به اینکه ما ترسیمی و نقشهای از عشق و خصوصیات آن داشته باشیم. محافل بسیاری را میبینم که نقل مجلسشان صحبت درباره عشق و "مقامات" و "انسان عارف" و اینجور موضوعات است. حکایت ما حکایت کسانی است که خودشان در پای نردبان ایستادهاند و بجای بالا رفتن، دربارهٔ آنها که از نردبان استفاده کردهاند حرف میزنند! (توجه داشته باش که این صرفاً یک مثال است. بالا رفتنی نیست.)
بله، ذات آدمی قصهای دراز با حقیقت دارد. چرا که حقیقت، خودش است. تمثیلاً مانند عاشق و معشوقی که در حقیقت یکی بودهاند اما جدا افتادهاند. مانند همانند تمثیل معروف نی و نیستان. اما صرف صحبت و تفکر به این موضوع، حرف زدن دربارهٔ لعل لب و چشم سیاه و زلف دراز حقیقت، بخودی خود که درمانی بر درد جدایی نمیکند، برادر!
نه تنها صحبت از زلف دلکش و لب یاقوتی و چشم شهلا و ملنز معشوق حقیقی چارهٔ کار نیست، بلکه مشکل را دوچندان هم میکند. با تصویرسازی از حقیقت، فرد از آن دورتر و دورتر هم میشود.
گوارای وجود!
پاتوق شنای ما در تابستهای سالهای نوجوانی استخر کانون مالک اشتر بود. استخری بسیار بزرگ و روباز که باغ و باغچهای هم آن را احاطه کرده بود. تا مدتها رختکن درستدرمونی نداشت و ما لباسهایمان را لای درختها و بوتههای باغچه میگذاشتیم و مشغول شنا میشدیم.
یک طرف قسمت عمیق استخر معمولاً آفتاب افتاده بود و طرف چپ، سایهٔ درختهای بید بزرگی که روی آب افتاده بود و آب را خنک نگه میداشت. نمیدانم چرا من این گوشهٔ چپ را دوستتر داشتم و برخلاف بیشتر دوستانم که سمت آفتاب میرفتند، همینجا میماندم و مشغول شنا و شیرجهام میشدم.
روزی معلم جبرمان، آقای عبداللهی، را در همین سمت چپ استخر دیدم که به آرامی داشت شنا میکرد. در آب پریدم و با او مشغول صحبت شدم. صحبت به شاگرد و معلم بودن و رابطهشان گل انداخت. میگفت: فلانی، نمیدانی چقدر لذت دارد وقتی بچههایی را میبینی که چیزهایی که بهشان یاد دادهای را خوب یاد گرفتهاند و مسائل جبر و مثلثات را راحت حل میکنند.
سالها گذشت و من هم در کار تدریس افتادم و آنوقت بود که درک میکردم لذتی که از آن صحبت میکرد چه معنایی داشت. وقتی شاگردهایم را میدیدم که از کلاسهای ابتدایی زبان انگلیسی پیشم میآمدند و هیچ بلد نبودند و حالا دیگر میتوانستند به روانی انگلیسی صحبت کنند، شوق و شعفی میگرفتم که نپرس.
وقتی کسانی را میبینی که شاداب و سرحال و بدون گره، بدون خمودگی، با نشاط و با انرژی زندگی میکنند، چه لذتی دارد.
هنیئاً لهم!
دیده ی سبب سوراخ کن- قسمت چهارم - منصور بنانی
هشلهف
وقتی میگویم زندگی و روابط آدمی را چنان عفونت معنوییی دربرگرفته که امیدی به بهبودش نمیرود، میگویی نه! میدانم، نگفتهای، اما "رنگ رخساره خبر میدهد از سر ضمیر".
پدیدهای قابل تأمل را خواندم و تماشا کردم که آدم از دیدنش شاخ درمیآورد. مسابقهٔ بوکسی در افغانستان برگزار کردهاند با عنوان "جنگیدن برای صلح"! دو نفر را بجان هم انداختهاند تا بطور نمادین سمبلی برای کنار گذاشتن اختلافها شود و "سیاست و قومگرایی کنار گذاشته شود" و اقوام با هم آشتی کنند!!
اول مسابقه، قرآن هم میخوانند! از چند نفری هم فیلم گرفتهاند که "احساس خوشی" دارند از برگزاری این مسابقه و امیدوارند که "باعث صلح" شود! حین مسابقه بطور زنندهای مشخص است از قبل طوری برنامهریزی شده تا با پیروزی فرد "افغان" بر حریف "تانزانیایی"اش گویی قرار است عقدهای فرهنگی از مردم افغانستان تسکین یابد. دردهای ناگزیر ناشی از هویت دروغین القاء شده، گهگاه نیاز به تسکین دارد تا همچنان فرد بتواند منبع درد را بر کول خود حمل کند.
و در نهایت، "افتخاری که با بستن کمربند قهرمانی نصیب مردم افغانستان میشود"! چه بازیچههایی! چقدر انسانها را پست و کوچک نگه میدارند.
جای بسی خوشحالی است که این رویداد موجب "جشن آشتی ملی" شد! آدم یاد آش و دوزاری میافتد!
یا حضرت عباس، شما را به خدا قسم میدهم یک عقلی به بنده عطا فرما تا این پدیده را بتوانم بفهمم! از این هشلهفتر ندیده بودم. پریشان عالمیست!



