برنامهٔ سی‌ام رادیو مولانا - قسمت شانزدهم رمان "کیمیا خاتون"

برنامهٔ سی‌ام



قسمت شانزدهم از رمان "کیمیا خاتون" نوشتهٔ سعیده قدس

برای شنیدن این برنامه، بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید:

 


دانلود مستقیم فایل‌ صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:



مدت زمان برنامه: ۳٠ دقیقه

   رادیو مولانا از خانم پروین محمدیان برای تهیهٔ کامل این برنامه قدردانی می‌کند.

   در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیومولانا از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو مولانا مراجعه نمایید.
 

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت ششم - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت ششم


   در ادامه داستان، حضرت مولانا بر خروج از پاندول خشم و شهوت و ورود به معجزه محبت می گوید و معجزه کیمیا گری صبر و مشاهده گری و اتصال با هستی ماورای منیت:
لذت دست شکر بخشت بداشت
اندرین بطیخ، تلخی کی گذاشت(بطیخ = خربزه)
از محبت تلخ ها شیرین شود
از محبت مس ها زرین شود
اما این محبت بدون عقل و حکمت و دانش حاصل نخواهد شد:
این محبت هم نتیجه دانش است
کی گزافه بر چنین تختی نشست
و بعد مولانا به حدیثی از پیامبر(ص) اشاره می کند:" الناقص ملعون" ناقص مورد لعنت است. سپس تأکید می کند که منظور از این حدیث، نقصان جسم نیست که با استناد به حدیثی دیگر، بیماری و نقصان جسمی را حتی مستحق پاداش و آمرزش گناهان می داند. از دید مولانا آنچه ملعون است عقل ناقص است. عقلی که آدمی را بنده ی خشم و شهوت نماید، عقلی ناقص و مستوجب لعنت است زیرا حباب ناپایدار را جدی می گیرد و به آن واکنش خشم یا حرص نشان می دهد. برعکس آن، عقل کامل، حبابها را جدی نمی گیرد و توصیه به صبر می کند و انسان را به حوزه محبت و عشق وارد می کند، بنابراین مولد و مستوجب رحمت است. آنچه مورد لعن و نفرین الهی است و بیماری واقعی تلقی می شود؛ نقص عقل است. این نقص عقل؛ موجب دوری از حوزه لا مکان و لازمان و حوزه "ورای منیت" و دوری از عشق و محبت الهی می شود:


نقص عقل است آنکه بد رنجوری است
موجب لعنت سزای دوری است
عقل ناقص، ناپایداری دنیای درون و بیرون را درک نمی کند و بین خورشید باقی و برق فانی تفاوت قائل نیست. بنابراین می توان گفت که آن کسی که تفاوت بین ناپاینده و پاینده را درک نمی کند، به استقبال بدبختی و لعنت می رود؛ زیرا احمقانه به حباب نا پاینده واکنش می دهد و گرفتار واکنش احمقانه خودش می شود:
 دانش ناقص نداند فرق را
لاجرم خورشید داند برق را
عقل کامل و ناشی از صفای دل، تغییر مداوم پدیده ها و لزوم تکیه نکردن بر آنها را درک می نماید:
برق، آفل باشد و بس بی وفا
آفل از باقی ندانی، بی صفا     
برق خندد بر که می خندد؟ بگو
 بر کسی که دل نهد بر نور او
 نورهای چرخ "ببریده پی" است
نورهای نا پایدار دنیا اساسی ندارند و بر اساس درک اشتباه آنها، مشاهده نادرست شکل می گیرد و واکنش عجولانه خشم و حرص! و رنج و بدبختی پیامد آن خواهد بود.
آن چو لا شرقی و لا غربی کی است؟
این نورهای کاذب موقتی، با نور جاودانه الهی که محدودیت مکانی ندارد متفاوتند.
برق را خو؛ "لا یحطف الابصار" دان
خو و خصلت نورها و جاذبه های دنیوی این است که جذب آنها شدن، "چشم دل" را کور می کند(آیه 19 سوره بقره).
"نور باقی" را همه انصار دان
در صورتی که نور الهی یار و یاور "چشم" است.
نکته هنرمندانه در این داستان این است که قبل از شروع داستان، مولانا از جادوی پر قدرت پاندول خشم و حرص می گوید و سپس وارد داستان شده و توجه را به یک سمت این نوسان؛ یعنی خشم به تلخی معطوف می دارد. در انتهای حکایت هم توجه را به سمت دیگر این نوسان هدایت می کند: حرص یا شهوت به شیرینی و خوشی:
این جهان تن غلط انداز شد
دنیا در "چشم" دنیا بین، جاودانه و لایق حرص و خشم جلوه گر می شود. البته اشکال کار از دنیا نیست؛ اشکال در مشاهده گری نادرست و استقرار باورهای اشتباه است.
جز مر آن را کو ز "شهوت" باز شد
مگر آن کسی که از خواستن حریصانه نفس، (یا پاندول خشم و شهوت) رها باشد.
آدم گرفتار در پاندول خشم و حرص، وقتی با امر خوشایندی هم روبرو می شود، از آنجا که "عقلش" تحت تسلط پاندول است و ناقص!، فانی و متغیر و حباب بودن آن اتفاق یا حس یا میل خوشایند را درک نمی کند. چنان در آن موقعیت سحر و جادو می شود که از یک طرف گمان می کند ارضاء آن حس و تبدیل آن به رفتار خیلی خیلی واجب است! و از طرف دیگر این میل همیشگی است یا باید همیشگی باشد!! آرزویش این است که این حس و حال همیشه پایدار باشد ولی نیست و به محض پایان آن حس خوب، شعله خشم زبانه می کشد!! چرا تمام شد!؟ چرا من؟! و درک ندارد که حس خوشایند هم مثل هر "حبابی" دیر یا زود می ترکد! و پایان می یابد و می گذرد و ممکن است حس تلخی جایش را بگیرد. متوجه نمی شود که ارزش ندارد به خاطر یک دستمال قیصریه ای را به آتش کشد! متوجه نمی شود که هر چه حرص و خواستن بیشتر؛ آتش خشم بعدی هم بیشتر خواهد بود! اگر و اگر و اگر... صبر کند این حس حتی بدون ارضاء و تبدیل به رفتار، هم خاموش می شود و اثری از آن برجای نمی ماند!( البته اگر با سلاح مشاهده گری دیده شود، وگرنه سرکوب شده و نیرویش افزایش می یابد.) و چون صبر بر اساس عقل عاقبت بین است، تمام شدن آن را می پذیرد و شکوه سر نمی دهد. اما اگر صبور نباشیم و به حرص میدان دهیم تا عمل کند؛ حباب می ترکد ولی اثرات واکنش حریصانه سراغ ما می آید!! هر رفتار و واکنش منفی موجب می شود که تبعات آن واکنش گریبان ما را بگیرد. فایده بزرگ صبر این است که با تعلیق حرص، از "رنج تبعات واکنش نا بخردانه به آن حس" نجات می یابیم. اما گرفتار حرص شدن: یعنی آن موقعیت را همیشگی فرض کردن! اینکه "تبعات" و "عاقبت" واکنش حریصانه به شکل رفتار و گفتار را ندیدن!! زیرا نفس ترفندی زده که او حقیقت ناپایداری امور را نبیند. درک این "تله شیطان یا نفس" از عهده عقل کامل بر می آید.
متأسفانه بسیاری از اموری که به آن حرص می ورزیم امور اعتباری و بر اساس منیت کاذب است. اموری است که نه تنها نا پایدارند بلکه هیچ و پوچند و وجود خارجی ندارند. تلاش و حرص برای "با عرضه" نشان دادن خود، از اساس اشتباه است چون بی عرضه و با عرضه و.. تنها یک برچسب و تصویر غیر واقعی است و براساس جرقه های فکری نا پایدار شکل گرفته اند. تنها با مشاهده این افکار و احساسات است که  به نا پایندگی آنها پی می بریم. 


دفاع از هیچ!  - محمدجعفر مصفا

دفاع از هیچ!


   هرگونه سنت، عرف، ارزش و هرچه که در ذات و طبیعت موضوعات و قضایای زندگی نیست؛ و ضمناً از آن سنت، ارزش و عرف رنج و مسأله‌ای به بار می‌آید و زیان و آزاری به روابط وارد می‌شود و مخل روابط مفید و مثبت پدیده‌های هستی می‌گردد، بدون تردید ابداع و رواج آن سنت‌ و عرف، ریشه در «خود»‌های انسان‌ها داشته است. علت رواج آن «خود» بوده است ـ با هدف ارضاء میل خشم! به وضوح می‌توان دید که وجود بعضی سنت‌ها و ارزش‌ها برای این است که خشم ورزیدن تعطیل نماند! 
   حتی مجموعهٔ «خود» فقط برای این است که ـ تحت عنوان دفاع از آن ـ خشم بتواند به خودش بهانه و میدان تجلی بدهد! پس بار‌ها به آگاهی خطور بده که تنها خشم هست، نه خشم به‌علاوهٔ «خود». تو عمیقاً دست از خشم ورزیدن بردار. در آنصورت تجربه خواهی کرد که جایی برای «خود» و استمرار آن باقی نمانده است! 

   به راستی تو وقتی خشم می‌ورزی برای دفاع از کدام صفت است؟!


لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت پنجم - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت پنجم



"این نیز بگذرد" حقیقی یا تقلبی!!
چون خلیل از آسمان هفتمین
بگذرد که لا احب الافلین
من به افول کنندگان و هر آنچه ناپایدار است وابستگی ندارم و در نتیجه غیرت و تعصبی به آنها ندارم! تا برای آنها حرص و جوش بخورم! "حضرت ابراهیم (ع)"
آیا بر درد و حس ناخوشایند همیشگی یا آنچه تصور می شه همیشگی است!، می توان صبر کرد و خشم نورزید؟ شاید هرگز!
آیا نسبت به لذت و حس خوشایند دائمی، یا آنچه تصور میشه دایمی است!، می توان صبر نمود و حرص نورزید؟ شاید هرگز!
در ادامه داستان، مولانا راجع به ناپایداری امور دنیا می گوید. ارتباط بسیار عقلانی بین این حقیقت، با توصیه قبلی مولوی به تسلط بر خشم و حرص و مشاهده گری وجود دارد. که درک آن، به ما هم در خود شناسی کمک شایانی می نماید:
مولانا درابتدای داستان لقمان حکیم، از تسلط پاندول خشم و حرص حتی بر قدرتمندان و شاهان دنیا می گوید و سپس از کنش غیر عادی(خارج از پاندول) پذیرش، عدم خشم، رضایت و شادی درونی مرد حکیم داستان، آنهم در برابر تلخی می گوید. اینکه در برابر تلخی زندگی، مشکل ما عدم تسلط بر پاندول خشم و حرص است. اگر بتوانیم تلخی را بدون خشم بپذیریم مشکل حل است. مشکل در واکنش اشتباه ماست!
 اما چگونه؟ چگونه وقتی دنیا روی تلخش را به مانشان می دهد، از روی عادت واکنش منفی نشان ندهیم!؟


اگر یقین پیدا کنیم که این وضعیت درونی و بیرونی که مولد خشم یا حرص است، دیری نمی پاید و زندگی آن روی سکه اش را نشان خواهد داد، هر گز جو گیر نشده و عاقلانه کنش مناسب با وضعیت را بروز می دهیم و خود به خود و بی خون دل! از واکنش کور کورانه و شرطی براساس منیت(=خشم و حرص) پرهیز می نماییم.
اما و اما، بابا جان! این را که می دانستیم! هر آدمیزادی می داند! که امور دنیا گذرا و ناپایدارست. هر آدمی مانند خلیل الله ماه ستاره خورشید و ..را دیده است!؟؟ ولی چرا اگه راست می گی!! هیچ این دانستن مانند آن حضرت کمکی به تسلط بر خشم و حرص نکرده است! مولانا جواب می دهد که فهمیدن فانی بودن دنیا کار فکر نیست. فهم تقلیدی و سطحی آن به درد نمی خورد و نوعی درک تقلبی است. درک درونی و نا خود آگاه و حریصانه و اشتباه ما این است: دنیا و ما فیها، جاودانه است!! این درک است که باید تغییر کند. برای تغییر آن ابزار مناسب لازم است! ....................."مشاهده با دل مصفا" آن ابزار است.
بایستی ابراهیم گونه دنیای درون( خواسته های نفسانی) و دنیای بیرون را ببینیم! بایستی از ته دل و دلی که با صفاست لحظه به لحظه همچون آن حضرت، حاضر باشیم! دنیا را ببینیم، تا بتوانیم قدرت تشخیص تفریقی بین ناپایدار و پایدار را حاصل نماییم. نا پایداری همه اتفاقات بیرونی و فکر و حس و.. درونی را مشاهده کنیم. آنگاه این درک ابراهیم گونه چاره ساز می گردد. درکی که تفاوت آدم معمولی و پیامبر الهی است:
برق، آفل باشد و بس بی وفا
آفل از باقی ندانی، بی صفا      
اما چگونه می توان به این درک عمیق نایل گردید؟ اگر تا آنجا که ممکن است از بند توهم منیت و افکار رها شویم و بدون "خود" به تماشای دنیا بپردازیم؛ همین تماشای بدون خود به ما می گوید که دنیای درون و بیرون گذراست. و خرد صبر، در برابر "حباب ناپایدار" شکوفا می شود. اما در اسارت "خود" بودن یعنی توهم جاودانگی خود، جاودانگی افکار، جاودانگی احساسات... به هنگام جوگیری در یکی از ابعاد تو در توی منیت! به هیچ چیز دیگر جز همان بعد، توجه نمی شود و توهم دائمی بودن آن حالت، گریبان آدمیزاد را می گیرد. در نتیجه؛ واکنش خشم و حرص پدیدار می گردد!
معجزه ی مشاهده که مولانا در همه جای گفتارش به آن نظر دارد همین است که؛ اگر یاد بگیریم به جای واکنش، مشاهده را تقویت و تمرین کنیم؛ آن گاه از طریق درک عمیق، خود به خود به یک "راز راهگشا" پی می بریم که، این درک و فهم جدید؛ در بی غرضانه نظر کردن؛ به ما کمک می کند. آن راز این است: "این نیز بگذرد"
برق آسمان و سایر امور دنیوی زودگذر هستند و بی وفا. ولی نکته اینجاست که درک امور فانی و باقی کار آدم بی صفا نیست. نیاز به پالایش روانی دارد و صفای دل؛ تا بتوان به این درک نایل آمد. اشتباه آدمیزاد این است که تصور می کند که برق آسمانی دایمی و قابل تکیه کردن است.
"آدم" حضور دل دارد و در ارتباط با "باقی" است، در لحظه به لحظه ی زندگی حاضر است و امور را مستقیم زیر "نظر" دارد. اما "شبه آدم" که به قول مولوی مشغول "خود ناپایدار" است، تنها خود را می شناسد؛ تنها از طریق خود و افکار تعبیر و تفسیری و اشتباهات شرطی شده از قدیم الایام، چشم به آینده موهوم دوخته است( چشم بد) و خیال می کند که در خط زمان جاودانه است. خنده دار این است که "شبه آدم" از یک امر ناپایدار بیرونی برای تأیید جاودانگی امر ناپایدار و توهمی درونی(منیت) مدد می جوید. تا با عقل ناقص خود به خودش و دیگران ثابت کند که جاودانه است. قرآن کریم در این خصوص می فرماید: الذی جمع مالا و عدده یحسب ان ماله اخلده "کسی که مال می اندوزد و تصور می کند که جاودانه شده است!
 شاید در سطح فکر بسیاری می دانند که امور دنیا موقتی است، اما فقط کسی که "می فهمد" و "درک حسی" دارد، از این نمد کلاهی برای خودش درست خواهد کرد!! ارتباط سکوت درون با "حقیقت باقی ماورای تصاویر و اندیشه ها" و تکرار مشاهده گری امور نه در سطح فکر، بلکه در سطح عمیق روح و روان این درک را ایجاد می کند که؛ هر چیزی که مشاهده می شود؛ حباب است و شروعی دارد، اوجی دارد و دیر یا زود انتهایی!.... و دل بستن به حباب ها کار خنده داری است!! بنابراین دیوانگی خشم و حرص به عقل عاقبت بین، تبدیل می شود:
بر کف دریا فرس، را راندن
نامه ایی در نور برقی خواندن
از حریصی عاقبت نادیدن است
بر دل و بر عقل خود خندیدن است   
 کسی که اهل مشاهده گری است، ناپایداری هر حس و هر فکر را چون سایر امور دنیا درک می کند. این درک عمیق و نه سطحی، یک تحولی را در فرد ایجاد می کند: وابستگی او به این امور بیرونی و درونی کم می شود. وابستگی به امور بیرونی و فکر یا حسی که موقتی است عاقلانه نیست. واکنش شدید و از روی خشم یا حرص و طمع به این امور ناپایدار و حباب گونه دیوانگی است. درست مانند آن است که بر روی کف و حبابهای ناپایدار سطح دریا، اسب(فرس) برانیم یا به امید نور برق موقتی و لحظه ای، بخواهیم مطلبی بلند، چون این نوشته را بخوانیم!
 این هم دلیلی دیگر بر گذرا بودن دنیا؛ این نوشته هم به سر رسید! ولی کلاغه به خانه اش نرسید!


پایان‌نامه

پایان‌نامه



رفتی و نمی‌شوی فراموش...






برنامهٔ بیست و نهم رادیو مولانا - قسمت پانزدهم از رمان "کیمیا خاتون"

برنامهٔ بیست و نهم



قسمت پانزدهم از رمان "کیمیا خاتون" نوشتهٔ سعیده قدس

برای شنیدن این برنامه، بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید:

 


دانلود مستقیم فایل‌ صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:



مدت زمان برنامه: ۳٠ دقیقه

   رادیو مولانا از خانم پروین محمدیان برای تهیهٔ کامل این برنامه قدردانی می‌کند.

   در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیومولانا از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو مولانا مراجعه نمایید.
 

جان جمله علم‌ها

جان جمله علم‌ها



برای دیدن و شنیدن گزیده ابیات فوق، روی تصویر کلیک کنید.

   این هم تصویر و ترجمه و تفسیر داستانی که در جلسهٔ امشب خواهیم خواند، از زبان جلال‌الدین عزیز. آقا عجیب سه‌تاری می‌زند!


لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت چهارم - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت چهارم



(به جز سه بیت مورد بررسی از قسمت قبلی، که در داستان خربزه خوردن لقمان حکیم آمده، بقیه ی ابیات این قسمت برای توضیح بیشتر آن سه  و از سایر حکایتهای مثنوی است)
چون دبیرستان صوفی، زانوست
حل مشکل را دو زانو، جادوست
دبیرستان=مکتبخانه
زانو= مراقبه و توجه درونی ( سر بر زانوی مراقبه نهادن)
مراقبه و مشاهده گری برای عارف، به طور اعجاز انگیزی مشکل گشاست. اما نحوه ی درست آن مراقبه و مشاهده گری کدام است؟  
1-   مشاهده(راز یا سر بزرگ)
چه عجب که سر، ز بد پنهان کنی
این عجب که سر، ز خود پنهان کنی
این سر و راز، می تواند هستی ورای فکر و بالاتر و برتر از همه چیز باشد. هستی ماورای مکان و زمان و ماورای صورت ها و اندیشه ها:

هر چه اندیشی، پذیرای فناست
آنکه در اندیشه ناید، آن خداست
 جایی که منشاء آرامش و شادی حقیقی است. جایی که مشاهده بی غرض واقعی و فطرت الهی، از آن منشاء گرفته و می تواند در اتصال با آن باشد. افکار و احساسات بد و منفی با این سر و راز اکبر بیگانه اند. "منیت پنهان در پستوی اندیشه ها" نیز از این "سر اکبر" بیگانه است و نمی تواند با آن اتصال بر قرار کند. از وادی ورای منیت برای "منیت" و برای افکار و احساسات منفی گفتن بی فایده است. زیرا منیت ابزار ارتباط و اتصال با آن وادی "بی خودی" را ندارد. راز دیگر این است که؛
تنها قابلیتی از وجود ما که قادر به اتصال با آن "وادی نا شناخته و اسرار آمیز" است؛ قابلیت حضور و مشاهده گری بدون "خود" (خشم و حرص) و سکوت درونی است:
کعبه هر چندی که خانه ی بر اوست
بر= با کسره ب ، احسان و نیکویی
خلقت من نیز خانه ی سر اوست
کریم زمانی: اگر چه کعبه خانه احسان خدایی است. ولی خلقت من انسان هم خانه ی اسرار الهی است ( اشاره به حدیث قدسی: الانسان سری و انا سره " انسان راز من است و من، راز او" )      
2-   مشاهده اشتباه
کار، پنهان کن تو از چشمان خود
تا بود کارت سلیم از چشم بد
کریم زمانی: تو کارهایت را از چشمان خود پنهان کن، تا کار تو از چشم حسودان سالم بماند.

اگر بتوانی "منیت" پشت افکار را هم غریبه حساب کنی و خودت را با آن یکی نکنی! آن گاه مشاهده ات سالم و عاری از اشتباه و در ارتباط با ناشناخته ی اسرار آمیز است. زیرا منیت قادر به درک آن راز بزرگ نیست:
گرچه هر غیبی خدا ما را نمود
دل در آن لحظه به "خود" مشغول بود
کریم زمانی: هر چند خداوند مهربان همه اسرار غیبی را به ما نشان می دهد، ولی دل ما در آن لحظه به "خود" مشغول است.
 بزرگترین دشمن انسان "مشاهده ی از طرف خود یا چشم بد" و بهترین دوست او هم مشاهده خوب است. وقتی از "چشم بد منیت" دنیا ی درون و بیرون دیده می شود، مغرضانه به هر چیز نگریسته می شود. خشم، حسادت یا حرص شیطانی را نثار مشاهده شونده می کند، مشاهده شونده ای که اغلب عین مشاهده کننده است و...و با این کار جهنم درونی را بر پا می دارد و در زبانه های آن می سوزد! 
 
3-   مشاهده درست
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود، بی ز خود چیزی بدزد
کریم زمانی: خود را به دام پاداش الهی تسلیم کن و سپس در حال بیخویشی چیزی را از خود بدزد! که آن چیز همواره تو را از حق دور می کند و آن چیز همانا انانیت و خود بینی سالک است.   
 
لم کار مشاهده گری درست: از طرف ما فکر عمدی و خود آگاه تا آنجا که ممکن است انجام نمی شود و با این وضعیت بدون گفتگوی "عمدی" درونی و بدون حرص یا خشم( یا همان بی خودی) به تماشای ذهن و بدن می پردازیم. در این تماشا کردن هدف دیگری نداریم! و برای نتیجه ی خاصی هم حرص نمی زنیم. خود را به هر چه خدا می خواهد تسلیم کرده ایم و آماده روبرو شدن با هر چیزی هستیم! ممکن است در این تماشا، از نا خود آگاه چیزی بجوشد فکری، خشمی، اضطرابی، حسادتی یا...هر حس بدنی گرما، سرما، سنگینی، سبکی یا... خوب هرچه باشد، سوژه مشاهده ی بی خشم و حرص قرار می گیرد. ظهور، اوج و نزول هر چیزی را مشاهده می کنیم... صداهای بیرونی و صداهای لطیف درونی مثل آمد و رفت نفس!.. دم یا نفسی که وارد می شود و بازدم یا نفسی که خارج می شود را مشاهده و حس می کنیم. گاهی هم سکوت ذهن یا آرامش نسبی برقرار است. این حالت هم بدون حرص به تداوم آن، مشاهده می شود... وضعیت کنونی ذهن یا همان مشاهده کننده، اینکه آرام است یا آشفته، مشاهده می شود... با این روش هر چیزی می تواند سوژه مشاهده باشد. در مشاهده ی حس و حال بد، آن حس به حالت تعلیق در می آید و تبدیل به رفتار واکنشی نمی شود و سرکوب هم نمی گردد. سرکوب با تولید انرژی مقاومت، توان حال بد را مضاعف می کند و رها کردن و تبدیل به رفتار شدن هم آن کانال شرطی قدیمی(فکر-حس-رفتار) را تقویت می نماید!
نتیجه ی خود به خودی این نوع مشاهده ی درست چیست؟ انرژی محبوس شده در حباب افکار، احساسات و منیت، جذب مشاهده گری و فطرت می شود و از هدر رفتن آن در جهت واکنشهای کور و گفتار و رفتار مخرب و... تقویت "سیکل شیطانی منیت" جلوگیری می گردد. مسلم است که این انرژی در جهت خیر و خوبی مصرف خواهد شد. با این نوع مشاهده گری، یک نوع کیمیا گری اتفاق می افتد! تبدیل جهنم به بهشت:
دوزخ آن بود و، سیاستگاه سخت
بر شما شد باغ و بستان و درخت
چون شما این نفس دوزخ خوی را
آتشی گبر فتنه جوی را
جهدها کردید و او شد پر صفا
نار را کشتید از بهر خدا
آتش شهوت که شعله می زدی
سبزه تقوی شد و نور هدی
آتش حرص از شما ایثار شد
وآن حسد چون خار بد، گلزار شد
و انرژی مخرب و شیطانی منیت به انرژی الهی فطرت بدل می شود که در واقع نوعی دزدی مبارک از "خود" یا "شیطان" است و تبدیل جهنم به بهشت!

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت سوم - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت سوم


چه عجب که "سر"، ز بد پنهان کنی
این عجب که "سر"، ز خود پنهان کنی
کار، پنهان کن تو از "چشمان خود"
تا بود کارت سلیم از "چشم بد"
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود، "بی ز خود" چیزی بدزد!
دو نوع مشاهده:
حضرت مولانا در سه بیت فوق از داستان خربزه خوردن لقمان حکیم، شاهکاری پر رمز و راز ارائه نموده است: به نظرم مولوی در این ابیات، تفاوت دو نوع مشاهده گری درست و اشتباه و همچنین اصل و اساس مشاهده گری را توضیح داده است. نکته ای که روانشناسی غرب، برای رشد و کمال به آن نیاز مبرمی دارد. هرچند در وهله نخست این سه بیت پیچیده و بسیار رمز گونه به نظر می رسد؛ اما اگر کسی اهل مشاهده گری و مراقبه اصولی باشد، با کمی دقت در می یابد که مولانا چه می خواهد بگوید. بنظرم برخلاف ظاهر ابیات، مولوی کاری با بیرون ندارد و آنچه در درون و به هنگام مراقبه اتفاق می افتد را توضیح داده است. به ویژه آنکه معنای نهفته در این سه بیت با سخنان قبلی و بعدی او در همین داستان کاملن هماهنگ و مرتبط است.
از طرف دیگر شاید یکی از راههای درک معنای سخن مولانا، هم فرکانس شدن با ایشان است و مراقبه و سکوت ذهن، از راههای هم فرکانس شدن با امواج مولانا و سایر پاکان عالم است! به طور کلی علاوه بر مطالعه ی نظر دیگران؛ تقوا،  پرهیز و احتما و یا صبر یا مشاهده بی غرض هم  راه دیگر کسب حکمت است. اتفاقن این نکته ی اخیر را، همین جناب لقمان حکیم در جای دیگری  از مثنوی اشاره کرده است. آنجا که به جای پرسش از حضرت داود، میل به پرسیدن را مشاهده می کند ولی آن را به حالت تعلیق در آورده و نمی پرسد، ولی همین مشاهده ی صبورانه و سکوت ذهنی، راهگشای او شده و بدون اینکه بپرسد حضرت داود برایش توضیح می دهد( به این داستان هم انشاالله در آینده می پردازیم). مولانا در آنجا نتیجه می گیرد که مشاهده صبورانه، راه بهتری برای کشف حقیقت است:
چون نپرسی زودتر کشفت شود  
مرغ صبر از جمله پران‌تر بود 
   شاید تفاسیر دیگری هم از این سه بیت، وجود داشته باشد که بنده اطلاعی ندارم ولی شرح یا ترجمه آقای کریم زمانی را هم می آورم، تا اگر دوستان مایل بودند برای روشنتر شدن مطلب، تفسیر و نظر خود یا دیگران را هم بیان نمایند، زیرا ممکن است هم فرکانس شدن بنده با کمی تا قسمتی یا ..پارازیت همراه بوده باشد!!   
1-   مشاهده(راز)
چه عجب که سر، ز بد پنهان کنی
این عجب که سر، ز خود پنهان کنی
کریم زمانی: شگفت نیست که راز از مردم بد کار پنهان کنی، بلکه شگفت این است که خود را حتی از خودت پنهان کنی.
 
رازی که اینجا به آن اشاره شده چیست؟ این راز همان "مشاهده" و راز و رمز مشاهده گری است. این راز، تفکیک مشاهده گر ساکت( در مشاهده درست) از مشاهده شونده ( هم افکار هم منیت) است. به یک تعبیر، متوجه باشیم که در حال مشاهده، ممکن است، مشاهده  شونده(افکار و احساسات) و مشاهده کننده ی درون ("منیت" در مشاهده اشتباه! ) هر دو یکی باشند! و ما به اشتباه، تصور جدایی این دو را داشته باشیم. زیرا "منیت" که خود فرزند افکار است خودش را ماهرانه در پشت افکار پنهان می کند و از آنجا که نمایش مشاهده ی بد را بلد است تصور اشتباهی را ایجاد می کند که انگار دارد از طرف ما؛ "افکار غریبه" را مشاهده می کند و خودش را (که از جنس همان فکر است) خودی و محرم جا می زند و جوری مشاهده می کند که انگار از افکار جداست! در صورتی که "منیت" هم چون افکار منفی، غریبه است و نا محرم! و جدای از فطرت پاک .
اما از کجا متوجه بشیم که مشاهده گر ساکت ( خود واقعی یا فطرت یا..) در حال مشاهده است، یا "منیت" نمایش مشاهده را می دهد؟ به عبارت دیگر ملاک مشاهده خوب از مشاهده بد( چشم بد) چیست؟ مشاهده کننده واقعی دو خصلت دارد که اگر به هر میزان از آن دو حضور داشته باشند، به مشاهده ی درست و خوب نزدیکتر شده است و از چشم بد دورتر!: اولین خصلت مشاهده ی خوب ؛ دوری و پرهیز از پاندول حرص و خشم است. اگر ضمن مشاهده ی افکار، احساسات و...؛  خشم یا حرص بروز کرد؛ مشاهده کننده با منیت آغشته است. ملاک و معیار دوم؛ سکوت عمدی است. اگر در حین مشاهده، گفتگوی درونی عمدی و خود آگاه انجام شود، پای منیت وسط است و چشم بد و اشتباه!
  مشاهده ی رفتار و گفتار دیگران و حتی مشاهده افکار خودمان شاید ساده باشد و بتوانیم آنها را غریبه ببینیم و ناشی از تلقین دیگران؛ اما مشاهده بیطرفانه ی "خود" کار عجیب و دشوار است. باید هوشیار بود و "منیت" را هم مشاهده نمود. به عبارت دیگر؛ مشاهده کننده هم مشاهده شود! و او را خودی ندانیم. در مراقبه و مشاهده گری، نه تنها افکار و احساسات را غریبه و بیگانه  بدانیم؛  بلکه خودمان(" منیت") را هم غریبه تلقی کنیم. البته همزمان توهمی و هیچ بودن افکار و "منیت"  را هم درک کنیم!

معلق میان دو سرآب - محمدجعفر مصفا

معلق میان دو سرآب


   گاهی که در رابطه با زندگی انسان هویت فکری صحبت از ادبار، بطالت و بدبختی تمام عیار می‌کنیم، نمی‌خواهم یک شعار انتلکتئولانه بدهم! تمام زندگی هویت فکری ـ سوای ابعاد فیزیکی و لذت‌های سطحی آن ـ دویدن سرگردان، هراس‌آلود و ملالت‌آلود است بین دو سایه، که انعکاس یکدیگرند ـ سرآب یا سایهٔ گذشته به دنبال سرآب یا سایهٔ آینده!


هدف زندگی این انسان حصول یکی از دو سرآب و هدف سرآب ضد (توهمی) آن است!


باز باران

باز باران




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.

   این شهر هنوز بارانی‌ست.

برنامهٔ بیست و هشتم رادیو مولانا - قسمت چهاردهم رمان "کیمیا خاتون"

برنامهٔ بیست و هشتم



قسمت چهاردهم از رمان "کیمیا خاتون" نوشتهٔ سعیده قدس

برای شنیدن این برنامه، بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید:

 


دانلود مستقیم فایل‌ صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:



مدت زمان برنامه: ۳۵ دقیقه

   رادیو مولانا از خانم پروین محمدیان برای تهیهٔ کامل این برنامه قدردانی می‌کند.

   در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیومولانا از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو مولانا مراجعه نمایید.
 

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت دوم - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری- قسمت دوم



   در ابتدای داستان و قبل از خربزه خوردن لقمان، مولوی به زیبایی هر چه تمامتر اسارت انسان را در پنجه های غول دو سر خشم و حرص (یا شهوت) ذکر کرده است:
اسارت در پاندول خشم و حرص یا تسلط بر آن
پادشاهی( شاه من و شما هستیم! خلیفه خدا بر روی زمین)  به عارفی اهل مشاهده گری بی غرضانه (این قابلیت و توانایی هم در من و شما وجود دارد ولی از آن استفاده نکرده ایم مگر در کودکی!)، می گوید که از من، چیزی بخواه!:
گفت شاهی شیخ را اندر سخن
چیزی از بخشش ز من در خواست کن
عارف به او می گوید: تو به عادتی ویرانگر، معتادی و اسیر آن هستی! و چون از آن آزاد نیستی نمی توانی عشق و محبتی نثار خودت یا دیگری کنی!( اگر هم ادعای عشق کنی دروغ است) و از سویی دیگر انگار، انسان آزاد از این عادت دیرینه را نمی شناسی و برای تو غریبه است. در مخیله ی شما چنین چیزی نمی گنجد!! که می توانی از این عادت رها شوی! چون این رهایی، از ذهنیت محدودت برتر است. خواستن یا حرص یک سر این پاندول است و در بطن خود آبستن خشم است! و آدمی می تواند از خواستن و در نتیجه از فرزند خلف آن!، خشم، رها شود:
گفت : ای شه، شرم ناید مر تو را
که چنین گویی مرا؟ زین برتر آ
عارف ادامه می دهد: آدمهای معتاد به این عادت دیرینه مانند عروسک خیمه شب بازی در اسارت پاندول خشم و حرص هستند. ولی خبر خوب اینکه امکان خروج از این پاندول و تسلط بر آن ممکن است. همچنانکه آن عارف بر آن مسلط بود:
من دو بنده دارم و ایشان حقیر
وآن دو بر تو حاکمان اند و امیر    
 شاه می گوید اصلن همچین چیزی درست نیست و اشتباه(زلت) است. چرا؟ چون این اسارت در نا آگاهی ادامه می یابد و با پدیده ی نادیده گرفتن و جهل همراه است و معتاد خبر ندارد به چه چیزی معتاد شده است! و از فلاکت اسارتش نا آگاه است. همانطور که گفته اند: شرک یا ریا مانند حرکت مورچه بر روی سنگ سیاه در شب تاریک، بی سر و صدا وارد جسم و جان ما می شود. طوری که خود نمی فهمیم. عارف می گوید:  تو در درون پاندول خشم و شهوت( حرص) اسیری و بی خبر از آن و در نتیجه، دائم در رنج و عذابی و به علت نا آگاهی، عامل رنجت را در بیرون جستجو می کنی!:
گفت شه: آن دو چه اند؟ آن زلت است
گفت: آن یک خشم و دیگر شهوت است

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری - قسمت اول - منصور بنانی

لقمان و مولوی و نحوه ی مراقبه و مشاهده گری - قسمت اول

  
   حضرت مولانا؛ برای تسلط بر "نفس"، دو رکن یا دو حکمت مشاهده گری و مراقبه درست را در داستانهای مختلف، به اشکال متفاوتی تکرار کرده است: اول حضور یا مشاهده، نظر، دیدن، نور،  یا ...بودن و و تماشای شهر فرنگ دنیای درون و بیرون در زمان حال و دوم نحوه ی این مشاهده؛ یعنی مشاهده ی عاری از پاندول خشم و حرص، بی غرض بودن مشاهده یا همان مشاهده ی بدون دخالت "خود".

   چکیده این دو راهکار عمیق و انقلابی، در مصرع دوم این بیت وزین آمده است:
حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غرض بگذاری و شاهد شوی

   در مراقبه و مشاهده گری، از یک طرف بدون حرص و طمع برای نتیجه ی مشاهده گری، رهایی، آرامش، سلامتی جسم و روح، حال خوب، توقف فکر، خوشبختی، موفقیت یا ..جهان درون و بیرون را مشاهده می کنیم. از سوی دیگر، همزمان بدون خشم نسبت به حال بد، فکر منفی، رفتار یا سایر احساسات درونی خودمان و دیگران یا..؛ آنها را با دقت زیر نظر می گیریم(هر لحظه ممکن است میزبان یکی از آنها باشیم). مانند یک پاندول اگر حرص و خواستن کم شود؛ نقطه مقابلش یعنی خشم هم کاسته می گردد و بر عکس!  نتیجه کار هم در اختیار ما نیست و نباید به آن حریص باشیم. نتیجه خودش می آید.

   در داستان معروفی از دفتر دوم مثنوی معنوی، تحت عنوان " امتحان کردن خواجه ی لقمان، زیرکی لقمان را" ، حضرت مولانا در قالب خربزه تلخ خوردن لقمان حکیم و خم به ابرو نیاوردن ایشان، رکن دوم زهد، مراقبه و مشاهده گری را به تصویر کشیده و نحوه مشاهده گری را توضیح داده است. ارباب لقمان، برشی از خربزه را به او تعارف می کند و لقمان حکیم با اشتها، طوری خربزه تلخ را نوش جان می کند، که انگار دارد عسل و شیرینی می خورد:

چون برید و داد او را یک برین
(برین= قاش یا برشی از خربزه)
همچو شکر خوردش و چون انگبین

و آب از لب و لوچه اطرافیان می ریخت:

او چنین می خورد کز ذوق او
طبع ها شد مشتهی و لقمه جو

   لقمان حکیم نه مشکل مازوخیست و خود آزاری داشت و نه از روی اجبار و تصنع، برای احسنت گفتن اربابش، تلخی را تحمل می کرد. مولوی در قالب خریزه تلخ خوردن لقمان حکیم، بزرگترین حکمت را به ما گوشزد کرده است: "صبر" این صبر با تحمل از روی نادانی و نا توانی، یا شهوت مازوخیست تفاوت بنیادین دارد:

این چه صبر ست؟ این صبوری از چه روست؟
یا مگر پیش تو این این جانت عدوست؟

   این صبر، همان مشاهده بدون غرض و بدون خشم از نا خواسته است.  قدیمی ترین و بنیادی ترین عادت آدمیزاد که ریشه اصلی تشکیل و دوام "منیت" است؛ اسارت و هیپنوتیزم شدن در پاندول خشم و حرص است: "خشم به نا خواسته و حرص به خواسته". این عادت کهنه حتی در بعد فیزیولوژیک و در مکانیزم جنگ و گریز در درون ما و جانوران ریشه دارد. البته اگر محدود به آن بعد می شد شاید مشکلی پیش نمی آمد و از نظر صیانت ارگانیسم، مفید هم بود. در این داستان تمثیلی هم، خشم از تلخی خربزه یک امر فیزیولوژیک و برای صیانت ارگانیزم است و نعمتی خدادادی است. بسیاری از سموم تلخ هستند و اگر آدمی این توانایی بیزاری از تلخی را نداشت شاید نسلش منقرض می شد!! ولی این عادت در بسیاری از جاها پا را از گلیمش درازتر کرده است و کمک کرده تا "منیت" شکل گیرد. ظاهر داستان را مگیر! منظور از خشم به تلخی خربزه، خشم به نا خواسته ی "نفس" و "منیت" است! بزرگترین زیان این عادت، این است که در انسان به طور سرطانی رشد کرده است و کمک کرده تا منیت کاذب و ویرانگر در درونمان جان بگیرد و هر روز منیت و این عادت پا به پای هم فربه تر شده اند!! لقمان اهل مراقبه و مشاهده گری بی غرضانه بوده است و مانند یک ورزشکار تمرین کرده است تا بر این عادت دیرینه غلبه یابد و به هنگام برخورد و مشاهده ی نا ملایمات، شادی درونی و شکر الهی و بهشت درونی را حفظ کرده است. تعادل درونی اش به هم نخورده است. اما همان خربزه تلخ را وقتی اربابش میل می کند؛ واکنش قدیمی درد و رنج و شکایت و جهنم درونی را نشان می دهد:  

چون بخورد، از تلخیش آتش فروخت
هم زبان کرد آبله، هم حلق سوخت

دعا: باشد که همگان با تمرین شاهد بی غرض بودن، از این عادت ویرانگر و عذاب آور، رها شوند و به بهشت درونی وارد شوند.

بازی با کلمنس

بازی با کلمنس




   در مهمانی بودیم بزرگتر‌ها می‌گفتند و می‌خندیدند، بسمت بچه‌ها آمدم، ببینم این‌ها چکار می‌کنند. کنراد نقاشی می‌کشید، قلم را از دستش گرفتم یک کمی براش نقاشی کشیدم و او هم با تخیلاتش و فانتزی‌هایش اونو کامل می‌کرد و دوباره قلم را به دست من می‌داد، خیلی لذت بخش بود نقاشی کشیدن با کنراد شش ساله. بیشتر دوست دارد تنها بازی کند، و کلی هم به سرو وضع خانه می‌رسد و حواسش به همه چیز هست، حتی به بشقاب غذایش نگاه می‌کند و اونو می‌ره عوض می‌کند و می‌گوید این یکی قشنگه عکس گل داره. 

   بسمت کلمنس چهار ساله اومدم. ازم درخواست کرد که باهاش بازی کنم. قبول کردم، نشستیم و با هم شروع به بازی کردیم. بازی جدیدی بود، قواعد بازی را نمی‌دانستم، او برایم توضیح می‌داد. هر سنجابی پانزده تا بلوط جمع می‌کرد برنده بود. کلمنس دفعه اول برد خیلی هیجان زده شده بود. گفت من بردم تو باختی. این برد خیلی بهش مزه داده بود تقاضا کرد که یکبار دیگر هم بازی کنیم. وقتی دیدم اینقدر از بردن لذت می‌برد راه را برایش باز می‌کردم که خوشحال شود. دفعه دوم هم برنده شد و چقدر خوشحالی می‌کرد و می‌گفت من هی می‌برم و تو هی می‌بازی. یکهو متوجه شدم که چقدر برای این پسربچه چهارساله مهم هست که ببرد. بهش گفتم کلمنس مهم نیست که کی می‌برد و کی می‌بازد، مهم این هست که بازی می‌کنیم و این خوبه. ولی اون گوشش بدهکار نبود و هی این جمله را تکرار می‌کرد. خلاصه رفت و چند بازی دیگر آورد. یک عالمه بازی که از توش منچ را می‌شناختم، شروع کردیم به بازی منچ. با قواعد این بازی آشنا بودم و می‌دونستم چطوری بازی کنم. بازی کردیم، تا اینکه دو تا از مهره‌هایم را در داخل خانه بردم و کلمنس یکی. و سومین مهره‌ام هم داشت نزدیک خانه می‌شد. این بچه یکهو آشفته شد، شروع کرد به سرو صدا کردن، بالا پایین پریدن، و تاس را جاهای دور پرتاب کردن. می‌گفتم کلمنس تاس را همینجا روی میز بیانداز، ولی او دیگه گوشش بدهکار نبود، ضرورت بردن برایش مهم شده بود و خیلی هیجان زده بود، و به هر بهانه‌ای می‌خواست برنده شود. 

 این بچه را زیر مشاهده خود گرفتم و حرکاتش را و هیجاناتش را نگاه می‌کردم که چطوری امکان دارد یک بچه چهارساله که با فطرتش زندگی می‌کند، اینگونه از باختن می‌ترسد و اینگونه برای به هر قیمتی بردن، تلاش می‌کند. یکهو قوانین بازی را عوض کرد، وقتی مهره او را زدم که بیرون برود، می‌گفت نه نباید منو بیرون بیاندازی با هم در اینجا می‌مانیم، گفتم باشه. تا اینکه نوبت اون شد و مهره منو زد و خوشحالی می‌کرد. گفتم نه کلمنس خودت گفتی که بیرون انداختن وجود ندارد. بچه خیلی باهوشی هست قبول کرد. دروغ لفظی را هنوز یاد نگرفته، وقتی چهار می‌امد می‌گفت چهار، وقتی یک می‌آمد می‌گفت یک، ولی در عوض کاری می‌کرد که وقتی یک می‌آمد، دوباره و سه باره تاس را می‌انداخت که پنج یا شش بیاید، می‌گفت یک کسل کننده است، دوستش ندارم. اواخر بازی نزدیک خانه من می‌شد و مهره منو که در خانه بودم کاملا بیرون می‌آورد که یعنی از اول شروع کن و فکر می‌کرد من متوجه نمی‌شوم. کمی مانده بود مهره آخرم به خانه برسد، کلمنس شش نمی‌آورد انقدر بالا پایین می‌پرید و سرو صدا می‌کرد تا اینکه یکهو شش آورد و بجای رفتن راه معمولی با یک دو، خودش را عقبی به خانه رساند و شتابزده و سریع، به یک چشم بهم زدن، مهره‌ها و بساطش را جمع کرد و رفت. 

نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم، از یک طرف خیلی بامزه و خنده دار بود، چرا که او شوخی بلد نبود و خیلی جدی این کار‌ها را انجام می‌داد، ولی از طرفی همش فکر می‌کردم که یک بچه چهارساله با فطرتش زندگی می‌کند و تا حدوده ده سالگی اینگونه هست، و هیچ ضرورت بردن و به جایی رسیدن و شدن برایش مطرح نیست. چطور این بچه وقتی می‌برد خیلی برایش مهم بود و خوشحالی می‌کرد و وقتی هم به باختن نزدیک می‌شد، بکل سیستم دفاعی‌اش بکار می‌افتاد و با هر حیلتی، با تغییر قوانین و یا هر کار دیگری می‌خواست به قله برنده شدن برسد.

کرفس!

عقل، دوستان و دشمنانش- قسمت پنجم  - منصور بنانی

عقل، دوستان و دشمنانش- قسمت پنجم



می گفت: خود شناسی و عرفان با عقل و منطق مخالف است و مولوی هم چنین است که می گوید: "پای استدلالیون چوبین بود" و برای رسیدن به عشق نا مشخص، عقل را هم قربانی می کند!! گفتم نظر شخصی بنده هم همین است هر خودشناسی و عرفانی که عقل و منطق را قربانی کند، با مواد مخدر تفاوتی ندارد! اما مولوی هم به هیچ وجه عقل را قربانی نکرده و بر عکس، اجرای درست راهکارهای او، هر دو نعمت از دست رفته ی آدمی، یعنی عقل حقیقی و عشق ناب را به او پس می دهد!


قرار نیست در اینجا تمامی دلایل دوستی خود شناسی، با عقل و خرد و به عبارت دیگر دشمنی "منیت" با آن گفته شود. تنها به شمه ای اکتفا شده و دلایل دیگر را به خود دوستان علاقه مند واگذار می کنم. وانگهی از قدیم گفته اند؛ عاقل را اشاره ای کافی است!
در ادامه مباحث قبلی در این جلسه هم به اختصار، دلیل دیگری از کتاب "تحلیل رفتار متقابل" اثر استوارت و جونز و ترجمه بهمن دادگستر آورده می شود که چگونه در اسارت "منیت" بودن، عقل انسان را زایل می نماید. البته نظر شخصی ام در مورد روانشناسی هم این است که برخی روشهای آن در خصوص شناخت برخی جزئیات روان، مفید هستند و مکمل برخی کلی گویی هاست( البته به شرط اجتناب از برچسب زدن!) ولی در زمینه درمان، پای روانشناسی هنوز می لنگد. زیرا با مشاهده گری درست و.. که مولوی و برخی از حکمای دیگر مشرق زمین ارائه کرده اند، نا آشنا است( هر چند در خصوص انتقال حکمت شرق به این حوزه هم تحولات مثبتی دیده شده است).
 
احساسات قلابی
احساسات تخریبی یا قلابی ترجمهfeeling  Racket است و به معنای احساسی شرطی است که از کودکی به تدریج آموخته می شود و در همه ما هم متداول است. برخی احساس ها نظیر خشم، ترس، غم و شادی می توانند در شرایط طبیعی و بدون "منیت فکری" هم بروز نمایند. این گونه احساسات را در روانشناسی تحلیل رفتار متقابل، احساس اصیل می گویند. ولی احساسات دیگر؛ مثل احساس حقارت یا خجالت یا نوع دیگری از احساسات مشابه اصیل ولی وابسته به فکر را احساس تخریبی گویند.
 هدف از یاد گیری و بروز احساس تخریبی چیست؟ کودک برای انطباق با وضعیت و محیط محدود  دوران کودکی، که با ناتوانی اش و وابستگی شدید او به والدین همراه است؛ با هوش کودکی اش در می یابد که اگر تنها احساسات اصیل را بروز دهد، به خواسته اش نمی رسد (اگر والدین کاملن رها از منیت باشند این امر اتفاق نمی افتد!). هر کودکی با همان هوش کودکی در می یابد که در این خانواده، این حس یا مجموعه ای از چند حس، مورد قبول است (مثلن برای او که دختر است حس خشم مورد پسند خانواده نیست و جواب نمی دهد و حس غم و غصه و یأس جواب می دهد) و پس از بروز آن، نوعی پاداش دریافت می کند یا خواسته اش بر آورده می شود. این ترفند در آن خانواده ی خاص، ممکن است، جوابگوی نیازهای کودک باشد.
اما و صد اما؛ این عادت به بزرگسالی هم کشیده می شود و مانع استفاده از عقل و امکانات زیادی می شود که در اختیار یک فرد بزرگسال قرار دارد. یعنی فرد شرطی شده، به طور اتوماتیک با هر مسأله و استرسی که مواجه شود؛ به جای استفاده از عقل و منطق، نا خود آگاه مانند یک کودک دچار طوفان احساس تخریبی شده و عقل او فلج می شود و همزمان امکانات فراوان موجود برای حل آن مسأله را نادیده می گیرد. یا قدرت پذیرش واقعیت را مختل می کند! انتظار نا خود آگاه او این است که دیگران در نقش والدینش مشکلش را حل کنند!
این حس تخریبی متناسب با وضعیت این زمانی و این مکانی نیست و به هیچ وجه به حل مسأله پیش رو یا پذیرش و دیدن درست واقعیت، کمکی نمی کند. این حس، فرد را از واقعیت موجود، به دنیای خیالی و توهمی و گفتگوی درونی بی فایده سوق می دهد. نکته مهم اینکه اعتیاد به این احساسات و روند بروز آنها در نا خود آگاه جریان می یابد و تنها هوش مشاهده گری قادر به رسوخ در آن حوزه است.
نکته جالب در این  گونه احساسات، تغییر تاکتیکی آنها از یکی به دیگری است. به عنوان نمونه کودک در یک وضعیت، ممکن است، ابتدا احساس ترس نماید، سپس می بیند که با این حس به خواسته اش نرسید آن را تبدیل به خشم می کند و خشم هم توسط والدین سرکوب شده و به نوعی کرختی و بی حسی تبدیل می شود. بنابراین در بزرگسالی هم ممکن است موقع ترس به جای واکنش مناسب، واکنش خشم یا بی حسی را نشان دهد.
 مانند هر اعتیاد دیگری نیاز کاذب به تکرار آن حس ایجاد می شود و به طور نا آگاهانه ولی تحت یک مکانیزم اجباری، شرایطی را فراهم می کند و مسائلی را خلق می کند تا امکان تولید و بروز آن حس ایجاد گردد!! و از آن طریق ارضاء شود. در این وسط چیزی که برایش مهم نیست، (مانند هر معتاد دیگری)  بر طرف نمودن عاقلانه مسائل زندگی است!               
خود شناسی و مشاهده گری کمک می کند تا این اعتیاد ویرانگر قدیمی (به جا مانده از دوران کودکی) به یک یا چند حس مخرب و کاذب، مشاهده شده و ترک شود.
  

برنامهٔ بیست و هفتم رادیو مولانا - قسمت سیزدهم از رمان "کیمیا خاتون"

برنامهٔ بیست وهفتم



قسمت سیزدهم از رمان "کیمیا خاتون" نوشتهٔ سعیده قدس

برای شنیدن این برنامه، بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید:

 


دانلود مستقیم فایل‌ صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:



مدت زمان برنامه: ٢۹ دقیقه

   رادیو مولانا از خانم پروین محمدیان برای تهیهٔ کامل این برنامه قدردانی می‌کند.

   در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیومولانا از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو مولانا مراجعه نمایید.
 

بالشتک مولانا

بالشتک مولانا




.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.

   مسعود جان سلام. انشالله که حال و احوال خوب است و روبراه هستی. آقا در مورد صحبت تلفنی چند روز پیش راجع به طرح اقتصادی‌ و business و اینکه گفتیم ایجاد پروژه‌ای اقتصادی در آمریکا یا اینترنت باید خیلی سودآور باشد، ایده‌ای بکر بنظرم رسیده است.

   بگذار از اصل و ریشهٔ این طرح برایت بگویم که خوب در جریان باشی. چند سال پیش در یکی از نمایشگاه‌های قرآن که هر سال ماه رمضان در تهران برگزار می‌شود، دیدم تبلیغ "بالشتک قرآنی"می‌کنند. خیلی کنجکاو شدم و رفتم جلو ببینم چی هست. داخل بالش خواب، ضبط صوت گذاشته بودند که نوار قرآن پخش می‌کرد و در توضیحات این محصول نوشته بودند که "طبق فلان اصول روانشناسی می‌توان از قدرت ضمیرناخودآگاه درهنگام خواب استفاده کرد و آیات قرآن را حفظ کرد، این شیوه برای یادگیری زبان انگلیسی هم کاربرد دارد. طراحان حفظ قرآن در خواب هم همين شيوه را دست‌مايهٔ کار خود قرار داده‌اند."

  اتفاقاً آن روزها مشغول حفظ یک سری مطالب درسی بودم. ایده را گرفتم و مطالب درسی را بروی نوار خواندم و بمدت چند هفته، قبل از خوابیدن صدا را پخش می‌کردم و با آن بخواب می‌رفتم. اما از تو چه پنهان، ظاهراً ضمیر ناخودآگاه من به همان خنگی ضمیرخودآگاه من بود! بقول سوسن تسلیمی که به زور می‌خواست سیاهی پوست باشو را در آب بشوید، کودنی من هم "نیبیدی که نیبیدی".

  البته من ایمانم را به آن اصول روانشناسی از دست ندادم چرا که محال است روانشناسان بزرگ اشتباه کنند. بهمین خاطر فکر کردم این روش بالشتکی حتماً بر من یکی کارساز نیست ولی روی بقیهٔ مردم اثر دارد. کمی با خودم فکر کردم و گفتم حداقل که می‌توانم این ایده را بزنم به کار اقتصادی. و اینجا بود که جرقه‌ای بزرگ در مغزم زده شد و تبدیل به انفجار شد.

   با خودم گفتم این روزها که مولانا مد است و هر جا می‌رویم مجلسی عرفانی گرم است، کافیست یک محصول عرفانی تولید کنیم و کلی به جیب بزنیم. این بود که طرح "بالشتک مولانا" به ذهن مبارکم خطور کرد و البته به خودم امیدوار شدم که آنقدرها هم خنگول نیستم!

   چند تا نوار از شعرهای مولانا می‌خوانیم و می‌گذاریم در یک ضبط صوت و آن را هم می‌گذاریم در بالشی نرم و خوش‌خواب، بروشوری پر از حرف‌های گنده گندهٔ عرفانی، (از همین حرف‌ها که هیچکس نمی‌فهمد یعنی چه و بروی همدیگر هم نمی‌آوریم و تازه باعث ابهت و رمز و رازی بالش هم می‌شود،) می‌گذاریم داخل بسته و می‌فرستیم بازار. روی بسته هم با خط درشت و مقدس نستعلیق این مصرع از مثنوی معنوی مولانا را می‌نویسیم: "گر تواش بالش کنی هم می‌شود" که بنوعی تأیید محصولمان از طرف شخص شخیص عالیجناب مولوی نیز هست.

   سرت را درد نیاورم مسعود، ایده را با دوست اهل عرفان و اقتصاد  اقتصاد و عرفان استاد بی‌رنگیدرمیان گذاشتم. با چشم‌های گرد و گشاد به من زل زد و گفت: "تنهایی فکر کردی؟" گفتم: "چطور؟ بهم نمیاد؟!" گفت:"وجه اقتصادیش جای خود، از نظر فرهنگی چه وجه‌ای دارد؟" گفتم:"باعث ایجاد زیرساخت شناخت مولاناست و همینطور کارآفرینی هم می‌کند. ببین، مردم بوسیلهٔ بالشتک مولانا، اشعار مثنوی را حفظ می‌کنند، مخصوصاً کودکان و نسل جوان. این باعث میشود اولاً زبان فارسی زنده نگه داشته شود و ایران عزیزمان سربلند(خیلی بلند) بماند، چرا که خود مولانا می فرماید: پارسی گو گرچه تازی خوشتر است(!)، دوماً با رواج فرهنگ حفظ مثنوی معنوی توسط بالشتک مولانا همین نوجوانان و جوانان آینده می‌توانند رفته‌رفته در مدرسه‌ها مسابقهٔ حفظ مثنوی معنوی برگزار کنند آنهم در سطوح گوناگون: حفظ کل مثنوی، حفظ ابیات صفحات زوج، حفظ ابیات صفحات فرد، حفظ یک صفحه در میان، حفظ دو صفحه در میان، حفظ از اول به آخر، حفظ از آخر به اول، حفظ ضربدری، حفظ دفتری و بسیاری سطوح دیگر. این مسابقات هم می‌تواند در سطح کوچه، محله، خیابان، بزرگراه، شهر، استان و کشور و حتی در سطح بین‌المللی هم برگزار شود. تازه بدلیل اینکه مولانا مال خود ما ایرانی‌هاست مثل کشتی آزاد می‌توانیم همیشه در رشتهٔ حفظ مثنوی در سطح جهان حرف اول را بزنیم، هرچند نباید رقبای بزرگی همچون افغانستان و ترکیه را دست‌کم بگیریم. برگزاری این مسابقات و مراسم مسلماً احتیاج به گردانندگانی دارد که خود این موضوع باعث ایجاد مشاغل متنوع هم می‌شود. خدا را چه دیدی شاید توانستیم رادیو تلوزیون مولانا هم بزنیم و شاید نماینده‌ای هم به مجلس فرستادیم. تازه..." اینجا بود که استاد بی‌رنگی که آنوقت‌ها البته هنوز رنگی داشت، وسط حرفم پرید و گفت: "خیلی خوب. بسه. می‌ترسم این کار اقتصادی-فرهنگی‌ات به سیاست هم بکشد. بگذار فکر کنم و جواب خواهم داد." 

   بله، مسعود جان. البته دیگر خبری از استاد بی‌رنگی نشنیدم. این بود که ایده را با وجود ترس از دزدیده شدن(خودم!) پنهان کردم. تا همین چند روز پیش که تلفنی صحبت کردیم بمحض قطع کردن یادم به این طرح افتاد. حالا هم که من و تو از کشور زده‌ایم بیرون و بازار بزرگ‌تری در اختیار داریم، بیا تا طرحی نو دراندازیم و ضبط‌صوت در بالش اندازیم و بزنیم به تولید انبوه Rumi pillow که بجان تو عجیب نانی در آن است. خوبی مشتری‌های خارجی هم در اینست که هیچی از اشعار مولانا متوجه نمی‌شوند و همین موضوع باعث قداست و ابهت بیشتر بالشتک می‌شود. باور کن، مسعود، همین چند وقت پیش بود سخنرانی استاد مولوی‌شناس بزرگ، نه، خیلی بزرگ (در حد دو ایکس‌لارج) را می‌شنیدم که ضمن سخنرانی، به مخاطبین غیرفارسی‌زبان می‌گفت: "ابیاتی را از مولانا برایتان می‌خواهم بخوانم. مهم نیست که شما نمی‌فهمید چه می‌گوید. چون این ابیات از زبان مولانا بیان شده، همین که بشنوید هم اثر خودش را می‌کند." بنابر این سخن عمیق این استاد، همان یک نوار که به فارسی پر می‌کنیم و می‌گذاریم داخل بالش، برای کل مردم دنیا هم کفایت می‌کند و دیگر نیاز به مترجم و خرج‌های اینچنینی هم نیست. محصول ما بالذاته توسعه‌یافته و upgrade شده است!

   حالا روی این موضوع فکر کن. حواست هم باشد که با کسی در میان نگذاری که مبادا ایده را بدزدند. من که مواظب خودم هستم!

   به برو بچه‌ها سلام برسان.

   خداحافظ.

ختن

ختن



.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


   هفتهٔ گذشته به Blue Mountains شرفیاب شدیم. این پادکست، ویدیو و عکس‌ها را آنجا گرفتم:

.: عکس ۱ :.      .: عکس ۲ :.      .: عکس ۳ :.     .: عکس ۴ :.     .: عکس ۵ :.
 
.: عکس ۶ :.      .: عکس ۷ :.      .: عکس ۸ :.     .: عکس ۹ :.     .: عکس ۱٠ :. 


نه به هند است آمن و نه در ختن
آنکه خصم اوست سایهٔ خویشتن!
  
 

رفتار و مشاهده گری یا برچسب - منصور بنانی

رفتار و مشاهده گری یا برچسب



مطلبی که در قسمت قبلی( احساس و مشاهده گری) گفته شد قابل تعمیم به رفتار هم هست:
 
1-   یک بخش از مشاهده گری؛ توجه و حضور در لحظه حال و آگاه بودن به رفتار است. اینکه در لحظه رفتار حضور داشته باشیم و آن را نادیده نگیریم (مانند مشاهده ی احساس، که با آگاهی یا توجه به بروز آن، نادیده اش نمی گیریم.). آگاه باشیم که در حال حاضر این حس یا رفتار از طرف من انجام شده است و حتی الامکان چیزی از آن را نادیده نگیریم. مزیت مشاهده درست رفتارمان این است که می توانیم اشتباهات رفتارمان را هم متوجه شویم. در اینجا هم نا آگاهی موجب رفتار اشتباه می شود! نا آگاهی و در بی خبری و غفلت کاری کردن، نقطه مقابل مشاهده رفتار است. در نا آگاهی ممکن است کاری بکنیم که بعداً انگشت ندامت به دهان بگیریم! مشاهده رفتار ممکن است؛ باعث شود که در حال شروع به رفتار اشتباه، از ادامه آن منصرف شویم. یا قبل از اینکه فشار احساس به رفتار بیانجامد، احساس را به حالت تعلیق در آوریم و خود بخود مانع "رفتار اشتباه و واکنشی" بر اساس فکر و احساس منفی شویم. سخن بسیار زیبا و پر مغزی از حضرت علی (ع) وجود دارد: " به هنگام خشم تصمیم نگیرید" اجرای این گفته تنها از کسی بر می آید که اهل مشاهده و مراقبه و توجه به فکر و حس و رفتارش باشد. در لحظه شروع خشم متوجه باشد که "اوه! خشم دارد شکل می گیرد بر اثر این محرک و این افکار اشتباه خشم دارد بالا می آید! و از من می خواهد که فلان تصمیم اشتباه را بگیرم! اما این تصمیم این عواقب را دارد!"  نفس، کارهایش را در بی خبری و غفلت انجام می دهد. اگر با کسانی که در زندان هستند و مرتکب جنایتی شده اند مصاحبه شود می گویند نفهمیدم چطور شد! دست خودم نبود! نمی خواستم این کار را بکنم! تا آخر عمر پشیمانم! و...در صورتی که در خود شناسی و مشاهده گری مسؤولیت کامل رفتار مان را می پذیریم و تمام تلاشمان تغییر ریشه ای فکر احساس و رفتار است. نا آگاهی و عدم حضور در لحظه را دلیل موجه ای برای رفتار اشتباه نمی دانیم. بزرگترین مسؤولیت خود را حضور در لحظه می دانیم و مشاهده گری!  با حضور و مشاهده می توانیم ارتباط رفتار با احساس و افکار پشت آن را ببینیم. می توانیم نتیجه رفتار را هم ببینیم  و در یک کلام می توانیم خود شناسی کنیم! زمانهایی هم در بی خبری هستیم ولی نسبت به اینکه در آن زمانها بی خبر بودیم، آگاه هستیم! بنابراین مهمترین ابزار "نفس" ناآگاهی  و بی خبری است و مهمترین ابزار خود شناسی هم آگاهی یا مشاهده در لحظه است. اما این گونه مشاهده دقیق، بی غرضانه  و کامل رفتار، تنها زمانی اتفاق می افتد که مشاهده گری علاوه بر عنصر آگاهی و توجه،  از عنصر دوم هم برخوردار باشد: 


2-    عنصر ضروری دوم برای مشاهده گری درست رفتار؛ بی غرضی است. یعنی بدون خشم و حرص رفتارمان را مشاهده کنیم. زیرا؛ خشم نسبت به  فکر، احساس و رفتار به خصوص یا حرص برای تبدیل آنها به چیزی دیگر بزرگترین عادت نفس است. بدون توجه به این خصوصیت، آگاهی یا توجه یا مشاهده؛ مشاهده ی کاملی نیست و نمی تواند تمام زوایای پنهان نفس را ببیند.اگر توجه بی غرضانه نباشد، به خشم و ملامت خود یا حرص برای آرامش رهایی و.. و تداوم نفس به شکل دیگر منجر می شود. از مهمترین خصوصیت نفس، حضور همیشگی پاندول خشم و حرص است و همینطور یکی تصور کردن وجود خود، با فکر، حس و رفتار آن "نفس بیگانه" است. به عبارت دیگرمعنای دیگر بی غرضانه نگاه کردن این است کهخودمان را با رفتار یکی ندانیم! با رفتار خود را همانند یا identify نکنیم.قسمت اصلی وجود را از رفتار تفکیک کنیم! اگر قسمت دوم مشاهده گری را همزمان با توجه، خوب انجام دهیم مزیتش این است که راه را برای اصلاح اشتباه رفتاری و احساسی فراهم کرده ایم. اگر خودمان را با رفتار و احساس و .. یکی کنیم، یعنی به خودمان بر چسب زده ایم. برچسب زدن از بی رحمانه ترین و احمقانه ترین کارهایی است که در حق خود و دیگران انجام می دهیم. و خود ودیگران را مسخ می کنیم و مانع اصلاح اساسی رفتار خود و دیگران می شویم. دچار ملامت خود بی فایده می شویم یا نسبت به دیگران خشم می ورزیم. بنظرم درک این نکته، در مسیر زندگی و خودشناسی بسیار کاربردی است. برای نمونه:
 
تربیت کودک: وقتی به کودکی برچسب دروغگو، بی عرضه و.. می زنیم. اولاً کار بی منطقی انجام داده ایم (در قسمتهای قدیمی تر این وبلاگ با کلمه کلیدی خودشناسی یا برچسب هویتی، مفصل در زمینه برچسبهای ذهنی بحث شده است) و ثانیاً راه را برای اصلاح رفتار او بسته ایم. اما اگر با توجه به مشاهده گری درست، کودک را از رفتارش جدا بدانیم، همیشه بخش بزرگی از وجود او را جدای از احساس، افکار و رفتارش بدانیم؛ آنگاه به او اجازه اشتباه و اصلاح و رفع اشتباه را داده ایم. اما برچسبهای بی رحمانه ی ما، کودک را از جزیره وسیع و لایتناهای دست نخورده ی وجودش (که نعمتی خدا داد است)، محروم می کند! و به تدریج کودک باورش می شود که مساوی و همانند با رفتار، احساس و افکارش است! در تربیت کودک بهتر است تنها رفتار او را مورد توجه قرار دهیم و مثلن اگر چیزی را می شکند، دقت در آن رفتار را به او توصیه کنیم نه اینکه با برچسب "بی عرضه" و گفتن اینکه "تو بی عرضه ای!" او را با رفتارش یکی بدانیم! و مرکزی موهوم به نام من را برای او خلق کنیم.
 
خودشناسی: در خودشناسی دیدن افکار، احساسات و رفتارهای اشتباه در لحظه، اساس کار است و چه خوب که دوستان اشتباهات هم را متذکر شوند و از تذکر دوستان هم استقبال نمایند. ولی باید به هوش باشیم که خود را با آن اشتباهات یکی نکنیم و به خود یا دیگران برچسب نزنیم که تو به درد خودشناسی نمی خوری! یا تو اهلش نیستی! یا من این کاره نیستم! من قادر نیستم احساسات عرفانی را تجربه کنم! من حسودم! من اسیر فکرم! من هنوز همان آدم قبلی هستم! با این برچسبها من تقویت می شود و "نفس موهوم و هیچ" قدرتی می گیرد و خود باختگی محکم می شود. در اینجا برچسب زدن یعنی؛ خودشناسی و تحول مخصوص دیگران است! و خود شناسی تعطیل!!
 
خود باختگی: حتی برچسب هایی که به آدمهای وارسته و عارف می زنیم هم به نوعی یکی دانستن رفتار آنها با خود آنهاست. در صورتی که رفتار آنها از فطرتی سرچشمه گرفته که آن فطرت هم در ما حضور دارد! از عرفا بتی می سازیم و در مقایسه با آنها خود را با برچسب نا توان می شناسیم! من کجا مولوی کجا! ولی هدف از سرودن مثنوی معنوی، تجلیل از مولوی نیست بلکه هدف تغییر و تحول مثنوی خوانان است. اینکه در این مسیر قدم بردارند و خسته و نا امید نشوند و اشتباهات فکر، احساس و رفتار را اصلاح نمایند. البته ریا کاری و نمایش و خود را مولوی گونه جا زدن،  یا حرص زدن  برای مولوی گونه شدن، یا خشم از اینکه چرا مولوی گونه نیستم، اینها همگی فکر، حس یا رفتار اشتباه هستند که با مشاهده درست و حضور بی غرض، قابل بر طرف شدن است. ولی همین اشتباهات با برچسب زدن تقویت می شوند!
 
توبه: خداوند همیشه رفتار، گفتار و پندار درست را توصیه کرده است و نتیجه اشتباهاتمان را هم گوشزد نموده ولی راه توبه را هم نشان داده است. خداوند مهربانترین مهربانهاست و اگر بدترین رفتارها را هم مرتکب شده باشیم (به شرط آگاهی درست و قبل از اینکه فرصتمان بسوزد!) همیشه با روی باز ما را می پذیرد. در عین حال که به دلیل توانایی کسب آگاهی و حضور و مشاهده، همه ما مسؤول رفتارمان هستیم و بهانه نا آگاهی از ما پذیرفته نیست؛ اما از طرف دیگر یک معنای توبه بنظرم این است که؛ خداوند قسمت اصلی وجود مان را از رفتارمان تفکیک کرده است و راه را برای برگشت (از نا آگاهی و غفلت و پوشاندن حقیقت) همیشه باز گذاشته است. در داستانهای پیامبران و عرفا می بینیم که برخی قاتلین، فاحشه ها، دزدها، رانده شده های اجتماع و گناه کارترین آدمها( که از نظر ما کوته بینان اصلاح نا پذیرند! زیرا برچسبهای بسیار محکمی بر آنها حکاکی کرده ایم!) رفتار خود را اصلاح کرده و از سالکین راه حقیقت شده اند. زیرا هستی واقعی جانشین خدا بر روی زمین، بسیار پاک و بسیار پر قدرت آفریده شده است.