هنر اوج گرفتن از تراز انرژی پست "منیت"- قسمت اول - منصور بنانی

هنر اوج گرفتن از تراز انرژی پست "منیت"- قسمت اول


لم صخره نوردی!!
  
بزرگترین اشتباه در قبال "منیت" این است که خود را با آن یکی قلمداد کنیم. این اشتباه همانidentify نمودن یا تعیین هویت با منیت است که به اشکال مختلف ترجمه یا عنوان شده است که یکی نمودن، این همانی یا همانند سازی از جمله آنهاست. یکی نمودن خود با ذهن و محتوای آن را اکهارت تله؛ و خودی پنداشتن افکار بیگانه را محمد جعفر مصفا؛  و آمیزش با نفس را حضرت مولانا از بزرگترین حربه های نفس می دانند.
مولوی حداقل در یک داستان، به طور دقیق به این حربه نفس اشاره نموده است و مشکل بودن خلاصی از این "دام چسبنده" را به زیبایی هر چه تمامتر تأکید نموده است.

ابتدا شرح آن داستان مثنوی را تا حدود زیادی در این قسمت مطالعه نمایید، تا اصل داستان در قسمت بعدی باز گو گردد!! (دوستان می توانند از شرح داستان، اصل داستان را حدس بزنند و جایزه دریافت کنند!!!)

راهکار عملی پر قدرتی برای غلبه براین دام نفس که جاذبه شدیدش ما را در خودش حل می کند!، لازم است؛ که کمتر به طور دقیق و اصولی به آن اشاره شده است. بنظر می رسد که مراقبه بصیرت یا ویپاسانا از راههای منحصر به فرد برای عبور از این معضل است ( دعای خالصانه هم یکی از راههاست) . در این قسمت سعی می شود با یک مثال از نوع تصویر سازی، این معضل و راه حل عملی غلبه بر آن ( و همزمان داستان مولانا!) شرح داده شود:

تصور کنید که در یک گودال پست و تاریک که معادل سطح پایین انرژی است، منیت و اعوان و انصارش از جمله خشم و شهوت و افکار منفی مستقر هستند و هر از چند گاهی یکی از آنها ظاهر شده و با ما یکی می شود. جاذبه کاذب این گودال مخوف، آگاهی و توجه استحاله و معیوب شده ما را به خودش معطوف نموده و ما هم در آنجا بسر می بریم و خود را در آنجا با منیت یکی می پنداریم.

گاهی که آرامش قبل از طوفانی! بر قرار است و روشنی نسبی در ذهن وجود دارد و ما هم کتابهای عرفانی مطالعه کرده ایم، پیرو سخن عرفا، سعی می کنیم مواظب باشیم تا خود را با منیت یکی نپنداریم و از آمیزش با آن بپرهیزیم.

به خود نهیب می زنیم که هر وقت اوضاع بحرانی شد و منیت ارضاء خودش را طلب کرد، از اتصال و آمیزش با او اجتناب خواهیم کرد. اما به محض نیاز منیت، و بوجود آمدن بهانه، غولها و هیولاهای خشم و حرص و..ظهور می کنند، بزرگی ظاهری آنها از یک طرف و تاریکی که با خود می آورند از سوی دیگر ابزار اصلی مبارزه با نفس؛ یعنی چشم را از ما می گیرند. بعد از کور شدن، در چشم بر هم زدنی، به تعبیر دقیق مولوی؛ خودمان داوطلب آمیزش با منیت می شویم! و با آن یکی می شویم!

 در اوج آمیزش، دو نفر به وحدت می رسند و کاملاً یکی می شوند! از این آمیزش و یکی شدن و وحدت وجود و پیوند نا مبارک!! با نفس یا منیت، آبستن درد و رنج و بدبختی می شویم. نوزادی که از این آمیزش زاده می شود، واکنش و عمل زشتی است که به صورت گفتار و رفتار اشتباه از ما سر می زند و ما را در رنج و بدبختی بیشتری غوطه ور می کند. این واکنشهای ما خواسته ی نفس را در حال و آینده  تأمین می کند: در زمان حال بروز واکنش مطلوب منیت و در آینده؛ تجمع خاطره این واکنشها و تکرار این آمیزش و زایمان، جاده را برای رفتن به جهنم، با زشتی های تکثیر شده، بیش از پیش صاف و هموار می کند!!         

فاصله گرفتن از آمیزش با منیت
  
راه نجات از این مخمصه، تفکیک و فاصله گرفتن از این اتصال و پیوند است. چاره ای نیست جز اینکه تراز انرژی خود را ارتقاء دهیم. به خود و منیت ثابت کنیم که از جنس منیت نبوده و آمیزش با منیت برازنده ما نیست. برای اینکار بهتر است در اسرع وقت از صخره یا دیوار بلندی که در کنار این گودال پست قرار دارد بالا برویم.
با اوج گرفتن و بالارفتن از این دیواره دو اتفاق می افتد:

اول سطح انرژی ما بالا می رود و قدرت و پاکی لازم را برای حیات الهی پیدا می کنیم. در سطح بالای ارتعاشات انرژی، آرامش، پاکی، صبر، شادی و قدرت ملکوتی به جای خشم و حرص ما را احاطه خواهد کرد و نسیم رهایی بخش را حس می کنیم. دوم، از آن بالا می توانیم با تغییر زاویه دید و کنده شدن از منیت، آن را به صورتی که هست یعنی ضعیف و توهمی ببینیم. غولهای سابق را این بار ریز و ریز تر مشاهده می کنیم و به آنها می خندیم! با این اوج گیری و فاصله گرفتن و تفکیک خود از منیت؛ از عمق چاه رنج خلاص می شویم:

تو درون چاه رفتستی ز کاخ
چه گنه دارد جهانهای فراخ

اما می ماند چگونگی بالا رفتن از دیواره یا به عبارتی اوج گرفتن و خروج از "جهنم چاه منیت" و ورود به "بهشت جهانهای زیبا و وسیع" بالای چاه:

از دور، دیواره صاف بنظر می رسد. اما در مشاهده گری بی غرض و در مراقبه و مشاهده ی حسهای بدنی و دم و بازدم، دستگیره و محل قرار گرفتن دست و پاها برای صعود نمایان می شوند. با کمک این پله های ظریف ( مشاهده تنفس و حسهای بدنی ) می توان به راحتی تا ملکوت خدا صعود نمود و خود را از آمیزش با منیت نجات داد.
برای اینکه این فاصله گرفتن اتفاق بیفتد باید نشان دهیم که "سنخیت" ما با منیت متفاوت بوده و آمیزش با آن امکان ندارد. همانطور که آمیزش و جفت شدن عقاب تیز پرواز و بینا، با موش کور امکان ندارد.

بهتر است برای خوبی خودمان، شرافت و پاکی و قدرت ذهن خود را پرورش دهیم: اخلاق درونی و قدرت تمرکز ذهن را تمرین نماییم و لحظه به لحظه با اسکن نمودن حسهای بدنی در زمان حال، حاضر باشیم. اقتدار صبر و تعادل ذهن را در فراز و نشیب زندگی، ( با اشراف بر موقتی و گذرا بودن حسهای بدنی، تمایل ها و هیجانها و افکار مورد مشاهده)، به منصه ظهور برسانیم.

مرگ و زندگی

مرگ و زندگی



   یک سالی می‌گذرد از درگذشت پدربزرگم. آدم وقتی مرگ دیگر انسانها را می‌بیند، معمولاً با گذاشتن یک برچسب "او مرد" قضیه را براحتی حل می‌کند. "مرد"! و خلاص! این نگاه از روی اعتقاد است. حالا کسی اعتقاد دارد که وقتی کسی می‌میرد به "آن دنیا" می‌رود و کسی اعتقاد دارد او نیست می‌شود و تمام، و کسی اعتقاد به تناسخ، و اعتقادهای دیگر. بهرحال همهٔ این اعتقادها یک کاربرد اساسی دارند و آن اینکه با یک برچسب عقیدتی، قضیه را "حل" می‌کنند! اما وقتی کسی که با او از نزدیک، بسیار نزدیک، زندگی کرده‌ای، می‌میرد، قضیه فرق می‌کند.

   یک سال است این سئوال برایم وجود داشته که "بابا چه شد؟"! و در پی این سئوال، این پرسش آمده که "اصلاً بابا چه بود؟"! آن کسی که من به او می‌گفتم "بابا" چه چیزی بود؟ وقتی من به او فکر می‌کردم، او چه چیز بود برایم؟ برای من. نمی‌دانم، آیا سئوالم روشن است؟

   کاری به روح و انواع اعتقادات در مورد مرگ ندارم. بنظرم پدرم وقتی زنده هم که بود مفهوم یا معنایی بوده در درون من. وقتی زنده بود، دیدن جسمش برای من معنایی را تداعی می‌کرد. برای دیگر فرزندش هم معنایی دیگر. برای دوستش، همسرش و هر کسی معنایی دیگر و متفاوت. و هر کدام از این معانی با هم فرق داشتند. شاید تا حدود زیادی نزدیک بهم بوده‌اند، اما بهرحال تفاوتهایی با هم داشته‌اند. اینطور نیست که یک انسان برای همه یک معنی و مفهومی داشته باشد. بسته به اینکه هر کس از او چه تجربه‌ای داشته، معنی‌ئی که از او دارد هم فرق می‌کند.

   پس وقتی من پدرم را می‌دیدم (جسمش را) یک معنایی در من تداعی می‌شده که آن معنا برای من حقیقت پدرم بوده. من آن معنا و مفهوم درونی را به عنوان "پدرم" می‌شناخته‌ام. اما بدون اینکه خودم متوجه باشم، فکر می‌کرده‌ام آن جسم هست که پدر من است!

   پس پدر من بیرون نبوده و درونم بوده! حرفی هست در ادامهٔ همین بحث که نمی‌دانم چطور بیانش کنم. این صحبت بسیار مستعد برداشت غلط و هپروتی‌گری است. لذا بازش می‌گذاریم! فعلاً این زمان بگذار تا وقت دگر. 

   این صحبت درباره مرگ و زندگی را بشنویم:


برنامهٔ بیست و ششم رادیو حافظ - بخش دوم مقاله "حافظ چه میگوید" نوشته احمد کسروی

برنامهٔ بیست و ششم




برنامهٔ بیست و ششم: بخش دوم از مقالهٔ "حافظ چه میگوید" نوشتهٔ احمد کسروی

برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 



+ بخش اول این مقاله در  برنامهٔ گذشته پخش شده و بخش سوم دربرنامهٔ آینده منتشر خواهد شد.
» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ بیست و ششم رادیو حافظ  :. (با کیفیت عالی به حجم ٢۷ مگابایت)

مدت زمان برنامه: ۵۷ دقیقه

موضوعات مرتبط: مقاله، حافظ وشراب، اندیشهٔ حافظ، نقد حافظ


» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استاد‌آقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه قدردانی می‌کند.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید. 
» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
   
 

"هنر زندگی کردن" بهتر است یا علم و ثروت؟ - منصور بنانی

"هنر زندگی کردن" بهتر است یا علم و ثروت؟


   علم و ثروت، در دنیای رقابتی امروز موجب کسب قدرت و امکانات ورفاه بیشتر است. اما اینها بدون "هنر زندگی کردن"، تابلوی خشنی از زندگی را رسم می کند و رفاه و خوشبختی واقعی را از همگان سلب می نماید. هر فرد یا جامعه ای که علم و ثروت بیشتری داشته باشد می تواند سایر افراد و حتی طبیعت را به زیر یوغ خود در آورد. ابزار کسب علم و ثروت هم IQ و زرنگی و تلاش و تقلاست و شاید همدلی و عشقی هم لازم نباشد؛ این می شود که زمین و آب و هوا آلوده شده و خونها ریخته می شود و در نهایت زمین مادر از علم و ثروت و زندگی واقعی هم تهی می گردد. اما برای هنر زندگی، تقویت و تحکیم هوشهای هیجانی و معنوی و محبت و همدلی لازم است تا عشق و صلح و هماهنگی گسترش یابد و مراقبه، ابزاری است برای تقویت این هوشها و توانایی های از یاد رفته.
  
    وقتی هنر زندگی کردن آموخته شود علم و ثروت هم بهتر بدست می آید و هم بهتر حفظ و نگهداری می شود، بدون اینکه جنگی به پا شود یا محیط زیست و طبیعت آلوده گردد. 
  
   در واقع آنکه علم و ثروت دارد در نور است ولی بدون هنر زندگی کردن از نور به تاریکی خواهد رفت ولی کسی که هنر زندگی کردن را بلد است، در نور است و اگه علم و ثروت داشته باشد که نور علی نور است. ولی درغیر این صورت هم در نهایت علم و یا ثروت بدست خواهد آورد و از نور به سمت نور خواهد رفت.
  
   پس چه بهتر که انشای قبلی را که سالیان دور نوشته بودیم پاک کنیم و از نو طرحی هوشمندانه ( بر اساس همه هوشها ) را بنویسیم تا آینده بهتری را بسازیم.
  

سؤال بنیادی - وبلاگ محمدجعفر مصفا

سؤال بنیادی


   آیا برای ما روشن هست كه در جریان اقدامی كه آن را خودشناسی می‌نامیم چه چیز است كه حكم كلید شناخت یا حل مجموعهٔ ساختار هویت فكری را دارد؟!

   ببین، اگر قرآن اشاره به كور و كر و لالی انسان نكرده بود؛ یا اگر نفرموده بود شما انسان‌ها اسیر یك ساختمان توهمی به نام «بیت‌العنكبوت» هستید!

یا اگر شخصی به نام مثلاً حافظ به ما نگفته بود؛ به ما متذكر نشده بود كه:

«سوداگران عالم پندار را بگوی سرمایه كم كنید، كه سود و زیان یكی است»

یا اگر مولوی نفرموده بود كه: 

«جمله خلقان سخرهٔ اندیشه‌اند زین سبب خسته دل و غم پیشه‌اند»

   و انواع عرفا و فلاسفه به ما انسان‌ها یادآور نشده بودند كه مسألهٔ تو انسان مثلاً زندگی كردن در گذشته و آینده است؛ یا مسألهٔ تو آزمندی و «خواستن» است؛ یا مسألهٔ تو «قیاسمندی» است ـ كه امری است شیطانی ـ و نظیر اینها؛ و تو اكنون می‌خواستی ریشهٔ مسأله‌‌ای را كه در تو هست بیابی، واقعاً چگونه شروع می‌كردی؛ از كجا شروع می‌كردی؟! با چه عملی شروع می‌كردی؟!
   
   به نظرم در امر خودشناسی هیچ سؤالی مهمتر از طرح این سؤال نیست كه ما باید با چه حركتی، چگونه و از كجا شروع كنیم و پیش برویم؟!

(می‌بینی كه ما چگونه در فضایی از وهم و خیال و الفاظ بی‌محتوا و انتزاعی پیچانده شده‌ایم؛ گیر افتاده‌ایم؟!
   اگر سؤالی كه مطرح می‌كنیم، واقعاًٌ یك سؤال صحیح باشد، دیگر نه سؤالی باقی مانده است، و نه مسأله‌ای! (توجه داشته باش كه منظور طرح سؤال و مسأله برای باطن خویش است؛ نه سؤال از دیگری. سؤال از دیگری به معنای استمرار زیستن با بیگانه‌ای در خویش است؛ به معنای سؤال از یك بیگانه توهمی است! و چنین سؤالی جز تشدید گیج و گولی و كوری و جهل، و زندگی كردن به صورت دست دوم، هیچ نتیجه‌ای ندارد!
   اما اگر سؤال از باطن خویش یك سؤال صحیح، منطقی و خردمندانه باشد، معنایش این است كه تو هم‌اكنون در یك كفیت صحیح و بی‌سؤال و بی‌مسأله زندگی می‌كنی ـ و نتیجتاً پیش رفتن؛ و چگونه پیش رفتن معنای صحیحی ندارد! هنگامی كه آهنگی طبیعی و صحیح حاكم بر ارگانیسم است؛ و به قول مولوی هر وضع در موضع مناسب خود قرار دارد، ارگانیسم بی هیچ گره و بی هیچ مسأله و در خود پیچیدن، به نحوی منظم و صحیح در حركت است! و در آن صورت «چگونه پیش برویم؟!» مطرح نیست!).)

   ماهیت مسأله ساده است؛ ولی به نظرم من قدری آن را پیچیده و بغرنج كردم. موضوع را به شكل دیگری می‌گویم ـ و توجه داشته باش كه موضوع بسیار مهمی است: اگر كیفیت وجودی تو صحیح عمل می‌كند؛ اگر هر وضع از هستی تو در موضع مناسب خود قرار دارد؛ هیچ سؤالی در آن مطرح نیست؛ هیچ سؤال مربوط به هستی روانی خویش در آن وجود ندارد! و اگر ارگانیسم حركتی صحیح و منطقی ندارد؛ اگر وضع ارگانیسم در موضع مناسب آن قرار ندارد؛ مثلاً اگر ذهن به جای كیفیت اندیشه‌گری اسیر توهم‌مندی است ـ تمام آن ارگانیسم؛ تمام هستی آن ارگانیسم در شكلی وسیع و پیچیده اسیر سؤال و مسایلی برای همیشه لاینحل خواهد بود؛ و با مسأله پیش خواهد رفت ـ بی‌آنكه بتواند پاسخی برای مسائل چنین ارگانیسم درهم‌ریخته و ناهمآهنگی بیابد! اصولاً كی باید پاسخ مسایل چنین ارگانیسمی را بیابد؟! ذهن ارگانیسمی باید پاسخ مسائل را بیابد كه در وسعت عجیب و پیچیده‌ای اسیر توهم است! از چنین ذهن اسیر توهم و ناهمآهنگ و آشفته، جز بافتن و تنیدن مسایل درهم‌پیچیده هیچ كاری ساخته نیست. چنین ذهنی باید به عمقی از ادراك و بینش برسد كه خودبخود در سكوت و عدم حركت فرو رود!! 

   متوجه منظورم هستی؟! به فرض محال كه تو توانستی پاسخ یك مسأله را بیابی؛ از آنجا كه محتویات بركهٔ ذهن تو را توهم تشكیل می‌دهد، آن مسأله فرضاً روشن شده و فرضاً پاسخ یافته، بلافاصله آمیخته به آب آلودهٔ بركه می‌گردد؛ آمیخته به توهمات گسترده‌ای می‌شود كه فضای ذهن تو را از قبل در اختیار جبارانه و حاكمانه خود دارد!

ادامه در یادداشت بعد خواهد آمد.




دیپاوالی

دیپاوالی



   جشن دیپاوالی یا همان دیوالی را هندوها هر ساله حوالی اکتبر و نوامبر برگزار می‌کنند. جشنواره‌ای‌ست پنج روزه که در حقیقت پیش‌درآمدی بر سال نوی هندوهاست. ارزش این جشن برای آنها مانند کریسمس برای مسیحیان است.

   دیوالی تنها در هند برگزار نمی‌شود. هندوها هر جای دنیا که جمعیتی و جامعه‌ای داشته باشند، آن را برگزار می‌کنند. طرحهای رنگوارنگ رنگولی (Rangoli) - نقوشی سنتی و بسیار زیبا که در روزهای عید و مناسبتها، از قدیم برای تزیین کف اتاق، حیاط و درگاه خانه‌ها، برای خوشامدگویی به خدایان ترسیم می‌شده‌ است و با پودرهای رنگین توسط زنان درست می‌شده، و نیز گل‌آرایی و آتش‌بازی، این فستیوال را که نمادی برای شادی، نشاط و خوشبختی در سال جدید است، از شکوه و زیبایی خاصی برخوردار می‌کند. +


   بنده هم یکبار توفیق شرکت در این جشن زیبا را داشتم. تجربهٔ جالبی بود. همراه با دوستی در یکی از سرزمینهای اطراف که جامعهٔ هندوی بزرگی هم در آن هست، به یکی از پنج شب این جشن رفتیم. مراسم صمیمی‌ئی بود. رقص حرکات موزون بسیار پرشوری داشتند(بنام Garba) که بصورت show نبود، بلکه همه می‌توانستند از پیر و جوان بروند وسط! جمعیت بسیار زیادی بود. طوریکه هر عده‌ای با خانواده و دوستان خود دایره‌ای تشکیل می‌دادند و در آن دایره حرکت موزون می‌کردند. تعداد این دایره‌ها بخاطر کثرت جمعیت زیاد بود. و خوبی‌اش این بود که تو می‌توانستی در هر دایره‌ای بروی. با روی باز استقبال می‌کردند و اگر حرکت‌ها را بلد نبودی، یادت می‌دادند. 

   ویدیوی قسمت آرام Garba:

   قسمتی از آن هم با دو تا چوب کوچک انجام می‌شد که با ریتم‌ها و حرکات جلو عقب باید بهم می‌زدی. موسیقی هم از ریتم کند شروع می‌شد و کم کم سرعت می‌گرفت و به اوج تندی می‌رسید. بعد باز آرام می‌شد و دوباره به سمت تندی حرکت می‌کرد. بگمانم این نوع موسیقی‌شان نامشDandiya Raas است. این برنامه مانند شب عاشقان بی‌دل از اول شب در صبحش باز بود.

   دوستم کمی خجالتی بود و رقصی چنین میانهٔ میدانش آرزو نبود. راقم را اما این بار اسلام و مسلمین نیز یارای بستن دست و بالش نبودند!



برنامهٔ بیست و پنجم رادیو حافظ - بخش اول مقاله "حافظ چه میگوید" نوشته احمد کسروی

برنامهٔ بیست و پنجم




برنامهٔ بیست و پنجم: بخش اول از مقالهٔ "حافظ چه میگوید" نوشتهٔ احمد کسروی
برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 



+ بخش دوم و سوم این مقاله در دو برنامهٔ آینده منتشر خواهد شد.
» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ بیست و پنجم رادیو حافظ  :. (با کیفیت عالی به حجم ٢۸ مگابایت)

مدت زمان برنامه: چهل دقیقه

موضوعات مرتبط: مقاله، حافظ وشراب، اندیشهٔ حافظ، نقد حافظ


» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استاد‌آقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه قدردانی می‌کند.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید. 
» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
   
 

چو بوی خوش آشنایی

چو بوی خوش آشنایی



به یاد دوست عزیزم مصطفی علیزاده و خلوت آمل








عادت، ذهن و زندگی

عادت، ذهن و زندگی



   شناخت عادت‌هایی که ذهن به آنها خو کرده و توجه به آنها در طول(و عرض!) زندگی انسان را از یکنواختی و کهنگی بطور ناخودآگاه خارج می‌کند. چنین نگاه، مشاهده و توجه می‌تواند انسان را در کیفیتی ورای ذهن قرار دهد.
حرف اصلی این ویدیو همین است.

جذبه دیدن تغییر 2 - منصور بنانی

جذبه دیدن تغییر 2


تقدیم به مراقبه گرهای ویپاسانا

واقعیتی علمی را می خواهم خدمتتان عرض کنم به دومنظور  اول تأییدی بر تجربه مراقبه ویپاسانا  و دوم تأکیدی بر نفی برچسبهای ذهنی.  

در واقع اول بار این یافته  را در مطلبی تحت عنوان
Vipassana meditation and the scientific world view
"دیدگاه جهان شمول مراقبه ویپاسانا و علم" از پروفسور پل  فلایشمن  Fleischman روانپزشک ( استاد روانپزشکی دانشگاه بیل) و مراقبه گر ویپاسانا خوانده بودم.
ایشان تجربه جذبه مراقبه ویپاسانا را با یک "یافته علمی" مقایسه کرده بود که بنظرم بیشتر برای کسانی که این تجربه را حس کرده اند یعنی مراقبه گرهای ویپاسانا، شاید جالب توجه باشد:


هر سلول میلیونها واکنش بیوشیمیایی در ثانیه انجام می دهد! انواع چرخه های بیوشیمیایی پیچیده در درون یک سلول بدن صورت می گیرد که طی آن در هر لحظه تغییری در باندها و پیوندهای شیمیایی ملکولهای حیاتی بدن انجام شده و ذخیره سازی یا آزاد سازی انرژی انجام می شود. کافی است به یکی از کتابهای بیوشیمی مراجعه کنید تا از دیدن این همه فرمول و چرخه حیاتی و مولکول های جوار جور کله تان سوت بکشد! همه آنها در یک سلول کوچولوی بدن با چه سرعت و در عین حال نظم و ترتیبی انجام می شود!

خوب اگه تعداد کل سلولهای بدن را هم در نظر بگیریم بین 50 تا 200 تریلیون بسته به جثه فرد و..است!

در نتیجه اگر ده میلیون واکنش در ثانیه را در نظر بگیریم و در 100 تریلیون سلول بدن ضرب کنیم حاصل 10 به توان 21 می شود. یعنی کواینتیلیون ها واکنش در ثانیه در کل بدن یک انسان!!! ( بعد از میلیون، میلیارد- بیلیون- 109، تریلیون1012 ، کوادریلیون 1015  و کواینتیلیون1018 است.). راستش از شما چه پنهان برای اینکه بهتر باورم بشود چرخی در سایتهای اینترنت زدم و تعداد سلولهای کل بدن و واکنشهای درون یک سلول را مرور کردم و هر چند به طور دقیق این رقمها دست نیافتنی هستند ولی در حد تخمین آنچه دکتر فلایشمن گفته بود، کاملن حقیقت داشت!!  

این تغییرات عظیم و محیر العقول ، بدون اینکه ما کنترلی بر روی آنها داشته باشیم لحظه به لحظه درون تک تک سلولها ی بدنمان اتفاق می افتد.  و البته ارزش تعمق و تدبر عمیق را دارد. خوب با کمک مراقبه آنهم از نوع ویپاسانا می توان این "یافته علمی" راجع به بدن خودمان را از نزدیکتر تجربه کنیم. دانشمند این تغییرات را می داند ولی مراقبه گر آنها را به طور تجربه مستقیم درک می کند.
اگه دانستن دانشمند عبادت است پس فهم مستقیم مراقبه گر چیست؟

اما اینکه به این ارگانیسم پیچیده که شمه ای از عجایبش گفته شد، بخواهیم برچسب بزنیم؛ از نوع احمق، بی عرضه ، باعرضه، نا توان و..کمی تا قسمتی بی انصافی و حتی توهین به خلقت شکوهمند الهی است. چیزی که روانشناسان شناخت درمانی بر آن تأکید دارند و بقیه علما و حکما هم می گویند و می دانند..حتی چاق و چله ترین برچسب یعنی "من" هم قابل چسباندن به این تریلیونها تریلیون ...واکنش و جرقه و موج و نور و ذره فرا اتمی نیست!

لطفاً اگه از این به بعد کسی از شما پرسید چه کار می کنی ؟ لیستی از تریلیونها تریلیون واکنشی که در کارخانه بدنتان در حال انجام است را برایش باز گو کنید تا بفهمد حسابی کار دارید!
                                                                                             
منبع:
( نقل به مضمون از کتاب "مراقبه بصیرت، ویژگیها و فواید آن از دیدگاه دانشمندان معاصر و مولوی" که به خواست خدا به زودی چاپ خواهد شد)


واقعه

واقعه


   مدیتیشن برای تحقق یافتن، نیازی به زمان و مکان خاص ندارد. حتی هنگام رانندگی هم می‌توان این مشاهده را انجام داد.

   پارسال در ایامی تعطیل به منطقه‌ای به نام Hunter Valley رفتیم حدود دویست سیصد کیلومتری شمال سیدنی. این منطقه آنطور که می‌گویند مرکز اصلی شراب‌سازی استرالیاست. با مزارع بزرگ انگور، انواع انگور. و البته کارخانه‌های بزرگ شراب‌سازی. 

   Hunter Valley مسیر زیبایی دارد. طبیعتی بکر با کوه‌های سبز مانند کوه‌های شمال ایران و دشت‌های وسیع و خرم با رودخانه‌هایی جاری در آنها. خوشبختانه جاده‌اش هم آن روز خیلی خلوت بود و راننده از بابت کنترل ماشین نگرانی نداشت. لذا فرصت را مغتنم برای مراقبه دید.

   مناظر زیبایی که روبرویش بود مانند تابلوها و عکسهای زیبای طبیعت چشم‌نوازی می‌کرد. پخش ماشین هم روشن بود:

   همینطور که تابلوی طبیعت تماشا می‌شد ناگهان راننده جزوی از همان مناظر شد! گویی دیگر تابلویی و منظره‌ای جلوی چشم او نیست و او خود همان منظره است. گویی در تمام آن درختها و برگها، لرزش علفزار، تکان دم‌های اسب‌ها و گاوهای مزرعه‌ها، در بال پرنده‌ها و در رودها حضور داشت. نه از دور و نه از نزدیک، بلکه داخل همهٔ آنها. انگار به یکباره تابلو زنده شد. مثل مجسمه‌ای که جان بگیرد و یکباره شروع به نفس کشیدن و حرکت کند. گویی تابلوی منظره باز شده باشد و در آن شده باشی، در تمام ذرات آن. نه، بلکه در تمام هستی نفوذ کرده باشی.

   به Hunter Valley رسیدیم و دو شبی اطراق کردیم. شهری روستا‌طوری داشت. البته روستاهای اینجا با روستاهای ایران فرق دارند. خیلی پت و پهنند و وسیع. و البته ساکت و آرام. باغ گلی معروف و زیبا هم آنجا بود بنام Hunter Valley Gardens که تنوع گل‌هایش چشم‌گیر بود. مزارع تاک بزرگ را زیارت کردیم و نشد که جلوی عادت دیرینهٔ پاتک زدن به باغ مردم را بگیریم! اگر هم - بقول آن حاج آقا - اسلام و مسلمین و بخصوص مسلمات دست و بال‌مان را نبسته بودند شاید نوع دیگری از پاتک یا ناخنک را هم می‌زدیم.

   Hunter Valley و غیر Hunter Valley  ندارد، در همهٔ حالات می‌توان connect شد. بقول حافظباده‌نوشی حتماً مستلزم آواز رود و این تجملات نیست. کل زندگی محل Taste است.




برنامهٔ بیست و چهارم رادیو حافظ - بخش سوم و پایانی مقاله مقالهٔ "رمز و راز و دلایل شراب‌نوشی حافظ"

برنامهٔ بیست و چهارم




برنامهٔ بیست و چهارم:
         بخش سوم و پایانی از مقالهٔ "رمز و راز و دلایل شراب‌نوشی حافظ" نوشتهٔ محمدحسین بهرامیان
برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 



+ بخش اول و دوم این مقاله در دو برنامهٔ پیش منتشر شده است.
» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ بیست و چهارم رادیو حافظ  :. (با کیفیت عالی به حجم ۳۷ مگابایت)

مدت زمان برنامه: ۵۳ دقیقه

موضوعات مرتبط: مقاله، حافظ وشراب، چند معنایی سخن حافظ، اندیشهٔ حافظ، شناخت حافظ


» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای محمدحسین بهرامیان، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استاد‌آقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه تشکر و قدردانی می‌کند.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید. 
» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
   
 

حباب

حباب



   ایام سرگشتگی و بلکه آشفتگی، بعد از سیر در انواع سیستم‌ها و روانشناسی‌ها و برنیامدن کامی از آن‌ها و بلکه بد‌تر شدن وضعیت، چنین اتفاق افتاد تا با مردی آشنا شوم که تاثیر زیادی بر من گذاشت. هر چند قبلاً در دوران نوجوانی کتاب «خود هیپنوتیزم» ش را خوانده بودم و علاقمند شده بودم، اما حضوراً ندیده بودمش. تا اینکه بنا بر میلی درونی مبنی بر تماس حضوری با کسی که به او علاقمند هستی، او را دیدار و نه کم کم، که بسرعت رابطهٔ نزدیکی با او پیدا کردم.
   صمد ولیزاده آن سال‌ها و روز‌ها جلسات هپینوتیزم می‌گذاشت، خصوصی. کلاس‌های باشگاه ووشو هم برقرار بود، خیابان آزادی (بگمانم! حد فاصل میدان فردوسی و امام حسین خیابان آزادی می‌شود؟‌ای خیابان امام حسین؟ تهران عزیز دارد کم‌رنگ می‌شود!) باری، با شور و اشتیاق زیادی در جلسات و باشگاه شرکت می‌کردم و خیلی چیز‌ها از او یاد گرفتم. کار تا آنچا پیش رفت که به شرف مربی‌گری ووشو نائل شدیم و مدرک فدراسیون به بنده دادند و تا مدتی سینهٔ دیوار اتاقم زده بودم بلکه کسی از من حساب ببرد! نبردند و برش داشتیم!

   آن سال‌ها و روز‌ها بسبب رفت و آمدهای بسیار، رابطهٔ نزدیکی برقرار شده بود و صمیمیت دلچسبی وجود داشت. نمی‌دانم چرا چند روزی است بعضی حرفهای حکمت‌آمیزی که در خلوت و هنگام تمرین یا قدم زدن بمن می‌گفت در گوشم می‌پیچد. یکی از شعرهایی که بسیار می‌خواند این بود: 

   حباب آسا چنان بر چشمهٔ هستی سبک بنشین 
    که تا چین بر جبین زد از نسیمی، خیمه برچین

هر کجا هست، خدایا بسلامت دارش.



جذبه ديدن تغيير - منصور بنانی

جذبه ديدن تغيير


تقديم به همه مراقبه گرهاي ويپاسانا: 
سياره اي با ميلياردها چراغ چشمك زن الوان!

براي ديدن اين سياره نه تلسكوپ به كار مي آيد، نه ايستادن و چشم غير مسلح! تنها بايد نشست و چشمها را فرو بست! نه تصوري لازم است و نه تخيلي! تنها بايد دم و بازدم را مشاهده كرد آنچنان كه هست... تا ذهن  آرام گيرد و چشم دل باز شود!  سپس نوبت اسکن و مشاهده ي حسهاي واقعي و اين زماني سراسر بدن است. آنگاه اگر صبور باشي و عجله نكني؛ زيباترين سياره عالم هويدا مي شود؛ سياره اي با ميلياردها چراغ چشمك زن الوان!
   
هر چراغ با نور ضعيفي روشن مي شود و آن نور شدت مي گيرد. به اوج نور كه مي رسد ممكن است چند صباحي بدرخشد ولي رو به افول مي گذارد و سرانجام خاموش مي شود!

تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!


گاه چراغ بزرگتري جلب توجه مي كند! ولي باز همان قانون در اينجا حاكم است؛ اوج مي گيرد و به قله خودش كه رسيد دير يا زود افول مي كند و محو مي شود! 

انگار كه اصلاً نبوده است! انگار كه اصلاً نبوده است! انگار كه اصلاً نبوده است!

تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!

 به همه قاره ها و اقيانوسها نگاه مي كند همه جا نوراني است. همه نورها افول كنندگانند و ديري نمي پايند! نورها چه كوچك و چه بزرگ و چه خيلي بزرگ؛ آمده اند كه بروند! آمده اند كه بروند! آمده اند كه بروند! 
تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!

هر نور وانمود مي كند كه ابدي است!! گاه چشم را خيره مي كند! دل را مي لرزاند! با کلمات جادویت مي كند و شما عاشق آن نور مي شوي دوست داري بماند! وابسته اش می شوی، خودت را با آن یکی می پنداری! غرق آن می شوی! چه نقشه ها و خيالها كه با تصور ابدي بودن او نمي بافي!  ولي غافلي كه آمده است كه برود! آمده است كه برود! و چون رفت دلت مي شكند! چه اشتباهي! چه اشتباهي! چه اشتباهي!

حس مي كند: من عاشق افول كنندگان ناپایدار نمي شوم! كار و بار من ديدن است!  

 تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!

هر نور وانمود مي كند كه ابدي است!! گاه چشم را خيره مي كند! گاهي از يك نور خوشت نمي آيد! آزارت مي دهد! با کلمات جادویت مي كند و از آن نور متنفر مي شوي! دوست داري زود محو شود! دوست داري اصلاً نبود! دوست نداري قيافه اش را ببيني! سركوبش مي كني! از او فرار مي كني! آه و فغان سر مي دهي كه "نمي خواهمت"! وابسته اش می شوی، خودت را با آن یکی می پنداری! و بابت آن خودت را سرزنش می کنی! چه نفرتي از تصور ابدي بودن اش در دلت مي افتد! چه رنجي كه نمي كشي! چه رنجي كه به دوستان و عزيزانت وارد نمي كني! ولي غافلي كه؛ آمده است كه برود! آمده است كه برود! و چون رفت دلت مي شكند! چه اشتباهي! چه اشتباهي! چه اشتباهي!

حس مي كند: دليلي بر نفرت من به افول كنندگان نا پایدار وجود ندارد! كار و بار من ديدن است! 

 تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!

جذبه ديدن جذبه ديدن جذبه ديدن! بر اوج غم و شادي بر اوج غم و شادي! نه شادي از يك برق ناپايدار و نه غم از برق نا پايدار ديگر! نه "به به" به يك نور،  نه "اه اه" به نور ديگر!

تغيير تغيير تغيير!

سر تسليم فرو مي آورد به تغيير!

تغيير تغيير تغيير!

تغییر را درک می کنی و برخلاف تصور قبلی ات از این ادراک، عشق و شور عمیقی را تجربه می کنی! دوست داری همه، این شادی را تجربه کنند! با خود زمزمه می کنی! کاش همه آنهایی كه به علت مقاومت در برابر تغيير، رنج مي كشند، از اين رنج بيرون بيايند! آنهایی که با کمک این مقاومت؛ "منیت جاودان خیالی" را آفریده اند و وابسته اش شده اند و از تند باد تغییر، بر باد رفتنش را تاب نیاورده اند!  باشد كه تغيير را درك كنند! تغيير را ببينند! در جذبه تغيير غوطه ور شوند! در جذبه تغيير غوطه ور شوند! در جذبه تغيير غوطه ور شوند! و با این پذیرش عمیق تغییر، در رود زندگی جاری شوند!

باشد که همگان شاد باشند! شاد باشند! شاد باشند! 





فواید مراقبه ی مشاهده گری mindfulness از دیدگاه دانشمندان غربی 5 - منصور بنانی

فواید مراقبه ی مشاهده گری mindfulness از دیدگاه دانشمندان غربی 5


  
مراقبه بصیرت؛  تقویت سیستم ایمنی و مقابله با بیماریهای عفونی

   تحقیقات نشان داده است که مراقبه بصیرت در افزایش کارایی سیستم ایمنی بدن بسیار مؤثر است. یکی از مکانیزمهای آن برای بهبود سیستم ایمنی، کاهش کورتیزول است. زیرا کورتیزول که هورمون استرس هم نامیده می شود، در زندگی استرس آمیز ما مرتب ترشح می گردد و با تمرین مرتب مراقبه کاهش می یابد. ترشح مداوم کورتیزول، سیستم ایمنی را تضعیف می نماید. شاید در کنار تهیه دارو و واکسن برای مبارزه با بیماریهای عفونی، عاقلانه ترین کار تقویت سیستم طبیعی دفاع بدن باشد، زیرا هیچ دارو و واکسنی بدون فعالیت سیستم ایمنی بدن، مؤثر نخواهد بود. به ویژه آنکه هزینه تهیه دارو و واکسن سرسام آور بوده و اغلب ممکن است عوارضی در پی داشته باشند. بنظر می رسد که امروزه نوعی "ورزش مغز" قادر به تقویت سیستم ایمنی بدن است. این ورزش ارزان که می تواند در دسترس همگان باشد، مدیتیشن یا مراقبه بصیرت (ویپاسانا) است:   


   پروفسور داویدسون Davidson استاد روانپزشکی و علوم مغز و اعصاب از دانشگاه ویسکانسین Wisconsin آمریکا، محقق و نویسنده مقالات متعدد و 13 کتاب علمی و برنده جوایز علمی معتبر است. مجله تایم در سال 2006 پروفسور داویدسون را یکی از 100 نفر افراد تأثیر گذار دنیا اعلام نمود:    (Weil , 2006)  [2]. او در یکی از تحقیقاتش که با همکاری پروفسور کابات زین در سال 2003 انجام شد، تأثیر مراقبه بصیرت را در بهبود سیستم ایمنی بدن به اثبات رساند [1]. برای مقابله با بیماریهای عفونی شامل انواع بیماریهای واگیر دار ویروسی، باکتریایی و انگلی و قارچی، در کنار رعایت بهداشت فردی و اجتماعی،  واکسیناسیون و مصرف دارو، افزایش کارایی سیستم ایمنی هم بسیار اهمیت دارد.

   در یک جامعه، افرادی که به هر دلیل از سیستم ایمنی پر توانی برخوردار نیستند، در معرض بیماریهای عفونی قرار دارند. تمرین مراقبه بصیرت، با مکانیزمهای مختلف می تواند افراد جامعه را نسبت به تهدید روز افزون برخی بیماریهای عفونی مرگبار نظیر آنفلوانزای خوکی H1N1 محافظت نماید. سیستم ایمنی قوی تر به این معناست که واکسیناسیون هم بهتر جواب می دهد و چه بسا دریک سیستم ایمنی ضعیف، واکسیناسیون و حتی اقدامات بهداشتی نیز بی ثمر باشد. بنظر می رسد که فردی که شاداب تر و پر انرژی تر است و نسبت به لحظه حال هم هوشیار تر است، از سلولهای ایمنی شاداب تر، پر انرژی تر و هوشیارتر ی برای مقابله با عوامل عفونی و سلولهای سرطانی شده برخوردار می باشد. تحقیقات پروفسور داویدسون نشان داد که آنهایی که مراقبه می کنند در مقابل واکسن آنفلوانزا پاسخ ایمنی بهتری نشان داده و برای مقابله با آنفلوانزا آماده ترند. بنابراین تمرین مراقبه در یک جامعه می تواند هزینه سنگین مبارزه با بیماریهای عفونی را به مراتب کاهش دهد.

   در کنار هزینه های سنگین برای مؤسسات و کارخانه های پر هزینه دارو سازی، واکسن سازی و بیمارستانها و تحقیقات و آموزش گران قیمت در این زمینه ها، کمی هم به فکر تقویت کارخانه های شگفت انگیز خدا داد درونی باشیم. سلول شگفت انگیزی که بدون دخالت تفکر ما، خیلی بیش از هزاران دانشمند متفکر عمل می کند! سلولی که در هر ثانیه یک میلیون واکنش بیوشیمیایی را هدایت می نماید، با کمی تقویت از طریق مراقبه معجزه خواهد کرد.

(برای اطلاعات بیشتر به کتابی تحت عنوان" مروری بر ويژگي ها و فواید مراقبه بصیرت از دیدگاه دانشمندان معاصر و مولوي" که به خواست خدا، بزودی منتشر خواهد شد، رجوع نمایید.)

منابع:
1-    Davidson, R. J., Kabat-Zinn, J., Schumacher, J., Rosenkranz, M., Muller, D., Santorelli, S. E, et al. (2003). Alterations in brain and immune function produced by mindfulness meditation. Psychosomatic Medicine, 65(4), 564-570.
2-     Weil, A. ( 2006). "Richard Davison". Time. April 30




نک غذا

نک غذا



از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک
امن و شراب بی‌غش، معشوق و جای خالی!





برنامهٔ بیست و سوم رادیو حفظ - بخش دوم از مقاله "رمز و راز و دلایل شراب‌نوشی حافظ"

برنامهٔ بیست و سوم




برنامهٔ بیست وسوم:
         بخش دوم از مقالهٔ "رمز و راز و دلایل شراب‌نوشی حافظ" نوشتهٔ محمدحسین بهرامیان

برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 



+ بخش اول این مقاله در برنامه قبل منتشر شده است و بخش سوم در برنامه‌ بعد بزودی پخش خواهد شد.
» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ بیست و سوم رادیو حافظ  :. (با کیفیت عالی به حجم ۳۲ مگابایت)

مدت زمان برنامه: ۴۵ دقیقه

موضوعات مرتبط: مقاله، حافظ وشراب، چند معنایی سخن حافظ، اندیشهٔ حافظ، شناخت حافظ


» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای محمدحسین بهرامیان، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استاد‌آقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه تشکر و قدردانی می‌کند.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید. 
» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
   
 

آداب

آداب



   از دوران نوجوانی‌ام خاطرم هست موضوع یک سری از کتابهایی که زیاد هم می‌دیدم اینطور بود که: چگونه فلان‌طور باشیم، آداب زندگی، آداب دوستی، آداب رابطه، آداب عشق، آداب چه و چه و... را یاد بگیریم. الآن هم کتاب‌ها، مقاله‌ها و نوشته‌های زیادی هستند که با این محتوی و موضوع منتشر می‌شوند. 

   بنظرم بطور کلی اصل و جوهر آنچه اینگونه نوشته‌ها القاء می‌کنند، خود نبودن است. از خودبیگانگی و اینکه انسان رفتارش را بر اساس یک سری «آداب» و «اصول» بیرونی قرار دهد. حتی اگر این آداب و اصول «صحیح» باشند، بهرحال بیرونی‌اند. از درون انسان و خودبخودی و درون‌جوش نیستند. و این موضوع باعث بانی ماشینی شدن وجود روانی آدمی می‌شود. 

   براستی چرا ما تمایل به خواندن و دانستن آداب چگونه اینطور و آنطور باشیم، داریم؟ و اگر دقت کرده باشیم، می‌بینیم وقتی چنین کتاب‌ها یا نوشته‌هایی را پیدا می‌کنیم، با ولع می‌خواهیم بخوانیم، چرا که ناآگاهانه می‌پنداریم آن‌ها می‌توانند از رنجی بزرگ نجاتمان می‌دهند. رنج «هستی»! و اینست که با شور و شوق آن‌ها را می‌خوانیم و سعی می‌کنیم حفظ کنیم و رعایت. 

   «هستی» یا‌‌ همان وجود روانی من را که از کودکی، بیرونی‌ها تعیین کرده‌اند، مانند جنس یک شرکت و کارخانه، مانند یک اتومبیل که تا سال‌ها نیاز به تامین شدن قطعاتش و پشتیبانی دارد، نیاز به حمایت از طرف بیرونی‌ها دارد. و این دست کتابهای آداب و «چگونه باشیم» ‌ها حکم همین حمایت‌ را دارد. لذا با دریافت این پشتیبانی‌ها، احساس امنیت می‌کنیم. 

   حمایت؟! چه حمایتی؟ نه، تمثیل اتومبیل و تامین قطعاتش دقیق نیست، بهتر است بگوییم این‌ها حکم‌‌ همان قاچاقچی مواد مخدری را دارند که به من انسان معتاد به «هستی» و نیازمند شارژ شدن، مواد می‌رساند. ما برای این اینقدر از خواندن مقالات آداب و اصول احساس راحتی می‌کنیم که اختیار وجود روانیمان را همچنان بدست بیرونی‌ها بدهیم و خودمان نباشیم. من اگر خودم باشم، باید با زندگی، که نو است، که ناشناخته است، که تازه تازه است، روبرو شوم. و هستی روانی کهنه و گندیده و تکراری کجا و زندگی باطراوت و تازه کجا! 

  تا دمی از رنج هستی وارهند
  ننگ بنگ و خمر بر خود می‌نهند

   با خواندن آن مطالب و اشتیاقی که به آن‌ها داریم، به زبان بی‌زبانی داریم می‌گوییم «تو برای من زندگی کردن را تعیین کن!»، «من یک ربات هستم، ماشین هستم، تو بیا و برنامه به من بده تا طبق آن حرکت و زندگی کنم!». خیلی از ما انسان‌ها بلحاظ معنوی مرده‌هایی هستیم متحرک، ماشینهایی هستیم بی‌جان! خودمان نیستیم، ذهنمان و محتویاتش است که زندگی را برای ما تعیین می‌کند! 

   دوست داریم زندگیمان و کل وجودمان را بدهیم دست بیرونی‌ها، دیگران، جامعه، ذهن. و این کار با «آداب‌دانی» تسهیل می‌شود. 

   نمود این جریان در بسیاری از شئون زندگی مشخص است. همه‌چیز آداب و کلاس و آموزش دارد. کلاس هنر، کلاس آموزش رقص، کلاس آموزش آواز، چگونه سماع کنیم، کلاس آموزش مدیتیشن، و هزار هزار "چگونه باشیم" دیگر.

   ما که اینقدر معتاد بیرونی‌ها هستیم و خودمان خبر نداریم، در مواجهه با مباحث خود‌شناسی نیز آن‌ها را اینگونه می‌بینیم که «چطور باید باشیم»، «آداب خود‌شناس بودن چیست»! یعنی نوعی برخورد مثبت. یعنی فکر می‌کنیم مجموعه مطالب خود‌شناسی و عرفان بما می‌گوید چطور باش، آداب زندگی چیست، و ما آنطور باید عمل کنیم! در حالیکه اگر حرفی اصیل در خود‌شناسی باشد، اینست که چطور نباش! 

   «خودت باش» یعنی «غیر خودت نباش»! یعنی هیچ‌طوری نباش! یعنی وجود روانی تو سابقه ندارد. کهنه‌گی ندارد، تکرار ندارد. «آداب» ندارد. 

   بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی