تأملات یک دوست

تأملات یک دوست



   آقا رضا پنج فایل صوتی فرستاده است که در آنها قسمتی از کتابی بتالیف کریشنامورتی را ترجمه کرده و خودش کامنتهایی گفتاری بر آنها افزوده است. این فایلها را قرار بود در صفحهٔ جلسه 145 شرح مثنوی هم بیاوریم اما تاخیر افتاد و حالا می‌آوریم. کار مفید و تازه‌ای کرده است. از جمله موضوعاتی که در این کار درباره‌اش صحبت شده، سئوالی بسیار شایع دربارهٔ مراقبه(مدیتیشن) است. خود ایشان در فایل صوتی دربارهٔ کتاب مذکور بیشتر توضیح می‌دهد. این پنج فایل را دوستی بهم چسبانده و مدت آنها روی هم حدود نیم ساعت شده است. از طریق لینک زیر می‌توانی آن را دانلود کنید یا آنلاین گوش کنید.


.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


   اگر نکته یا نکاتی ضمن گوش دادن صحبت فوق بذهنت آمد می‌توانی در بخش نظرات بنویسی. اگر هم سئوالی و موضوعی چالش‌برانگیز برایت پیش آمد، نگهدار تا اگر عمری بود در جلسات آنلاین دربارهٔ آن صحبت کنیم.
 
 

اربعینی

اربعینی


   خدمت دوستان عزیز عرض کنم که بنده حدود چهل پنجاه روز به سفر می‌روم و اگر در این مدت دوستی پیام و ایمیلی فرستاد، نمی‌توانم پاسخ دهم. بعد از برگشت، پاسخ خواهم داد. در این مدت هر کاری در ارتباط با سایت‌ها و برنامه‌ها هست را می‌توانید با این ایمیل در میان بگذارید: Masnawi@Gmail.com

   این وبلاگ در این مدت بروز خواهد شد، هر چند با فواصل زمانی بیشتر. همچنین رادیوها.

   خدانگهدار.
 
 

سخره‌گی

سخره‌گی




   این یادداشت را هفت هشت سال پیش، وقتی دانشگاه تهران تحصیل می‌کردم، نوشته‌ام و چون دیدم خوش فرمایشاتی کرده‌ایم، آن را، بدون ویرایش، همینجا می‌آوریم.
 
   يادمه از دوران کودکی تلوزيون خيلی مهم بود. هروقت تصوير کسی از آشناهامون رو توی تلوزيون نشون ميدادن تا چند روز و هفته نقل مجالس فاميل بود. اگه کسی از آشناها قرار بود توی تلوزيون يه صحبتی بکنه، به ديدهٔ تحسين و تمجيد بهش نگاه می‌شد. همينطور يادمه که از منبر (ببخشيد، تريبون!) معلمی، از همون دوران بچه‌گی به اينطرف، هرچی برامون می‌گفتند تقريباْ بدون چون و چرا می‌پذيرفتيم. معلم برامون يک اتوريته، يک مرجع معتبر بی‌خطا بود. حتی توی دوران دبيرستان. وقتی هم که به دانشگاه اومديم، با اون اسم دهن‌پرکنی که دانشگاه و مخصوصاْ کلمهٔ "استــاد" داره، اين اتوريته‌گی و اعتبار رو برای "استـاد دانشگاه" قائل شديم و خيلی بندرت کسی پيدا می‌شد که به سخنانی که از تريبون (نه منبر!) گفته می‌شه شک کنه و قبل از پذيرش، حداقل روش تأملی بکنه. الآن هم که بدورهٔ ارشد پا گذاشتيم هنوز همون نگاه دورهٔ کودکی و خامی وجود داره. شايد بگی هستند خيلی از دانشجوها که بعضی از حرفهای اساتيد رو نقد می‌کنند، و درست هم ميگی اما منظور پانويس امور دانشی و اطلاعاتی نيست. مثلاْ فلان استاد ميگه نظر فلان مکتب يا فلان دين‌شناس يا فلان فيلسوف و متکلم درباره فلان چيز اينه، و دانشجويی نقد می‌کنه که نه، اينطور نيست و اونطوره. بله، اينجور نقد‌ها هست. اما منظور چنين چيزی نيست بلکه منظور اموری هستند که به تجربه مربوط می‌شن.

   فلان استاد می‌گويد نظر مثلاْ دورکيم دربارهٔ خدا چنين است، نظر اريک فروم چنان است، نظر مارت چنون است و ... . توی اينجور موارد، اگه يه کمی هم آدم مطالعه داشته باشه، می‌توان براحتی شروع به يک بحث فاضلانه و عالمانه کرد که "نه، فروم چنين نمی‌گويد و چنان می‌گويد، مارت آنطور می‌گويد. فلانی و بهمانی آنطور می‌گويند" و ... . سخن بر سر اينطور بحث‌ها نيست(که البته تا حالا پانويس نفهميده اين بحث‌ها اساساْ چه فايده‌ای دارند! صرف حفظ اسامی و نظرات ديگران و دربارهٔ اونها حرف زدن). سخن بر سر اون حرفهايی هست که بنوعی، جهان‌بينی ارائه می‌کنند و از طريق تريبون مذکور بعنوان نوعی نگاه مطرح می‌شوند و بخاطر همون اتوريته‌ای هم که تريبون "استــاد"ی داره، براحتی مورد پذيرش قرار می‌گيرند.

   "بيائيم خدا را اينطور ببينيم"، یـا "من خدا را اينطور می‌بينم"، صحبتی بود که در حاشيه يکی از کلاسهای هفتهٔ گذشته مطرح شد و چنانکه پانويس ديد، بسيار بيشتر از مطالب درسی مورد توجه دوستان قرار گرفته بود و حتی از زبان يکی از دوستان شنيد که "استاد فلان، مطالب خارج از درسشون بهتر از مطالب درسی‌شون هست!". شوق شرکت در بحث و توجه و علاقه دوستان به اين موضوع انکارناپذير بود.

   آيا تابحال نشسته‌ايم با خود تأمل کنيم و ببينيم واقعاْ چه سودی در اينست که کسی برای ما بگويد خدا چنين است و چنان است؟ اصولاْ در اينکه ديگری برای من بگويد خدا اينطور است چه فايده‌ای برای من هست؟ آيا جز اينست که يک تصویــر ذهنی، يک سری اطلاعات، به حافظهٔ من اضافه شده است؟ (تازه اينکه خود کلمهٔ "خدا" کلمه‌ای مبهم است هم بکنار. - مثل کلمهٔ "عشق".) از دوران کودکی، دوران خامـی ذهن، به اينطرف از طرف محيط يعنی خانواده، دبستان، مدرسه، دبيرستان، دانشگاه، دوستان، جامعه، تلوزيون و ... دائماْ چيزهایی، اطلاعاتی دربارهٔ "خدا" به ما داده شده و ما آن چيزها را تا الآن بصورت تصـاویـری ذهنی در حافظه‌مان ثبت کرده‌ايم و وقتی کلمهٔ "خدا" را می‌شنويم ذهنمان خود بخود و سريع آن تصـاویـر را (که چقدر هم زيادند!) جلو می‌آورد و ما به برآيند اين تصاوير می‌گوييم "خدا". (به ذهن خودت توجه کن ببين اينها که گفته ميشه درسته يا نه.) در صورتيکه تصوير ذهنی از يک چيز، خود آن چيز نيست. هست؟ -- ما کلمهٔ "درخت" را می‌شنويم، ذهنمان مفهوم يا همون تصویـر ذهنی از درخت را تداعی می‌کند(جلو می‌آورد)، حالا آيا اين تصوير ذهنی ما از درخت، خود درخت است؟ مسلماْ نه. خود درخت اون چيزی هست که در عالم بيرون از ذهن ما بصورت يک چيز فيزيکی وجود داره. وقتی تصوير ذهنی از درخت به ذهنمان می‌آيد خود درخت که در ذهنمان نيست.

   اين در مورد تصاویـر ذهنی ما از "خدا" هم درسته. تصاويری که در قالب دانش و اطلاعات از دوران کودکی به اينطرف به ما داده‌اند. حالا برای کسی که برآيند اين تصاوير ذهنی يک چيز يا يک شخصيت زيبا و مهربان (ذهنی) باشه، "خدا" در نظرش خوب و مهربان است و برای کسی که برآيند اين تصاوير ذهنی يک شخصيت يا چيز آمر و سخت‌رو باشد، "خدا" در نظرش ترسناک و نامهربان است، اينطور نيست؟ (به ذهن و مکانيسم ذهن خودت توجه کن و ببين اينطور هست يا نيست. به اطلاعاتت مراجعه نکن.)
 
   حالا وقتی کسی می‌گويد خدا چنين است و چنان است و بيائيم خدا را اينطور يا آنطور بنگريم يا ننگريم، آیـا غير از اينست که دارد تصاويری (ولو زيبا و دل‌انگيز و جديد) به ما می‌دهد؟ و آيا ما با پذيرش اين تصاوير جديد و افزودن آن بر تصاویـر قبلی يا جايگزين کردن آن بجای تصاوير قبلی، اين تصاوير جديد را بعنوان "خدا" نگرفته‌ايم؟ آیـا نمی‌توان گفت بحث دربارهٔ "خدا" چيزی جز فکر و تصويرپردازی نيست؟ آیـا خيال‌پردازی نيست؟ ( تصاوير ذهنی ما همان خيالات ما هستند، همان پندارهايمان.)

   اگر ذهن در جريان يادگيـری در بند انبار کردن اطلاعات نباشه، يک نوع آموختن وجود داره که فرد به اون مشعر نيست و اگه اطلاعاتی هم جمع ميکنه ناکارآمد و بی‌فايده نيست. و در عين اينکه اين اطلاعات در يادگيری بعدی‌اش تأثير داره، پابند و اسير اونها نيست. آموختن زنده و روان است. جهان‌بينی دادن، ايدئولوژی دادن به انسانها کار خردمندانه‌ای نيست. (پذيرشش هم همينطور.) درست اونه که اشاره‌ای بشه تا انسان خودش ببينه، خودش تجربه کنه.

                      خفته آن باشد که او از هر خيـال                 دارد اوميــد و کنـــد بــا او مقـال
                      تو ز چشم انگشت را بردار، هيـن                وانگهانی هرچه ميخواهی ببين
                      پيش چشمت داشتی شيشهٔ کبود            زان، کبودت جمله عالـم می‌نمـود

ما جلوی چشمامون شيشهٔ رنگی گرفته‌ايم (همون اطلاعات و دانش) و جهان رو هم به همون رنگ می‌بينيم. حالا بعضی‌ها ميگن بيا يه شيشه به رنگ زيبا بگير جلو چشمت! يا خودمون هر چند وقت يکبار اين شيشه رو عوض می‌کنيم و شيشه‌هايی برنگهای جديد می‌گيريم جلو چشممون، اسمش رو هم ميذاريم تکامل انديشه، پيشرفت انديشه، تحول و تغيير در انديشه و از اينجور چيزا. در صورتيکه آيا کار خردمندانه اين نيست که اصلاْ اين شيشهٔ انديشهٔ مزاحم رو دور بياندازيم؟

                      جمله خلقان سخرهٔ انديشه‌اند                 زين سبب خسته‌دل و غم‌پيشه‌اند

نميدونم بودا گفته يا کی، ميگه وقتی من اشاره می‌کنم بطرف ماه، تو بايد ماه رو ببينی نه دست من رو.
 

نقد حال!

نقد حال!



   جلال‌الدین جان، دیروز پریروز با جمعی از دوستان داشتیم یکی از داستانهای کتاب مستطاب مثنوی‌ات را می‌خواندیم. در ابتدای داستان مذکور گفته‌ای:
 
خواجه‏‌اى بوده‏‌ست او را دخترى             زهره‌خدى، مه‌رخى، سيمين‌برى‏

که گویا ترجمه‌اش می‌شود: "مردی توانگر، دختری داشت با گونه‌هایی آبدار، رخساره‌ای ماه‌وش و اندامی سپید."

   راستش را بگو، می‌خواسته‌ای داستان عرفانی بگویی یا دل ما را آب کنی؟!
  
 

"شور"ستان

"شور"ستان






دل بر سر تو بدل نجوید هرگز                جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز
صحرای دلم عشق تو شورستان کرد      تا مهر کسی دگر نروید هرگز
 
 

آبروداری

آبروداری



خدمت همنوعان عزیز،

    آمدیم و یکی از همین روزها شیطان خان از سجده نکردنش به آدم پشیمان شد و تصمیم گرفت توبه کند. بیائید محض حفظ آبرو حیثیت‌‌مان هم که شده، حداقل یک نفر از ما شایسته باشد برای سجده بگذاریم جلویش!
 

معبد نان‌تی‌ان

معبد نان‌تی‌ان



   یکی دو هفته پیش بهمراه دو دوست سری به معبد Nan Tien در حومهٔ شهر Wollongong زدیم. Wollongong  شهری ساحلی و نزدیک سیدنی است که یکی از دو مسیر رفتن به آن، از زیباترین مسیرهایی است که تابحال دیده‌ام. معبد فوق الذکر، معبدی بودائی است. در آن، مراسم و مناسک بودائی برگزار می‌شود و راهبان بودائی در آن اقامت دارند.



   در ویدیویی که ذیلاً می‌بینید، نمایی کلی از داخل، بام، و صحن بزرگ این معبد زیبا را گرفته‌ام. فیلمبرداری از داخل معبد جائی که پنج مجسمهٔ بزرگ بودند(تالار مراقبه)، ممنوع بود اما از بیرون سعی کردم دزدکی نمائی از آن را بگیرم که در ویدیوی اول مشخص است. دربارهٔ این پنج مجسمهٔ بودا و رنگ متنوع لباس‌هایشان و فرم‌های متفاوت دست‌هایشان، همچنین دربارهٔ دین بودائی و سمبلیسم آن در ویدیویی دیگر توضیحاتی مختصر گفته‌ام که آن را هم بزودی بروی سایت قرار خواهم داد.

   در محوطهٔ بیرون معبد فضاهای سبز زیبایی هست که در قسمتی از آن، برکه‌ای پوشیده از گلهای بزرگ لوتوس (نیلوفر آبی) هست و در کنار این برکه، باغی است شامل هجده مجسمهٔ سنگی پیران خردمند به اشراق رسیدهٔ بودائی که هر کدام در حالت خاصی هستند. متاسفانه شارژ گوشی‌ام تمام شده بود و نتوانستم از آن قسمت فیلم بگیرم اما در تور خوبی که بروی سایت معبد هست، می‌توانی توضیحات مفصل این آرهات‌ها(پیران به اشراق‌رسیده) را بخوانی. +



این هم ویدیویی از فصل مراسم معبد نان‌تی‌ان:



   توضیحات مفصل دربارهٔ این معبد را از سایت اصلی آن می‌توانی بخوانی. همچنین در صفحهٔ ویکی‌پیدیای آن، عکسهای زیبائی از این معبد هست. یک فایل گلچین از عکسها را در زیر بصورت اسلاید گذاشته‌ام. بروی هر عکس کلیک کنی، آن را در اندازهٔ بزرگتر می‌بینی.




   بقول مرتضی، همین!

   ضمناً، اشهد ان لا اله الا الله و محمداً رسول الله و علیاً ولی الله.
 

نیرنگ

نیرنگ



   راشل خانمی اهل فیلیپین است که طی سفری به انگلستان، با کریست آشنا شد و بعد از مدتی تصمیم به ازدواج گرفتند. کریست چون اجازهٔ اقامت دائم در استرالیا را نداشت، راشل او را بطور کامل مورد حمایت قانونی و مالی قرار داد و تا الآن چهار پنج سالی است که کریست تحت پشتیبانی او در استرالیا زندگی می‌کند. اخیراً هم دختر کوچولویی بدنیا آورده‌اند.

   من در مهمانی ازدواج آن‌ها شرکت کرده بودم. شب مهمانی اولین بار بود که کریست را می‌دیدم. جوانی خوش‌سیما، جذاب و از نظر ظاهری از راشل سر و گردنی بالا‌تر.
   مدتی است راشل از رفتار کریست شاکی است. می‌گوید: "قبلاً غیرعمدی، اما اخیراً از روی عمد و آشکارا در حضور من با دوستانم و خانمهای دیگر شوخی و بگو بخندهای آنچنانی می‌کند و مستقیم و غیرمستقیم بمن القاء می‌کند: «اگر من را از دست بدهی، کسی حاضر نخواهد بود با تو ازدواج کند. اما من خواهان زیاد دارم. » این وضع برایم غیر قابل تحمل شده."

   پیداست که کریست چون امنیت خودش را در خطر می‌بیند اینطور به راشل القاء می‌کند و در حقیقت حقه می‌زند. تا راشل او را همچنان مورد حمایتش قرار دهد و حفظ کند. اگر راشل از او جدا شود، از حمایت همه‌جانبهٔ راشل برخوردار نخواهد بود، لذا می‌آید اولاً خودش را بسیار دوست‌داشتنی جلوه می‌دهد (بوسیلهٔ آشکار کردن جذب دیگر خانم‌ها) ثانیاً راشل را بلحاظ روانی در وضعیتی قرار می‌دهد که بترسد از او جدا شود (بوسیلهٔ القای دوست‌داشتنی نبودن راشل).

   این در حالی است که اگر راشل او را‌‌ رها کند و رک و راست به او بگوید از رفتارش منزجر است و او را نمی‌خواهد (که چنین است)، برای راشل هیچ آسمانی به زمین نخواهد آمد. نه تنها اتفاق ناگواری برای راشل نمی‌افتد، بلکه از نکبت ارتباط با فرد آزاردهنده‌ای مانند کریست، راحت می‌شود.

   ایضاً چنین است وضع ما در رابطه با شخصیت پنداری‌ئی که برای خودمان متصوریم. فکر و پندار شخصیت، ما را از لحاظ روانی در وضعیتی قرار داده که شدیداً می‌ترسیم او را‌‌ رها کنیم. می‌ترسیم دروناً خالی و تنها شویم. برای همین است که بلاانقطاع فکر می‌کنیم و لالمونی ذهنی نداریم. تصور می‌کنیم اگر در ذهنمان سکوت کنیم، گویی کار جهان لنگ می‌شود! گویی عالم از هستی و حرکت ساقط می‌شود! در صورتیکه این دروغ و حقه‌ای بزرگ است. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بلکه تماماً رهایی از نکبت خواهد بود و رواناً شکوفایی و برکت.

همچو هندوبچه هین اى خواجه‏تاش      رو ز محمود عدم ترسان مباش‏
از وجودى ترس کاکنون در وی‌ئى           آن خیالت لاشى و تو لاشیى +

آیدا یا نرگس؟

http://www.panevis.com/2011/03/ideology.html

آیدا یا نرگس؟


 
   در بازه‌ای زمانی، از مشتری‌های قرص ساندویچ‌ها و فست‌فودهای آیدا و هایدا در تهران بودم. طوری شده بود که محال می‌دیدم بتوانم آیدا و نوشابه را ترک کنم. اما بعد از بلایی که بواسطهٔ مصرف همین فست‌فودها بر سرم آمد، هم نوشابه و هم کل فست‌فود را به کل ترک کردم. در افرنگ هم کافر مک‌دونالد و کی‌اف‌سی شده‌ام و چه بشود که دو یا سه ماه یکبار، یکی آنهم برای مزه‌اش بخورم. هر چند خیلی سخت است.

   نمی‌دانم در ترکیبات مک‌دونالد و کی‌اف‌سی و نوشابه‌هایشان چه می‌ریزند که اینقدر خوشمزه می‌شود و از طرف دیگر باعث نوعی اعتیاد به آنها می‌شود. هر چه هست، طوریکه یکی از دوستان مرا از آن آگاه کرده، بسیار برای سلامتی مضر هستند. اینجا در استرالیا سه بلای اصلی بجان جامعه افتاده: چاقی، الکل و قمار. که اولی بیشتر از صدقه سری همین فست‌فودهاست.

   فست‌فودها بسیار سریع در دسترسند، خوشمزه درست می‌شوند و راحت الحلقومند. اما میزان تخریبشان برای سلامتی جسم، باورنکردنی است. بنظرم عقاید و ایدئولوژی‌ها هم دقیقاً شبیه فست‌فودها هستند: سریع آماده می‌شوند، سریع قابل دریافتند، بسرعت قابل انتقالند، بسرعت قابل باورند، راحت الحلقومند از نظر فلسفی و سیستم جهان‌بینی، اما مخرب!

   من بجای اینکه خودم شخصاً زندگی را درک و تجربه کنم، می‌روم از سیستم‌ها و مکتب‌های گوناگون، عقاید و باورهایی را در قالب سیستمی، به لحاظ فلسفی بظاهر منسجم و جفت‌وجور، می‌گیرم و مصرف می‌کنم. وقتی هم تو را می‌بینم(و اگر هم نبینم، برای خودم) با چنان آب و تابی از این باورها، از دنیاهای دیگر، از لایه‌های دیگر جهان، از موجودات ماورائی، از مراتب و مقامات "افراد معنوی"، از ملائک و فرشتگان و خدا، و بسیاری عقاید بشخصه ندیده و هضم نکرده صحبت می‌کنم که گویی همه را خودم دیده و تجربه کرده‌ام. و برق و درخشانی روابط این عقاید و چفت و بند بودن این باورها چنان مرا مسحور کرده که خودم هم متوجه نیستم من هیچ تذوقی از آنها ندارم. لحظه‌ای هم بخودم شک راه نمی‌دهم که اینها را که باور دارم آیا خودم دیده‌ام و حس کرده‌ام یا نه.

   من وقتی از روی عقیدهٔ دریافت‌شده بصورت بسته‌بندی، از روی باور هضم و تجربه نشده زندگی می‌کنم، گویی چشمهایم را بسته‌ام و به فروشندهٔ آن ایدئولوژی می‌گویم "تو بیا من را راه ببر". خودم را عمداً کور کرده‌ام و به آن مکتب و سیستم عقیدتی می‌گویم "تو مرا در زندگی هل بده و هر جا می‌خواهی ببر. من عروسک تو هستم، مرا بچرخان".

چشم چون نرگس فرو بندی که چی؟
که عصایم کش که کورم ای اخی!

   ذکر مصداق‌های این باورها و نام بردن از مکتب‌ها را، بدلیل اینکه ممکن است احیاناً تأثیر بیمهٔ اخیرالذکر را کاهش دهد، به آینده موکول می‌فرمائیم.

با مهتاب - بیتی از غزل 196 حافظ

http://www.panevis.com/2011/03/hafez196.html

با مهتاب



غزلی از حافظ را می‌خواندم که در بیتی از آن، نکته‌ای لطیف دیدم. می‌گوید:

پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند!

   دزدکی، پنهانکی کار خیر کن. خوب نیست آدم کار خیرش را آشکار کند(حالا بگذریم که ما اصلاً کار خیر نمی‌کنیم، چه آشکار، چه نهان!). و چه کار خیری بهتر از اینکه مرا به برت بخوانی؟ این کار خیر را برای رضای خدا انجام بده. چرا که خدا کار نهانی را می پسندد!

   ضمناً، در کار خیر هم حاجت هیچ استخاره نیست.


برنامه یازدهم رادیو مولانا (مولانا برای کودکان)

http://www.radiomolana.com/2011/03/program-11.html




داستان "ریش نجات‌بخش" از کتاب "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" نوشتهٔ مرحوم مهدی آذریزدی

برای شنیدن این برنامه، بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید:

 


دانلود مستقیم فایل‌ صوتی این برنامه:

بر روی یکی از دو لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:



مدت زمان برنامه: هجده دقیقه

   رادیومولانا از خانم مشکی(قصه‌گو) برای اجرای این برنامه قدردانی می‌کند.

   در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیومولانا از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو مولانا مراجعه نمایید.
 


توجه!

   دوستان متأسفانه برای بنده وضعیتی پیش آمده که مجبورم جلسهٔ شنبه را که در انتهای نظرسنجی اخیر و نیز در یادداشت پیش (شمارهء ۷) اعلام کرده بودم، کنسل کنیم.


    بنابراین، امشب جلسه‌ای نخواهیم داشت.

 

 

چند خبر

 http://www.panevis.com/2011/03/some-news.html

 

بدون مقدمه:

۱. بنده هر روز ده دوازده ایمیل شکایت‌آمیز دریافت می‌کنم که "ما نمی‌توانیم از سایت‌هایی که فایل‌های صوتی جلسات مثنوی روی آن‌ها گذاشته شده، دانلود کنیم". خطاب به این دوستان عرض می‌کنم که در صفحهٔ آرشیو جلسات، پنج روش برای دانلود گذاشته شده است که خود روش پنجم نیز، چهارده سایت متفاوت را شامل می‌شود. یعنی با این حساب، آرشیو جلسات بروی هجده سایت قرار دارد. حال اگر همهٔ این سایت‌ها برای شما که در ایران هستید بسته است، دیگر من چه می‌توانم بکنم؟! خود شما راه و روشی را پیشنهاد بدهید. بنده کار دیگری از دستم ساخته نیست.

۲. دوستانی که قبلاً وبلاگ آقای دکتر بنانی را در سایت و وبلاگشان لینک داده بودند، مطلع باشند آدرس وبلاگ ایشان به: www.mbanani.com تغییر کرده است. بهتر است این آدرس جدید را در لینکی که داده‌اند اعمال کنند. چون آدرس قبلی در ایران بسته است.

۳. پرسش پاسخ شمارهٔ ۲۱ سایت آقای مصفا منتشر شده است. با مراجعه به این صفحه می‌توانید فایل‌های صوتی آن را دانلود و گوش کنید.

۴. برای حفظ ارتباط، بهتر است در خبرنامه‌های سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که در بخش پیوند‌ها (گوشهٔ سمت راست این صفحه) آمده است، عضو شوید. چون بنده همهٔ این سایت‌ها را بیمهٔ حضرت ابوالفضل کرده‌ام! لذا در دسترس بودن آن‌ها در ایران، به میزان اعتبار این بیمه بستگی دارد.

۵. نظرسنجی تغییر ساعت جلسات آنلاین شرح مثنوی برای دوستان ارسال شده است. اگر عضو خبرنامهٔ شرح مثنوی نیستید اما در جلسات شرکت می‌کرده‌اید، در این نظرسنجی شرکت کنید. اگر هم قبلاً رأیتان داده‌اید، که هیچ.

۶. کلاغی که لانه‌اش روبروی اتاق من بود، بالاخره به جوجه‌اش پرواز کردن را یاد داد و او هم بال گرفت و رفت.

۷. جمعهٔ همین هفته یعنی پنجم فروردین برابر با ۲۵ مارس جلسه‌ای خارج از برنامهٔ جلسات شرح مثنوی در پالتاک خواهیم داشت. شعر می‌خوانیم و انشالله گل می‌گوییم و گل می‌شنویم. و کمی هم دربارهٔ برنامه و ساعت جلسات صحبت می‌کنیم. هر کس دوست دارد، می‌تواند شرکت کند. زمان آن بوقت ایران می‌شود ۱ صبح شنبه، بوقت اروپای مرکزی می‌شود ۳۰:۹ جمعه شب. این زمان را بوقت کشورهای دیگر در این جدول می‌توانید ببینید.

٨. متاسفانه گویا امکان نظردهی در این سایت برای دوستان داخل ایران بسته شده است. لذا از این به بعد، در انتهای هر مطلب لینکی با عنوان «نظردهی (مخصوص دوستان داخل ایران)» می‌گذارم که با کلیک بروی آن، می‌توانند نظرشان را ارسال کنند.