آب كم جو - منصور بنانی

آب كم جو


آب كم جو تشنگي آور به دست

تا بجوشد آبت از بالا و پست


بيت فوق از اشعار كليدي مولوي در خصوص مسير خود شناسي و رهايي از نفس است و پيامهاي بسياري در بر دارد. منظور او از اين بيت چه بوده است؟ بنظرم شايد كل پيام مولانا در اين شعر نهفته باشد و مي توان با تعمق بر سمبلهاي اين بيت، مثنوي معنوي را مرور نمود. به راستی مولوي در مسير خود شناسي و رهايي از بند نفس، چه توصيه اي برای رهروان كرده است؟ به طور خلاصه آب كم جو به معناي دست برداشتن از جستجوهاي ذهني و فكري و به دست آوردن تشنگي هم بر درد و رنج آدمي متمركز شدن است و ماندن با حسها، تا فرج و گشايش و آبشار گونه حقيقت از سر وروي آدمي جاري شود. البته تا ي اين بيت تاي بدون توقع است. يعني هر وقت معشوق عشقش كشيد! جوشش آب حقيقت را جاري مي نمايد و معلوم نيست آن جوشش چگونه باشد و چه زماني جاري گردد. اصلن مصراع دوم بيت به ما ربطي ندارد! زيرا درمصراع اولش گفته كه با با جان آب كم جو!! بنظرم نبوغ مولوي در همين است كه سمبلهايش بسيار به جا و الهام بخش است. به راستي تشنگي سمبل چيست؟ تشنگي در اين مثنوي معنوي چه معنا یا معنا هایی دارد؟ و چرا مولوي به دست آوردن آن را توصيه كرده است؟ بنظرم تشنگي همزمان معاني متعددي را متبادر به ذهن مي نمايد و در دل خود رازها دارد. اگر چه همه آنها هم يكي بيش نيست وهمگي در نزديك نمودن انسان به درياي حقيقت يكسان عمل مي كنند و اگر شما تنها به يكي از اين معاني ژرف عمل كني مثل آن است كه به همه آنها عمل كرده اي! و اما آن رازهاي تشنگي کدامند؟



1-    تجربه شخصي: تشنگي را هر كسي با هر زمينه اي مي تواند بدون حتي خواندن مطلبي راجع به تشنگي، حس نمايد،  بفهمد و تجربه نماید. از دیگران شنیدن  و درک صرف فکری بدون حضور شعور و درک ورای فکر(عقل جزوی)، به هیچ وجه با تجربه شخصی و مشاهده مستقیم برابری نمی کند. بدون همراهی عقل کلی ( شعور و تجربه ورای فکر ) نه درد واقعی  و نه شور و عشق و انرژی نهفته در درد قابل درک نیست:

عقل جزوی عشق را منکر بود

گر چه بنماید که صاحب سر بود

 مشاهده حسی و مستقیم درد و رنج بدون هر گونه سرکوب و تخدیر آن (با جستجوی خیالی و حرص برای ضد آن)، یعنی حرص برای خوشی و آرامش فکری در آینده و بدون غرق شدن و دامن زدن به آن (با افکار همراه با نارضایتی و خشم)؛ عقل آدم را نورانی می نماید. اما با صرف شنیدن و تقلید از دیگران، آدمی روشن ضمیر نمی گردد:

زانکه آن تقلید صوفی از طمع

عقل او بر بست از نور و لمع

لمع=روشنایی

استقبال از تشنگی شاید دیوانگی بنظر رسد ولی به همین معناست که از درد و حال بد فرار نکنیم و به جای واکنش خشم یا حرص و در نتیجه تشدید آن، با کمک مشاهده بدون غرض، از آن حال بد برای رهایی و درک انرژی و شور حبس شده در آن بهره بگیریم.

  

2-    فلش به درون: آدم تشنه برای یقین به تشنگی به بیرون نیازمند و متمایل نیست و از دیگران نمی پرسد که آیا من تشنه هستم یا نه؟! اگر دیگران او را به سرگرمی های دیگر هم فرا بخوانند به آنها توجهی ندارد. تنهایی برای او کفایت می کند!

بعد از آن تنها روی آغاز کرد

چشم سوی ناقه خود باز کرد

اولویت کار او مشاهده درد درونی و مشاهده شور و انرژی نهفته در آن است. در این کار هم نیازی به بیرونی ها ندارد. جلب تأیید دیگران نیاز گذشته اوبوده ولی حالا به به و اه اه دیگران جاذبه ای برای او ندارد. شکایت و آه و ناله از دیگران را هم کنار گذاشته، همینطور چشم و هم چشمی و پیروی از راه دیگران هم برای او جذابیتی ندارند؛ حتی اگر اکثریتی او را به آن دعوت نمایند!

  

3-    وخامت موضوع: به جای تکیه به امید تخدیر کننده یافتن آب، توجه مستقیم به تشنگی به معنای مشاهده درد و حال بد و یافتن ارتباط آن با سیستم ذهنی درونی توصیه شده است. اجتناب از تخدیر آینده و انواع مسکرات و تفریحات پوشاننده درد می تواند نجات بخش باشد. این مشاهده مستقیم درد اگر از حرص و خشم عاری باشد، منجر به رهایی می گردد:

باز خر ما را از این نفس پلید

کاردش تا استخوان ما رسید

باید به مرحله ای رسید که مانند "پیر چنگی" از یک عمر اسیر نفس بودن ذله شد

خرج کردم عمر خود را دم به دم

در دمیدم جمله را در زیر و بم

پیر چنگی در عین حال "ملامت خود" را هم به توصیه الهی و با دوری از افکار گذشته و آینده کنار می گذارد.  

باید مانند دلاک خلاف کار قصه "توبه نصوح" تا حد مرگ از نفس به ستوه آمد:

پیش چشم خویش او می دید مرگ

سخت می لرزید بر خود همچو برگ

درک وخامت موضوع علاوه بر اشتیاق، جدی بودن و شجاعت، به مشاهده بدون تخدیر درون نیاز دارد!درک وخامت نفس به نوبه خود، جدی بودن بسیار عمیقتری را می پرورد!

  

4-    مشاهده گری: رفتن به استقبال تشنگی، این معنی را می رساند که تشنگی را می توان بدون غرض هم مشاهده نمود.

حق همی خواهد که تو زاهد شوی

تا غرض بگذاری و شاهد شوی

 اما همین تشنگی را هم می توان همراه خشم یا نارضایتی و همراه با حرص و عجله برای سیراب شدن، مشاهده نمود که مشاهده ای مغرضانه است و راه به سراب می برد و از آب گوارا ی در دسترس هم دور می کند.

  

5-    صبر: عمیق ترین معنای صبر دل کندن از پاندول وحشتناک خشم و ملامت از یک سو و حرص و طمع از سوی دیگر است. یک معنای صبر روزه داری است. روزه دار واقعی بدون عجله برای جستجوی آب و بدون خشم از تشنگی یا حرص برای سیراب شدن، تشنگی را با عشق و محبت می پذیرد وسپری می کند.

صبر تلخ آمد ولیکن عاقبت

میوه ی شیرین دهد پر منفعت

آب کم جو یعنی احتما و اجتناب از حرص و اجتناب از حرص یعنی خلاصی از خشم! چون خشم و حرص دو طرف یک پاندول هستند و هر یک با حضور دیگری جان می گیرد! .....تا این کار یا آن هدف را به چنگ نیاورم شاد نخواهم بود! ....شادی و آرامش خود را به کامل شدن و تایید دیگران گره زدن سرانجام خوشی ندارد! و ما را به آینده ای موهوم و دست نیافتنی پرتاب می کند. مولوی در جای دیگری به زیبایی اختلالی را که حرص و طمع در شعور و خرد ( عقل کلی) آدمیزاد ایجاد می کند، خاطر نشان کرده است:

 طمع لوت و طمع آن ذوق و سماع

مانع آمد عقل او را ز اطلاع

جستجوی آب در دور دستها و گرفتار ذهنیت سراب گونه و پوچ خود شدن، مانع اصلی در رسیدن به آب گوارای در دسترس است!

دورمی بینی سراب و می دوی

عاشق آن بینش خود می شوی

  

6-    احتما: (احتما به معنای پرهیز است) به جای جستجوی فکری، به جای واکنش رفتاری و گفتاری یا به جای خفه کردن، تخدیر و سرکوب نمودن درد روانی، حس کردن آن و بودن با آن حس، معجزه احتما و پرهیز از واکنش ( چه افراط در غرق شدن در سیستم ذهنی و حال بد و واکنش رفتاری متعاقب آن و چه تفریط در سرکوب و پنهان نمودن حال بد) را نشان  خواهد داد: این معجزه همانا سیلان انرژی از تمامیت ذهن و بدن! و درک عظمت، قدرت و پاکی این "خلیفه خدا" بر روی زمین است!

احتما ها بر دواها سرور است

زانکه خاریدن فزونی گر است

احتما اصل دوا آمد یقین

احتما کن قوت جانت ببین

  

7-    اجتناب از مقایسه: تشنه با مقایسه کاری ندارد اگر همه آدمها هم تشنگی را بی اهمیت جلوه دهند یا تشنگی را غیر واقعی بدانند یا اگر همه آدمها سیراب باشند، در حس تشنگی او بی تأثیر است. تنها فکر و جستجو و حرص است که ابلیس می تواند از طریق آن نفوذ نماید و انسان را به دام مقایسه با دیگران بکشاند! نه حس واقعی.

اول آنکس کاین قیاسک ها نمود

پیش انوار خدا  ابلیس بود

  

8-    عبور از لفظ: اگر فکر متوقف شود می توانی تشنگی را لمس کنی ولی اگر فکر متوقف شود برچسبهای ذهنی نظیر حقیر، بی عرضه، حتی مرد، زن، متشخص و ..قابل لمس نیستند! و محو می شوند! اگر فکر آلوده به خشم و حرص، متوقف شود یا به حاشیه رود؛ آنگاه درد روانی قابل حس است ولی نه مثل سابق! درد روانی که همواره همراه و فرزند فکر غیر منطقی و برچسبهای ذهنی است؛ هم مبدل می شود و شور و انرژی از دل آن نمایان می گردد، که آنهم بدون فکر، قابل حس است. 

اسم کم جو رو مسما را بجو

مه به بالا دان نه در آب جو

  

9-    رفع خود باختگی: افکار و ایده آلها، ریشه در قضاوت و نظر دیگران دارند. جلب رضایت همگان و کسب ارزشهای مورد تحسین دیگران ما را در جذبه خودشان به دام انداخته اند. جستجوی آب نمادی از این خود باختگی است. و از بزرگترین نقطه ضعفهای ما بند بودن به قضاوتها و نظرات و کلمات ضد و نقیضی است که از دهان این و آن صادر می شوند! اما استقبال از تشنگی یعنی به خود اعتماد و اتکا نمودن و بی اعتنا شدن نسبت به قضاوت دیگران! و آمدن به چهار چوب ذهن و بدن خودمان و درک حسی وجودمان!

در زمین مردمان خانه مکن

     کار خود کن کار بیگانه مکن  

     

10-    ماندن در حسها: استقبال از تشنگی به معنای ماندن و بودن در حسها ست. استقبال از حسها چه خوشایند و چه نا خوشایند، به ما اثبات می کند که حسها حتمن دیر یا زود تغییر می کنند و مشکل ما هم که لا ینحل جلوه می کرد در اساس اصلن مشکل نبوده است! تنها حماقت ما به حرص زدن و خشم ورزیدن مشکل ایجاد می کرده است:

باش تا حسهای تو مبدل شود

تا ببینیشان و مشکل حل شود

  

11-    عبور از توهم: ماندن در تشنگی یعنی به استقبال "واقعیت نجات بخش" رفتن و جستجوی آب یعنی غرق شدن در توهم! و از جریان "فکر جستجوگر" من توهمی خلق کردن! ... از مشاهده حسها؛ واقعیت پوچ بودن من پدیدار می گردد:

لا شئی بر لا شئی عاشق شده است

هیچ نی مر هیچ نی را ره زده است

جستجوی آب یعنی خلق آینده کاذب ذهنی و حس کردن تشنگی یعنی ورود به زمان حال واقعی:

فکرت از ماضی و مستقبل بود

چون از این دو رست مشکل حل شود

  

12-    رهایی از احولیت: جستجوی آب احولیت و اول و آحر ایجاد می کند. اینکه در آینده چیزی شوم و از بی عرضگی به "با عرضگی" برسم، یعنی خشم نسبت به اولی و حرص نسبت به دومی! اما ماندن با بی عرضگی و مشاهده حس و حال همراه آن بدون جستجوی با عرضگی، سیلان انرژی را در وجود ما ایجاد می نماید. مولوی به صراحت عامل احولیت و دو بینی ذهنی را خشم و حرص می داد. عوامل مولد اشتباه و دو بینی در سیستم ذهنی و مشاهده گری، خشم و شهوت هستند. این دو عامل موجب اختلال در تعادل و توازن روح هم می شوند و نعمت صبر را از ما می گیرند.  

خشم و شهوت مرد را احول کند

زاستقامت روح را مبدل کند

 ....و حتمن رموز و گوهرهای  دیگری هم در این بیت نهفته است که چه خوب می شود دوستان عزیزبه آنها اشاره نمایند....





نظـرات

موضوع: حرص، خشم، مولوی، کلید رهایی

لینک ثابت و تاریخ نگارش این مطلب: Thursday, October 20, 2011


مسجد مهمان‌کش

مسجد مهمان‌کش



    طی سفر تابستانی گروه خمر کهن، هر شب جلسه‌ای داشتیم. یا مثنوی می‌خواندیم یا دربارهٔ موضوعی صحبت می‌کردیم. شب اول اقامتمان در اصفهان موضوع جلسه، داستان "مسجد مهمان‌کش" از مثنوی معنوی بود. آن شب اصل داستان و ابیات آن را از مثنوی خواندیم و دربارهٔ نکاتی از آن گفتگو کردیم.

   همان شب، جای شما خالی، آقا نبیل هم آمد و دو قطعه دف و آواز برایمان اجرا کرد که بسی به دلمان نشست. هر دو قطعه غزلیاتی از دیوان شمس بودند. اولی به مطلع:

ای عاشقان! ‌ای عاشقان! دیوانه‌ام، کو سلسله؟!
ای سلسله‌جنبان جان! عالم ز تو پر غلغله

و دومی غزل محبوب:

جان جهان! دوش کجا بوده‌ای؟
نی غلطم، در دل ما بوده‌ای!

که هر دو را با ریتم‌های خانقاهی خواند و نواخت.

   فایل صوتی زیر، حاوی هم صحبتهای آن شب است (داستان "مسجد مهمان‌کش" و صحبتهایی که پیش آمد) و هم دو اجرای دف آقا نبیل.


.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.


   اول اینکه زحمت ضبط ویدیوی این جلسه را آقا مهدی هراتی کشیده‌ است و این صدا از روی آن ویدیو برداشته شده. قسمت کوتاهی از ابتدای صحبت هم در فایل ویدیوی نبود، که مهم هم نیست. چیز خاصی نبوده. ضبط دو ویدیوی دف‌نوازی و آواز هم بزحمت دوست عزیزم جمیله انجام شده. دست هر دوی این عزیزان درد نکند.

   دوم، داستان مسجد مهمان‌کش را بطور مبسوط و دقیق‌تر در دو جلسه از جلسات آنلاین شرح مثنوی قبلاً گفته‌ایم، (جلسات بیست‌وهفتم و بیست‌وهشتم) که آن‌ها خیلی بهترند. فایل صوتی فوق را بیشتر برای بحث‌هایی که با دوستان ضمن خواندن داستان پیش آمد معرفی کرده‌ام.

   سه اینکه در مورد موضوع «منبلی» بودن، که ضمن بحث پیش آمد، اگرچه در‌‌ همان دو جلسهٔ مبسوط آنلاین توضیح کافی و دقیقی داده شده، اضافه می‌کنم که ضمن جلسهٔ اصفهان خمر کهن (فایل صوتی فوق)، هیچکدام از توضیحات حضار، از پاسخ نهایی امین عزیز بهتر نبود. و آن اینکه امین مفهوم «منبلی» را مترادف با مفهوم احتماء گرفته است. مفصلش را دیگر خودت بهتر می‌دانی. بار‌ها در مورد «منبلی» بودن و احتماء صحبت کرده‌ایم. «گفتم اشارتی و مکرر نمی‌کنم».

   چهارم، فایل‌های صوتی بحث‌های شبهای دیگر سفر (شب کاشان، شب دوم اصفهان و شب نایین) را در اختیار ندارم اما آقای مدیر (اعنی آقا مصطفای عزیز) قطعاً دارند. بدینوسیله و از این تریبون رسماً از ایشان تقاضا می‌شود اگر صلاح می‌دانند در اختیارمان قرار دهند!

   پنجم و آخر اینکه گوش دادن نوازندگی بعضی ساز‌ها یک طرف و تماشای نوازنده هنگام نواختن آن ساز، دو طرف! بنظرم دف از همین سری سازهاست. بهمین خاطر دو ویدیوی نوازندگی زیبای نبیل عزیز در آن شب اصفهان را نیز ذیلاً می‌گذارم تا خلایق هم مانند بنده محظوظ گردند.









طعنه خلقان همه بادي شمر - منصور بنانی

طعنه خلقان همه بادي شمر


سلام سلام، صد تا سلام خدمت دوستان عزيز و عذر خواهي بابت تعطيلي چند روزه دكان! اميدوارم شما مطلب مرا كه چون هديه اي براي شماست بپذيريد و مانند عارف قصه ما (كه نقل خواهد شد)، اين هديه را رد نكنيد!

اما در دو مطلب از قبل؛ تحت عناوين "افسانه هاي چهار گانه .." و "من نبودم دستم بود.." گفته شد كه در آدم طبيعي و سالم سخن ديگران عامل تغيير حال درون فرد نمي شود و هيچ كس در دنيا با صرف اداي كلمات ( نه آسيب فيزيكي‌) نبايد موجب تلاطم رواني و "حال بد" ما شود و اگر شود ايرادي، اشكالي در سيستم ذهني رواني خودمان هست كه بهتر است با دقت و حوصله رد يابي و اصلاح گردد.
آقا جان؛ حرف مردم نبايد آرامش سطح آب بركه ذهن را در حد نسيم هم بر هم بزند چه برسد به طوفان! و در حالت سلامت روان؛ سطح آب ذهن آرام است، و ماه زيباي زندگي در آن نمايان.... و چه شكوهي دارد انسان بودن و تماشاي زندگي...
 اما هيهات كه ما دايم درگير طوفانهاي ذهني با  منشاء حرف و نظر و قضاوت اين و آن هستيم و بلا نسبت چون عروسك خيمه شب بازي در دستان عوامل بيروني و قضاوت مردم، و بدون اراده خودمان به اين سو و آن سو كشيده مي شويم و دايم در حال طوفانهاي ذهني هستيم ( گاهي ذهن كرخت مي شود و طوفانها سركوب و ممكن است حتي متوجه اين طوفانها و انر‍ژ‍ي هاي منفي نهفته در درون هم نشويم! اما حتي حرفي از ده، بيست سال پيش هنوز در ذهن ما لانه كرده و زهر خودش را مي ريزد!! و طوفان به پا مي كند!)
مولانا پيام خودش را در اين زمينه رسانده است:
 
پيرو پيغمبراني ره سپر
طعنه خلقان همه بادي شمر
 
اما مانند پيغمبران عمل كردن كار راحتي نيست و تلاش و كوشش درست و اشتياق و جدي بودن اساسي لازم دارد و مشاهده گري دايمي وضعيت ذهني، احساسي به منظور پالايش اشتباهات ذهن و البته الطاف الهي و..
دراين خصوص داستان جالبي وجود دارد كه مي تواند الهام بخش باشد:
"روزي فردي خشمگين و فحاش و تحريك شده با ناسزا گويي به نزد عارف روشن ضميري مي رود. عارف همراه با آرامش ذهن، از آن فرد مي پرسد كه آيا تا به حال مهماني به نزدت آمده و با خودش هديه اي آورده باشد و تو به هر دليلي آن هديه را نپذيري؟ در آن صورت آن هديه نزد چه كسي باقي مي ماند؟ فرد عصباني مي گويد خوب معلوم است پيش همان مهمان! آنگاه عارف مي گويد؛ من هم هديه هاي كلامي را كه تو برايم آورده اي تا به زور به من تقديم كني، نمي پذيرم. بنابراين نزد خودت مي مانند."




گریز

گریز




کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست         هیچ بازار چنین گرم که بازار تو نیست
سرو زیبا و به زیبایی بالای تو نه                       شهد شیرین و به شیرینی گفتار تو نیست
خود که باشد که تو را بیند و عاشق نشود         مگرش هیچ نباشد که خریدار تو نیست
کس ندیدست تو را یک نظر اندر همه عمر          که همه عمر دعاگوی و هوادار تو نیست
آدمی نیست مگر کالبدی بی‌جانست                آنکه گوید که مرا میل به دیدار تو نیست
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای                صلح کردیم که ما را سر پیکار تو نیست
جور تلخست ولیکن چه کنم گر نبرم                  چون گریز از لب شیرین شکربار تو نیست
من سری دارم و در پای تو خواهم بازید             خجل از ننگ بضاعت که سزاوار تو نیست
به جمال تو که دیدار ز من بازمگیر                     که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست
سعدیا گر نتوانی که کم خود گیری                    سر خود گیر که صاحب نظری کار تو نیست



جالینوس

جالینوس



    اصفهانیم، در گل‌گشت خمر کهن. به همراه عده‌ای از دوستان از ورودی میدان نقش جهان داریم بیرون می‌زنیم به سمت هتل عباسی تا عصرانه‌ای بزنیم و تازه شویم. راهنمای ما خانم سوگند عزیز است. درست نزدیک ورودی میدان یادم می‌افتد چند سال پیش که اینجا بودم عطاری‌ کوچکی را دیده بودم که روی شیشهٔ ویترین آن پر از برچسب و یادداشت دربارهٔ انواع گیاه‌ها و دارو‌ها بود. حتماً دیده‌ای.

    بخاطر می‌آورم و برای دوستان تعریف می‌کنم که روی یکی از برچسب‌های پشت شیشه نوشته بود که «این گیاه دوای انواع بیماری‌هاست» و همهء بیماری‌ها را لیست کرده بود: «سر درد، کمر درد، پا درد، کم اشتهایی، ریزش مو، کم‌بینایی، شورهٔ مو، دندان درد، ناراحتی معده و روده و کلیهٔ امعاء احشاء و...» خلاصه هر چه درد و مرض ممکن است بنظرت برسد را لیست کرده بود! درمان همه با یک گیاه!

    یکی گفت: این دارو چه تأویل عرفانی منطبقی دارد! آیا علاج و طبیب تمام دردهای روانی انسان توسط یک دارو و آن هم داروی عشق میسر نیست؟!

مرحبا ‌ای عشق خوش‌سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما!

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
 
 
 

صمیمیت - محمدجعفر مصفا

صمیمیت


   چون هویت فکری حاصل تبلیغ است، برای بقای آن یک لحظه نمی‌توان از تبلیغ دست کشید. و تبلیغ چیزی که وجود واقعی ندارد، تبلیغ دروغ است؛ تبلیغ یک مقدار لفظ بی‌محتوا است.

    یکی از راه‌های زوال هویت فکری ـ که مترادف با یک دروغ کلی است ـ راستی و صمیمیت است. و آیا توجه داری که تا وقتی هویت فکری را با خود داری، فاتحهٔ هر نوع راستی، اصالت، صدق و صمیمیت در تو خوانده شده است؟
 

تحلیل رفتار متقابل 4 - منصور بنانی

تحلیل رفتار متقابل 4


افسانه های 4 گانه و دعوت شیطان را نپذیر!
 
مبحثی در تحلیل رفتار متقابل وجود دارد، مبنی بر اینکه تلقینات والدین در سنین زیر 7 سال، بر چه اساس و چرا این قدر پر قدرت است و تا آخر عمر دوام می آورد؟ "تیبی کاهلر" از روانشناسان سبک تحلیل رفتار متقابل، ریشه قضیه را در 4 افسانه می داند که در واقع در یک افسانه یا تلقین اشتباه خلاصه می شوند؛ ابتدا والدین تلقینی پایه ای را در ذهن کودک جا می اندازند مبنی بر اینکه "فکر والدین – و بعد از آن سایر افراد- می تواند در کودک احساس و حال خوب یا بد را ایجاد نماید! " وقتی این افسانه یا تلقین اشتباه جا افتاد؛ دیگر کودک بیچاره در تله افتاده زیرا دیگر هر تلقینی از سوی والدین و سپس جامعه راحت مورد پذیرش کودک قرار می گیرد. این تلقین پایه ای چنان در اعماق وجود رخنه می کند که در سنین بزرگسالی هم آن را بدیهی می پنداریم ولی چه خیال خامی!!! 
ایمان خود را به این تلقین فروخته ایم و بنابراین جا برای ایمان به حقیقت  و خدا تنگ  شده است!! غیر منطقی بودن این تلقین اشتباه از دید منطقی و با "خرد مندانه دیدن" کاملن واضح است؛ ولی کودک زیر 7 سال قادر نیست غیر منطقی بودن و افسانه بودن آن را درک کند و سرانجام در بست آن را می پذیرد. "دیوید بوهم" احتمالن بدون آشنایی با این مبحث مهم از تحلیل رفتار متقابل، دقیقن همین درک خردمندانه را تاکید کرده است( ر.ک. به  یادداشت " من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود"). خرد و منطق به ما می گوید که در عالم واقعیت و نه افسانه، هیچ راهی بین فکر دیگران و احساس و عمل من وجود ندارد و خود من مسوول احساسها و اعمال خودم هستم! وقتی من از حرف شما آزرده و خشمگین می شوم و نسبت به آن واکنش نشان می دهم، این شما نیستید که مرا آزرده کرده اید خود من انتخاب کردم که با یک سری افکار، به یک سری احساسات برسم و بر اساس آنها واکنش نشان دهم! می توانستم به جای آن راههای بیشمار دیگر را انتخاب کنم و احساس سرگرمی، بهت، وحشت، هیجان و یا هر یک از هزاران احساس مختلف را داشته باشم. از نقطه نظر شما هم، شاید شما واقعن باور داشته باشید که دارید مرا خشمگین می سازید. شاید هم بخواهید که مرا خشمگین کنید. ولی نمی توانید مرا مجبور سازید که آن احساس را داشته باشم. بلکه می توانید با قدرت زیاد مرا به این کار "دعوت" کنید. اینکه من دعوت شما را بپذیرم یا نه بستگی به خودم دارد( یاد فیلم وکیل مدافع شیطان افتادم که مردم خلاف کار از شیطان شکایت می کردند که تو ما را بدبخت کردی و شیطان واقعیت تلخی را به آنها یاد آوری کرد: من فقط شما را قویاً دعوت کردم؛ این شما بودید که دعوت مرا پذیرفتید در صورتیکه برای رد دعوت من کاملن مختار بودید. در این خصوص هم یک داستان عبرت آموزی از یک عارف فرزانه وجود دارد که توجه خواننده محترم را به یادداشت بعدی جلب می کنم). بازهم تاکید می شود؛ این در حوزه کلمات است و رد وبدل شدن کلمات بین افراد! مسلمن اگر شما با آجر بر سر من بزنید حال بد در من ایجاد می شود. ولی کلمه آجر نیست! البته این وضعیت "کودک مطیع" است و در خصوص "کودک شر" ممکن است حالت عکس اتفاق افتد یعنی کودک با هر آنچه والدین تلقین می کنند به مقابله بر خیزد! این حالت هم تفاوت بنیادی با حالت اول ندارد زیرا آن تلقین اولیه جا افتاده! به هر حال در این "مخالفت با حالت لج بازی" ، حال و احساس بد در "کودک شر" هم شکل می گیرد، منتها معمولن حال بد به شکل خشم نسبت به والدین یا دیگران بروز می کند! که این راه هم درست نیست. راه درست نزدیک شدن به "کودک طبیعی" و "والد مهربان و پرورش دهنده" و "بالغ منطقی" درون، با کمک آگاهی عمیق از افسانه بودن  باور اشتباه فوق الذکرست!
مشاهده اشتباهات سیستم ذهنی، عقل و خرد انسان را پالایش داده و پرورش می دهد و به او یاری می دهد تا از پذیرش دعوت شیطان امتناع نماید.
و اما آن 4 افسانه یا باور اشتباه که در اعماق وجود به آنها ایمان آورده ایم!:
1-    والد درون: من می توانم احساس خوب به تو بدهم اگر به جای تو فکر کنم.
2-    کودک درون: تو می توانی احساس خوب به من بدهی اگر به جای من فکر کنی.
3-    والد درون:من با چیزهایی که می گویم می توانم احساس بد به تو بدهم.
4-    کودک درون: تو با چیزهایی که می گویی می توانی به من احساس بد بدهی.
به عبارت دیگر اگر فکرهای منفی و توهمی ( که فاقد اصالت هستند و ریشه در بیرون دارند و غریبه اند!) همراه نوعی "احساس"( احساس ها دو نوعند احساس بدون لزوم همراهی فکر نظیر حس گرسنگی و احساس همراه فکر مانند حس بد ناشی از شنیدن ناسزا. منظور از احساس در اینجا نوع دوم است.) نباشند، قدرتشان زایل شده و به سرعت محو می شوند! یعنی اگر کسی به من بگوید احمق و من هم هیچ حس بدی پیدا نکنم؛ کل بساط نفس در هم پیچیده می شود و توهمی بودن آن عیان می گردد. به همین دلیل بنظر می رسد که این افسانه (یا افسانه ها) کلید بدبختی انسان است! و آدم عاقل این اشتباه فاحش را در سیستم ذهنی اش ردیابی و مشاهده می کند!
 
دعا: خدایا به ما بینشی عطا بفرما تا بتوانیم با خونسردی! به دعوت شیطان، نه بگوییم!



صبر و اصل تغییر و مشاهده - منصور بنانی

صبر و اصل تغییر و مشاهده


تبکم گفت: در این یادداشت( یادداشت قبلی) در قسمت شماره سه : صبر و مکث و مشاهده به جای واکنش سریع........
حتما صبر و مکث و مشاهده ای که شما میفرمایید با دخالت ذهن و فکر تفاوت دارد و الا به نظر می‌آید اگر ما در برخورد با دیگران بدون دخالت فکر و قضاوت و فیلتر کردن و تغییر دادن داده های بیرونی، برخوردی تند و واکنشی و حالا به این صورت خشم آلود داشته باشیم بهتر است تا اینکه با دخالت افکار و محاسبه سود و زیان و ......برخورد خودمان را با فشار تغییر بدهیم ؟ البته این خطر هم وجود دارد که باز این خشم و تندی متأثر از درون من باشد..............!!
اما آیا صبر و مکث و مشاهده، همیشه ما را به برخورد همراه با آرامش هدایت میکند یا ممکن است در مواقعی هم حکم بر تندی و خشونت بدهد !؟؟

در مورد شماره پنج و اصل جهانی تغییر، بنده هم کاملا موافقم ، تصور قدرت و سرعت تغییرات و محدودیت توان ما در مقابل آن ، واقعا هر ذهن خودسری را در صورت کمی انصاف و تأمل، وادار به این میکند که حتما در نگرش و شکل برخوردش با عالم هستی چه در درون و چه بیرون، تجدید نظر اساسی کند .
در جایی خواندم وقتی ذهن آرام میشود ، مثل سطح یک استخر بعد از پایان بارش مداوم افکار، آگاهی‌ای که ما پیدا میکنیم، شبیه پیدا شدن آن سطح صاف و بدون موج استخر و در ادامه انعکاس نور و زیبای های روز و یا شب در آن میباشد .

با سلام و آرزوی شادی برای همه دوستان؛ و تشکر از تبکم و قطره بابت دقت نظر و اظهار لطفشان.
توضیح بیشتر در خصوص صبر شاید مفید باشد:

در مشاهده گری آنچه ارادی و اختیاری است، حضور در لحظه و توجه همزمان به بیرون و به درون است (حالت توجه با حالت تجزیه تحلیل فکری متفاوت است )؛ بقیه اش با ما نیست و خود بخود اتفاق می افتد! هدف از مشاهده گری فقط همین است. نه اینکه با مشاهده گری بخواهیم رفتار یا گفتار یا اندیشه ای را عمدی و ارادی و با فرمول خاصی، انجام دهیم. تنها کار عمدی و ارادی مشاهده گری و حضور درست در لحظه است، بقیه اش را زندگی و انرژی در جریان آن به دست خواهد گرفت. غیبت ما از لحظه، سر رشته زندگی را از دست ما خارج کرده است! در صورتی که شعور باطن در هر موجودی به نحو احسن عمل می کند و ذهنیت اشتباه و واکنش سریع بر اساس آن، این خاصیت را متاسفانه از انسان سلب کرده است. به عبارت دیگر متاسفانه؛ واکنش دادن کور کورانه، که برخاسته از احساسات و افکار شرطی شده و قالبی است؛ جایگزین کنش تازه و نو برخاسته از شعور حیات و متناسب با نیاز واقعی آن لحظه از زندگی، شده است( این کنش ممکن است گاهی تند و شدید و سریع هم باشد ولی در عمق آن محبت و عشق لانه کرده است!). همان شعوری که کل حیات را به رقص و حرکت واداشته است و در بدن ما ضربان قلب و..را هدایت می کند.
برای مشاهده گری درون، حال بد معمولا سوژه مناسبی است زیرا با مشاهده آن، احساسات بدنی و فکر همراه آن هم مشاهده می شود و در نهایت زوایای مخفی سیستم روانی آشکار شده و در نتیجه از قدرت ذهنیت اشتباه (خطاهای تفکری) کاسته می شود. آنچه در وضعیت معمولی ( بدون مشاهده گری ) و به دنبال مثلن توهین دیگران اتفاق می افتد؛ این است که بر اساس درونی ترین قسمت منیت ما، یعنی ذهنیت و باورهای اشتباه تنیده شده در آن، حال ما بد می شود و مثلن خشم بروز می کند و همین ذهنیت با فشار خشم، ما را مجبور به واکنش سریع و شرطی شده و قالبی و تکراری می کند! "واکنش منفی" این سیستم ذهنی اشتباه، دو حالت کلی دارد: یا منجر به رفتار و گفتار خاصی می شود، یا ممکن است در ظاهر رفتاری هم بروز نکند ولی واکنش هست؛ منتها به صورت "سرکوب" و "پنهان کردن" درونی احساس، افکار و رفتار عمل می کند( البته هیچ تضمینی نیست که همین سایه ها و نواحی تاریک سرکوب شده در آینده به صورت فنری جمع شده، موجب رفتار انفجاری نشوند، که معمولن هم می شوند!). هر دو نوع واکنش سیستم روانی، معیوب و خطاست و آغشته به افکار مسموم! و تفاوت اساسی هم ندارند!! مشاهده و مکثی که گفته شد حالت سوم است که از یک نظر شاید شبیه حالت دوم یعنی سرکوب باشد؛ ولی با آن تفاوت ما هوی دارد؛ زیرا صرف مشاهده گری موجب می شود که حال بد و فکر منفی، کل ذهن را اشغال نکند، همین هم این فرصت را می دهد تا همزمان انرژی برای پرداختن منطقی و مشاهده درست موضوع بیرونی هم وجود داشته باشد. از طرف دیگر به دلیل مشاهده وضعیت درونی و ... چیزی سرکوب و پنهان نمی شود و همه چیز در زیر نور افکن مشاهده گری روشن است، در نتیجه فنری برای جمع شدن و عمل کردن منفی در آینده باقی نمی ماند!! پرونده هر چیزی با کنش لازم در لحظه، بسته می شود! و دیگر نیازی به فکر و نقشه کشی شیطانی برای انتقام باقی نمی ماند! معجزه مشاهده گری یا همین حالت سوم است که فضا و امکانات لازم و کافی را برای شعور فطری ایجاد می کند تا بتواند وارد معرکه زندگی شود. در غیر این صورت همان آش است و همان کاسه کهنه قدیمی و شرطی و همان جهل مرکب همیشگی بر ما حاکم خواهد ماند!!         
توضیح بیشتری در خصوص اصل تغییر:
اگراصل تغییر برای ما جا بیفتد و به آن یقین قلبی پیدا کنیم، شاید رهایی از منیت ها و قالب شرطی بهتر و ساده تر اتفاق افتد، و با ضعیف شدن خشم و حرص، مشاهده گری بی غرض حاصل شود. زیرا تجربه این اصل ثابت کرده است که چیزی که امروز ما را کلافه کرده و موجب خشم یا حرص و طمع ماست فردا قطعن به باد فراموشی سپرده می شود( حتی درد واقعی مثل دندان درد همیشگی و ابدی جلوه می کند، ولی تجربه ثابت کرده که آن نیز بگذرد!). از حقه های نفس این است که خشم و نارضایتی یا حرص و طمعی را که بروز می کند، ابدی و همیشگی و بسیار بسیار مهم! جلوه می دهد و درخواست شدیدی دارد تا بلافاصله با واکنش و رفتار و گفتاری هر چه سریع تر از آن وضعیت خارج شود؛( چه قتل ها و چه خود کشی های بیشماری که بر اثر این نوع حماقت اتفاق افتاده و سپس ندامت و پشیمانی..)  غافل از آنکه چه واکنش غیر منطقی اتفاق بیفتد یا هیچ واکنشی انجام نشود در هر دو صورت چرخ گردون همه چیز را تغییر خواهد داد و از یکطرف آتش خشم و حرص ما فرو کش می کند و از طرف دیگر موضوع بیرونی که به آن مشغول بودیم، تغییر خواهد کرد!! حتی اگر شما فقط ده ثانیه صبر کنید؛ وضعیت روانی شما با ده ثانیه قبل، متفاوت خواهد شد!( چون نفس یا شیطان این را می داند، عاشق تلقین عجله است تا قتلها و خود کشی هایش و..تضمین شود!!) دیر یا زود آتش خشم یا حرص با واکنش یا بدون واکنش، فرو می خوابد؛ با این تفاوت که واکنش سریع و غیر منطقی و جاهلانه موجب پشیمانی و تقویت و استمرار خشم و حرص و.. می شود و صبر درست و الهی( بدون سرکوب و با مشاهده گری! و کنش عقلانی)، ریشه های خشم و حرص را نابود می کند و عاقبت به خیری و شادی واقعی را به دنبال دارد! علت اینکه رفتن به قبرستان و دیدن مردگان توصیه شده و آدم را از نارضایتی و خشم  یا حرص و طمع شدید به وضع تعادل می رساند، همین تلنگر اصل تغییر است. زیرا چیزهای واقعی مثل کوه تغییر می کند و نابود می شود، چه رسد به افکار و احساسات زود گذر و پوچ و توهمی آدمی که ارزش درگیر شدن و واکنش دادن بر اساس آنها اصلن وجود ندارد! البته همانطور که گفته شد؛ اینها منافاتی با کنش متناسب با موضوع و تفکر منطقی و عاقلانه ندارد و بلکه صبر و مشاهده درست، فرصت بروز فکر و عمل و گفتار خردمندانه را فراهم می آورد.     


امتحان پادشاه به آن دو غلام که نو خریده بود - منصور بنانی

امتحان پادشاه به آن دو غلام که نو خریده بود


داستانی از مثنوی دفتر دوم بیت 834  تا 1046 آمده و در آن یک غلام زشت رو و نیک سیرت و غلام زیبا روی زشت سیرت در مقابل پادشاه، امتحان پس می دهند و معلوم می شود که غلام اولی علیرغم جسم زشت، از جان پاکی برخوردار است و غلام دومی برعکس.   این داستان به تازگی در گروه ادبی "خمر کهن"خوانده شد و مورد بحث و بررسی قرار گرفت. بنظرم مولوی در این داستان چندین اصول اساسی خود شناسی را مطرح کرده است و در این مبحث به تعدادی از آنها اشاره می شود.

 غلام زشت، انسانی است که علیرغم مواجه شدن با ناملایمات و سختی ها و زشتی ها، تعبیر و تفسیر و ذهنیت رنج آوری ندارد و حتی اصرار شاه (در امتحان او) بر تعبیر رنج آور، که شاید نماد تلقین جامعه برای ایجاد "ذهنیت اشتباه" است؛ او را به در منجلاب خطاهای تفکری غرقه نمی نماید. آنچه اورا از این ورطه خطرناک می رهاند، توجه عمیق به همین اصولی است که حضرت مولانا متذکر شده است ( تمام اشعار مولوی که در این قسمت آمده از همین داستان است):

1- اهمیت اصلاح و پرورش ذهنیت:
همه بدبختی های ما از "ذهنیت مملو ازاشتباه" و مولود نامشروع آن یعنی"منیت کاذب" است.
بنظرم علاوه بر تفسیرهای مختلف در خصوص مقایسه دو غلام، لایه عمیق تری از تفسیر این داستان؛ مقایسه دو نوع ذهنیت مملو از اشتباه و مولد توهم "منیت" ؛ با ذهنیت سالم و خالی از اشتباه و منیت است. همانطور که در مطلب قبلی از دیوید بوهم اشاره شد؛ مسؤول حرکت فکر ما همانند حرکت دستمان، خود ما هستیم! و اگر برای توجیه حال بدمان، به هر دلیل و عاملی غیر از "حرکت فکر" خودمان، اشاره کنیم راه خطایی رفته ایم! اگر دنبال این هستیم که با تغییر سایر آدمها، کسب موفقیت، ثروت و شهرت و..حال بد ما به حال خوب متحول شود، به بیراهه رفته ایم ( البته این سخن با تلاش درست برای رفع نیازهای واقعی منافاتی ندارد)، به قول حافظ برای رسیدن به حال خوب تنها یک راه وجود دارد و امید واهی به بقیه راهها، تفکری تباه و اشتباه است:
به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
 البته مسلم است که این در خصوص امور روانی صادق است و اگر کسی به طور فیزیکی باعث رنج ما شود، عامل آن رنج بیرون از وجود ماست (ولی تشدید آن رنج هم درونی و روانی است!). در مسیر خود شناسی به تدریج در می یابیم که از "ماست که بر ماست". ممکن است ابتدا تصور کنیم صد در صد عامل رنج روانی ما بیرونی است ولی به مرور مثلن متوجه می شویم که عامل نیمی از آن در "ذهنیت غلط" ما ست و شاید در نهایت متوجه شویم که صد در صد آن در عمق روان ما ریشه دارد. باورهای اشتباه ما در عمق نا خود آگاه و در منیت ما پنهان شده اند!  
شاید عادت ما به اینکه همیشه در مقایسه سه حوزه فیزیکی و رفتاری، گفتاری و ذهنی همیشه اهمیت را به حوزه فیزیکی و رفتاری می دهیم یک اشتباه دیگر ذهن است! مولوی به این نادانی ما می تازد که چرا در نزد ما دنیای فیزیکی، مانند جسم سلیمان(ع) جلوه می کند و ذهنیت مانند مورچه حقیر و کوچک؟
پس چرا از ابلهی پیش تو کور
تن سلیمان است، اندیشه چو مور؟
در صورتی که بینش درست، ما را به اهمیت نیت اعمال متوجه می کند.  در مبحث فیزیک کوانتوم هم بر اهمیت ذهنیت و تأثیر شگرف آن بر زندگی مادی، و حتی خلق و نابودی ماده، تاکید شده است.
از یک اندیشه که آید در درون
صد جهان گردد به یک دم سرنگون
به عنوان مثال اگر شما فقط در رفتار به کسی خوبی کنید، یا در گفتار، ولی در ذهنیت چنین خوبی وجود نداشته باشد؛ این خوبی ها هرچند  ممکن است، به هر حال واجد ارزشی باشند( گاهی چیزی جز ریاکاری نیستند!)، ولی در مقایسه با خوبی که در ذهنیت است بسیار ضعیف و حقیر هستند! اگر از صمیم قلب خواستار شادی و خوشبختی همگان باشید ( نه فقط دوستان و فامیل!)، این بزرگترین خیر و برکتی است که نثار دیگران و خودتان می کنید.
2 – اهمیت مشاهده گری درست
شاید به اشارات مکرر مولوی به سمبلهای مشاهده و مشاهده گری؛ نظیر چشم، نور، نظر، شاهد و آینه در بیشتر حکایتهایش دقت کرده باشید ( اشاره دیوید بوهم به استفاده از سمبل آینه برای خود نگری هم جالب توجه است)؛ در این داستان هم به چشم و نور خیلی تکیه می کند:
اشاره به نور روشنی(سنا) که بر ارواح تابیدن گرفت ( در این داستان بسیاری از پیامبران و اولیاء الهی را یکا یک بر می شمرد و از آدم(ع) شروع می کند و می گوید که همه آنها از این نور برخوردار بودند)  و حضرت آدم(ع) نور معرفت را از آن نور به دست آورد:
آن سنا برقی که بر ارواح تافت
تا که آدم معرفت زآن نور یافت
چشم کژ کردی ، دو دیدی قرص ماه
چون سؤال است این نظر در اشتباه
رنج و درد آدمی از کج بودن چشم باطن است که ماه حقیقت را دو تا می بیند و این احولیت و دوبینی ، شبیه پرسش کردن به هنگامه تردید و دو دلی است. مهمترین احولیت این است که بر اثر عدم مشاهده درست "حرکت فکر"؛  "منیت" زاده شده از حرکت فکر و از جنس فکر، خودش را جدا از فکر نشان می دهد! و این "منیت" انگار در پشت فکر پنهان شده و برای خودش ماهیت مستقل از فکر قائل می شود. این اشتباه اساسی منشاء بسیاری از خطاهای تفکری است و به دنبال آن خشم، حرص و ناپاکی و حال بد متولد می شود. راه حل؛ مشاهده درست است:
راست گردان چشم را در ماهتاب
تا یکی بینی تو مه را نک جواب
فکرتت گو:کژ مبین، نیکو نگر
هست آن فکرت شعاع آن گهر
فکر درست و منطقی پرتوی از گوهر و انرژی وجود مطلق است.
تنها کسی مشاهده گری درست را پرورش می دهد که به وقت بروز حال بد، به طور منطقی و به دور از حرص و خشم و ملامت خود به عیب یابی سیستم ذهنی خودش مشغول شود:
هر کسی کو عیب خود دیدی ز پیش
کی بدی فارغ خود از اصلاح خویش     
آن کسی که او ببیند روی خویش
نور او از نور خلقان است پیش
در مشاهده درست کیمیا گری اتفاق می افتد و در زیر هر حال بد انرژی پاکی مشاهده و مصادره می شود. مشاهده گری انگار دیگ مذابی است که هر چه در آن می افتد ذوب شده و به انرژی وجودی و شهودی مشاهده گر بدل می گردد:
برگرفت از نار و، نور صاف ساخت
وانگه او، برجمله انوار تاخت
3-  صبرومکث و مشاهده به جای واکنش سریع:
در مواردی که دچار حال بد ( نظیر نارضایتی و خشم و..) می شویم حتمن یک ذهنیت کژ و معوجی و منیت مریضی در پشت آن حال بد وجود دارد. حتی اگر دیگران به واقع دچار خطا شوند، قضاوت و خشمی که از ما سر می زند خطای ماست و وظیفه اصلی ما مشاهده خطاهای خودمان است! تنها راه چاره برای غلبه بر ذهنیت اشتباه و حال بد ناشی از آن؛ مکث کردن و غرق نشدن در موضوع و مشاهده و لمس حسی حال بد و انرژی پشت آن و همینطور مشاهده ذهنیت اشتباه مولد آن حال بد است. البته می توان همزمان به موضوع هم پرداخت ( با موازی کاری یا مشاهده همزمان). موضوعی که ما را به خشم کشانده فرع است و بهانه! آن چه اصل است این است که هیچ انسانی یا هیچ اتفاقی در دنیا نمی تواند ما را دچار حال بد کند( مگر اموری واقعی و فیزیکی مانند شکستن پا یا...)، مگر آنکه خود ما با "ذهنیت اشتباه" خود ؛ مجوز چنین تحول نامیمونی را صادر نماییم! معمولن پشت هر حال بدی یک قضاوت یا حکم و باید نبایدی به طور ظریف پنهان است و در منیت ما تنیده شده است. در این داستان به زیبایی واکنش معمول بشر را در مقابل قضایای ناخوشایند زندگی به تصویر کشیده است. در آنجا که شاه برای امتحان غلام زیبا روی ولی زشت سیرت، بدگویی دوست غلام را به او می گوید. این بدگویی( البته در واقع دوست بی گناه او بد گویی نکرده بود و شاه فقط برای امتحان او چنین می گوید)، مستقیم به ذهنیت اشتباه و منیت کاذب غلام بر می خورد و او را دچار حال بد می کند. در اصل حال بد و داغ شدن و خشم او ، حاصل ذهنیت اشتباه خودش است نه عامل بیرونی روانی ( گفتار خطای دوستش).
خبث یارش را چو از شه گوش کرد
در زمان، دریای خشمش جوش کرد
به کلمه "در زمان" ، توجه کنید. همان اشکالی که در همه ما هست و "به محض" برخوردن به "منیت" ، عجله در واکنش ( که گویند کار شیطان است) وارد معرکه می شود و از مکث برای مشاهده حال بد و ذهنیت و منیت پشت آن، اصلن خبری نیست.
کف بر آورد آن غلام و سرخ گشت
تا که موج هجو او از حد گذشت
کف بر دهان و سرخ شدن رخسار را مشاهده و حس نکرد! ولی در او نمایان شد! و این حال بد، فشار زیادی به سیستم وارد آورد! تا بلافاصله موجب یک واکنش و رفتار و گفتار نسنجیده شد. پروسه ای که در زندگی روزمره ما به کرات اتفاق می افتد! و از آنچه اثری و خبری نیست از حضور است و مشاهده و صبر رهایی بخش... و این است دنیای پر آشوب آدمها!. اشکال از آنجاست که این پروسه یعنی؛ اتفاق بیرونی و محرک ظاهری سپس حرکت ذهنیت و سپس حال بد و در نهایت عمل و رفتار و گفتار واکنشی، به طور عمیق مشاهده و لمس! نمی شود.  
و اینک به دو اصل دیگری که مولوی در این داستان ذکر کرده، فقط اشاره ای می شود:
4- قانون جهانی عمل و عکس العمل (کارما):
بی شک کیفیت زندگی کنونی ما، محصول گذشته و نتیجه اعمال و به ویژه ذهنیت خود ماست. با توجه به اینکه در مقایسه سه حوزه گفتار و کردار و پندار ، اقتدار فراوان حوزه ذهنیت، قابل قیاس با دو حوزه دیگر نیست و نظر به اینکه هر ذره پندار نیک یا بد، تبعات و پیامدهای اجتناب ناپذیری را خواهد داشت؛ باز هم به اهمیت اصلاح ذهنیت اشتباه بیش از پیش واقف می شویم. متأسفانه انگارتنها خردمندان و رندان به این اصل جهانی عمل و عکس العمل یقین دارند و با دقت مراقب کردار، رفتار و پندار (و به ویژه ذهنیت) خودشان هستند:
گفت شه: پوشید حق پاداش بد
لیک از عامه، نه از خاصان خود
5- اصل جهانی تغییر
درک حسی و عمیق اصل جهانی تغییر و اینکه همه چیز اعم از خوشی و ناخوشی گذرا است؛ در خود شناسی و پذیرش کیفیت معجزه گر صبر بسیار مؤثر است. "این نیز بگذرد" شعار نجات بخش بسیاری از خردمندان است.  تدبر در اصل تغییر، آدم را نسبت به خود باختگی به دیگران محافظت می کند و به ما نشان می دهد که خداوند یا همان قدرت و انرژی حاکم بر کل کائنات و زندگی، از همه چیز و همه کس بالاتر است و آنجا که کوهها در برابر این اصل، چون پشم نرم و گرد می شوند، کل حیات بشریت و به ویژه منیت ها و قرار دادهای ناشی از ذهنیتهای غلط آدمها، که در حقیقت، توهمی بیش نیستند، محلی از اعراب نداشته و حیف است که این قدر ذهن ما را مشغول نمایند.
کوهها بینی شده چون پشم نرم
نیست گشته این زمین سرد و گرم
(اشاره به ایه 5 سوره القارعه)
نه سما بینی نه اختر، نه وجود
جز خدای واحد حی ودود
ودود = مهربان
     
 


من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود - منصور بنانی

من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود


   دیوید بوهم از فیزیکدانان، دانشمندان و عارفان بر جسته معاصر است. او از دوستان و همفکران نزدیک آلبرت انیشتن و کریشنا مورتی و از بنیان گزاران نظریات فیزیک کوانتوم و جهان هولو گرافیک  بوده است. مباحث ایشان در خصوص خود شناسی بسیار دقیق و راهگشاست. یکی از مطالبی را که ایشان به آن اشاره کرده است مبحث مشاهده گری و مشاهده گری همزمان یا موازی است، که در این سایت هم به آنها اشاره شده است. او مشاهده گری را به آینه ای تشبیه کرده است که در درون هر فردی وجود دارد و نکته جالبی که متذکر می شود این است که دو نفر آدم اهل خود شناسی، می توانند نسبت به هم مشاهده گری کنند و مانند آینه عیوب همدیگر را به نحو صحیح بازتاب نمایند. امری که از ضروریات یک دیالوگ و رابطه منطقی و رشد دهنده بین دو نفر انسان خردمند است ( مولوی به حدیث مشهور نبوی اشاره دارد که: "مومنان آیینه همد یگرند    این خبر می از پیمبر آورند" ,  و بلافاصله به ایراد اساسی آدمیزاد در اشتباه و نقص در مشاهده گری می پردازد: " پیش چشمت داشتی شیشه کبود    زان کبودت جمله عالم می نمود  – دفتر اول مثنوی 1328 و 1329 - ، در غزل 1535 می گوید: چو مومن آینه مومن یقین شد   چرا با آینه ما رو گرانیم و در "فيه ما فيه" گويد : "اگر در برادر خود عيب مي بيني ، آن عيب در توست كه در او مي بيني- یکی از اصول اساسی نظریه دبی فورد- . عالم همچنين آيينه است."). 
وی در خصوص جایگاه و منشاء مشاهده گری معتقد است که مشاهده گری امری ذاتی و قدرتی است نهفته در وجود انسان. او به یک توانایی اثبات شده در جهت "مشاهده طبیعی حرکات و وضعیت بدن"، از نظر عقل و همینطور علم فیزیولوژی اشاره می کند به نام Proprioception ( از ترکیب دو لغت؛ proprius لغت لاتین به معنای "متعلق به شخص" یا "مال خود" و perception به معنای درک و احساس، منشاء گرفته ) که در زبان فارسی به "قوه تشخیص محرکه درونی " یا "درک و حس عمیق حرکات و وضعیت بدن" قابل ترجمه است! از لحاظ علم فیزیولوژی سه اصطلاح exteroception به معنای درک از محیط بیرون با کمک حواس بینایی، شنوایی، لامسه؛ interoception به معنای درک و دریافت اطلاعات از ارگانهای داخلی نظیر حس گرسنگی و درد و..و بالاخره proprioception  درک حس حرکت و تعادل بدن با کمک نرونها(سلولهای عصبی)ی حسی ناحیه گوش داخلی و گیرنده های کششی در عضلات و تاندونها، در کنار هم تعریف می شوند. یک آزمایش ساده پلیس، برای تشخیص هوشیاری افراد مشکوک به مصرف الکل براساس همین "قوه درک حرکت و تعادل و حس وضعیت اعضای بدن نسبت به هم، با چشمان بسته" یا همان  proprioception است. دراین آزمایش فرد مظنون باید با چشم بسته بینی خودش را لمس کند، تا دو سانتی متر اشتباه هم قابل اغماض است اما بیشتر از آن به دلیل ضعیف شدن نوعی توانایی درک ذاتی انسان یا همان proprioception است! که قابل اغماض نیست و برای فرد مبتلا، رانندگی و سایر امورنیازمند به این قوه درک، خطرناک و کشنده است!
نکته جالبی که دیوید بوهم در مقایسه "خود ادراکی" حرکت بدن، با خود ادراکی و خود آگاهی حرکت فکر، خاطر نشان کرده است بسیار تکان دهنده و مفید است: او "خود ادراکی" نسبت به حرکت بدن و حرکت فکر را از توانایی های انسان می داند. او می گوید( نقل به مضمون) بر اساس proprioception وقتی ما دستمان را حرکت می دهیم به آن آگاهیم و به نتایج آن حرکت هم کاملاً واقفیم و مسوولیت آن را به عهده می گیریم و هیچ وقت نمی گوییم که دیگران دست مرا حرکت دادند یا مانند مستان، نمی گوییم: من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود. بدن می تواند حرکتهای خودش را ببیند و درک کند. وقتی که شما عضوی از بدن خود را تکان می دهید رابطه بین "نیت" با "عمل" را می دانید. انگیزه و محرک حرکت و خود حرکت به هم ربط دارند. اگر این نباشد حیات بدن دچار اخلال می شود. برای همین هم پلیس در همه جای دنیا از رانندگی مستان جلوگیری می کند؛ زیرا این قدرت درک طبیعی مختل می شود.
بوهم می گوید در مورد حرکت فکر هم همینطور است و در واقع "فقط خود ما مسوول حال بد خود هستیم." زیرا نتیجه قطعی فکر اشتباه؛ حس و حال بد است و در مشاهده گری درست می توان به خوبی ارتباط این دو را درک نمود. اما در وضعیت معمول شرطی شده کنونی، آگاهی به این امر وجود ندارد یا ضعیف است. وقتی دقت کنید متوجه می شوید که نیت یا محرکه ای برای فکر کردن وجود دارد. بعد از آن تفکر است که پدید می آید و سپس تفکر موجب بروز احساس می شود. اما و صد اما که از آنجا که شما نسبت به این روند آگاه نیستید، بنابراین تفکر به شکلی ظاهر می شود که انگار خود بخود ظاهر می شود و احساس نیز طوری ظاهر می شود که گویا مستقلاً آمده است…اینجاست که به اشتباه اغلب زمین و زمان را مقصر و مسبب حال بد خود می دانیم و به گله و شکایت معتاد شده ایم!( در پست بعدی با الهام از یکی از داستانهای مولوی در خصوص دو غلام زیبا و زشت روی پادشاه، این دو نوع تفکر مقایسه شده است.)، غافل از آنکه مسبب اصلی "حال بد" ما تنها و تنها "ذهنیت اشتباه خود" ماست! در حقیقت به عقیده بوهم همه مسایل و مشکلات مورد بحث ما، به سبب فقدان به کار گیری قوه تشخیص محرکه درونی است که خود ادراکی یا خود نگری یا همان مشاهده گری را ممکن می سازد. اگر هر کس مشاهده گری درست را به کار بندد و در این راه توجه و مراقبت کافی و بی غرض را نسبت به افکار، احساسات و رفتار خودش مبذول دارد، نوع تازه ای از تفکر در بین افراد پدید خواهد آمد که "خود ادراک self-perception" است. می توان مدعی شد که تمامی مسایل مبتلا به نوع بشر واقعاً به این دلیل است که تفکرشان خود ادراک نیست. این نوع تفکر(نا آگاهانه) همواره مشکل آفرین است و یکی از بزرگترین مشکلات عالم یعنی "منیت کاذب" محصول نامشروع! این نوع تفکرخطا آلود است. وا مصیبتا !! که بعدن برای حل مشکلات پیش آمده، از همین تفکر مولد مشکلات استفاده می شود!! و این دور باطل و حلقه معیوب، مشکلات را بیشتر و پیچیده تر می کند! اگر خدای نکرده بدن ما هم نظیر تفکر معمول بشر "خود ادراک" نبود و همچون مستان نا بخرد از قوه خدا داد   proprioception برخوردار نبود؛ خیلی زود رنجور می شد و از بین می رفت( خوشبختانه خداوند این قدرت مشاهده و مراقبه گری را در آنجا که از حیطه اختیار آدم خارج است، یعنی خارج از حوزه تفکر به ودیعه نهاده است. بر ما آدمیان است که این قوه را در حوزه حرکت تفکر هم پرورش دهیم.). مسلم است که آنجا که به نقل از پیامبر اکرم (ص) گفته شده که "یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است" منظور تفکر خردمندانه، خود ادراک، منطقی و خالی از خطا بوده است.



تحليل رفتار متقابل3 (بچه هاي سيبيلو) - منصور بنانی

تحليل رفتار متقابل3 (بچه هاي سيبيلو)


tabkom  گفت:
البته هنوز باید یادداشت شما ادامه داشته باشد، اما میخواستم بدانم که این مورد آمار مربوط به محتوای این بحث میشود :
بر طبق آماری در حوالی دهه پنجاه میلادی مشاهده شد که سن شخصیتی هفتاد درصد سربازان آمریکایی که بین سنین بیست تا سی سالگی بودند، در حدود فقط پانزده سال میباشد ....البته خودم در دقت این آمار که اشتباه نکرده باشم شک دارم، ولی خوب منظور بنده تعداد نیست بیشتر ربط این موضوع را با بحث شما در نظر دارم
( احتمالا مورد کودک ) ؟
در صورت امکان میخواستم تخصص شما را نیز بدانم ، در این صورت ، احتمالا بیشتر بتوان از محضر شما استفاده کرد.

يكي از دلايلي كه مبحث
TA  را براي كمك به خود شناسي مناسب دانستم، اين بود كه بر پايه شواهد علمي و بر اساس TA ، بسياري از افكار، احساسات و رفتارهاي ما تكرار عادتي و شرطي شده مواردي است كه در كودكي بين 1 تا 7 سالگي - و بيشتر تا دو سه سالگي!- از ما سر مي زده است( بنابراين بنظرم سن 1 تا 7 ساله به جاي 15 ساله در افراد فوق، صحيح تر باشد!) و نحوه واكنش ما در آن زمان چنان ما را در بر گرفته و چنان در اعماق وجودمان، آن را پذيرفته ايم كه حالا هم كه مثلا عقل رس شده ايم باز از همان رويه بچگي به طور كوركورانه تبعيت مي كنيم!! و اين موجب حيرت خردمندان است!! 
اينكه در حال حاضر خود را ملامت مي كنيم، و به قول آقاي مصفا "ملامت خود"، ريشه بسياري از بدبختي ها و ناشكري هاي ماست؛ به طور عمده بر مي گردد به تصميمي كه در آن فاصله سني گرفته ايم و تصميم و نتيجه گيري آن زمان هم  حاصل رفتار و افكار والدين و اطرافيان از يكطرف و نحوه تفكر و احساس بچگي ما از طرف ديگر بوده است! به طور مثال؛ در آن زمان به اين نتيجه رسيدم كه؛ خوب و دوست داشتني نيستم! ( ! I am not ok) ؛   و حالا هم در بست و با تمام وجود آن نتيجه گيري را مي پذيرم و چه بسا انواع اطلاعات جديد و سخنان عاقلانه و رياضتهاي مختلف هم قادر نيستند اين فكرغير منطقي مرا عوض كنند! و مرا از باورهاي شرطي آزار دهنده كودكي نجات دهند!! و حالا ما به عنوان يك بزرگسال به جاي استفاده از پتانسيلهاي اين زماني و اين مكاني و برخورد منطقي و بالغانه با مشكلات زندگي، و به جاي استفاده از فكر و احساس درست و منطقي، خود را  از اين نعمت الهي محروم كرده ايم و در خيلي موارد به طور شرطي شده و عادتي درست مانند يك طفل ناتوان و غير منطقي، پاسخ مي دهيم و در واقع كودك بزرگسال(adult child) يا همان بچه سيبيلو! هستيم! به قول آقاي مصفا از ترس وضعيت ناهنجار كودكي و ناتواني آن دوران ( گرگ) و با عقل ناقص كودكي، به پشت ديوار هويت فكري پناه گرفته ايم، اما اكنون گرگ رفته است و آن وضعيت تغيير كرده است و ما به ظاهربالغ شده ايم؛ اما هنوز به نتيجه گيري هاي نادرست كودكي ( تشكيل هويت فكري و شاخ وبرگهاي آن) چسبيده ايم! و حاضر نيستيم از پشت آن ديوار ذهني خارج شويم و ببينيم كه گرگي در كار نيست!..بچه ترس شده ايم و در حقيقت، حالا مشكل ما همان ذهنيت كودكي ماست!! نكته مهمي كه در TA بر آن تاكيد مي شود اين است كه عقل كودك اولا آغشته به احساس، هيجان شديد، ناتواني و نقص بوده است و احتمال اشتباه آن بسيار زياد است و ثانيا به فرض كه در آن زمان درست فكر مي كرده و عاقل بوده است، به هيچ وجه فكر و تصميم و نتيجه گيري آن زمان را ، نمي توان به حال حاضر هم تعميم داد!( حتي شغلي كه در 30 سالگي انتخاب كرده اي، ممكن است براي 40 سالگي ات مناسب نباشد! چه رسد به تصميم طفلي براي تمام عمر!)  در صورتي كه ما چنين مي كنيم! و تا پاي مرگ روش كهنه كودكي را هزاران بار تكرار مي كنيم و بابت آن رنج ها هم مي كشيم!
 البته ظاهرا آقاي مصفا دل خوشي از روانشناسي ندارد ( و از اين جنبه كه، روانشناسي به فكر تطبيق انسان با جامعه است نه فطرت الهي و .. اشكالات ديگر، حق دارد)، ولي به شخصه جنبه هاي مفيد روانشناسي را نمي توانم ناديده بگيرم! وعليرغم محدوديتهاي آن، بنظرم نبايد خودمان را از جنبه هاي مفيدش محروم كنيم. خوب اگر بتوانيم نقاط ضعف درونمان را كه به گذشته بر مي گردد (و اينكه هنوز كودكانه و نپخته فكر مي كنيم)، شناسايي نماييم، مي توانيم از تسلط آنها بر وجودمان آگاه شده و بر توانايي بالغ وجودمان تكيه نماييم. بدين وسيله با رها شدن از اشتباهات ذهني، گام بزرگي در جهت خود شناسي و خدا شناسي برداشته مي شود!

(مباحث مطرح شده در "كتاب" بسيار مفصل است و اگر عمري باشد شايد مطالب "تحليل رفتار متقابل" در 30 تا 40 قسمت به تدريج ارائه شوند. تخصص آكادمي بنده - دامپزشكي- زياد با مطالب ارائه شده در اينجا ارتباط ندارد! ولي سالهاست به روانشناسي، مثنوي مولوي و خود شناسي علاقه مند بوده و به طور غير آكادميك مطالعه كرده ام و هنوز هم در حال ياد گيري هستم. مربي يوگا و يوگاي خنده هم هستم و در برخي زمينه ها نظير
                      (EFT (Emotional Freedom Techniques  و Reflexology و..
 نيز دوره هايي را طي كرده و مداركي نيزاخذ نموده ام. هم اكنون هم در حال طي دوره اي در خصوص "تحليل رفتار متقابل" هستم. )



نیوزین

نیوزین




   ۱. سلام! بحمد الله و المنة از سفر ایران برگشته‌ام و انشاالله تبارک و تعالی از این به بعد با حرافی‌هایم سرت را درد خواهم آورد.

    البته نمی‌دانم این لفظ «برگشتن» شامل حالم می‌شود یا خیر. چون آدم وقتی به وطنش می‌رود می‌گویند «برگشته است». حالا من نمی‌دانم آیا وطنم این طرف است یا آن طرف. الان در سفرم یا در سفر بودم و تمام شده سفرم! خلاصه این ذهن هم با برچسب‌گذاری‌هایش پاک آدم را دیوانه می‌کند. (بگو "نه که نبوده‌ای!")

  ۲. جلسات آنلاین شرح مثنوی؟ طی یک ماه آینده درب دکان را دوباره باز خواهیم کرد، اما بگمانم مجبوریم هر سه هفته یکبار یا ماهی یکبارش کنیم. یا اصلاً هر موقع که وقت شد. حالا تا دوباره شروع کنیم، خبر خوبی بدهم و آن اینکه آقای تبکم عزیز زحمت خلاصه‌نویسی و موضوع‌بندی جلسات نود الی صدم را هم کشیده‌اند و بهمراه دقت نظر، ذکر دقایق، موضوع‌بندی و نت‌برداری، بعضاً کامنتهایی نیز افزوده‌اند مانند این کامنت که در مورد قسمتی از داستان جلسهٔ نود و سوم نوشته‌اند:

"یک نفر معتاد بی‌پول که گوشه خیابان می‌افتد و مال و منالی ندارد را هر کس می‌بیند می‌گوید: خاک بر سرت کنن، مردکهٔ بدبخت شیره‌ای، معتاد مافنگی، بلند شو خودتو جمع کن...... اما من خودم شنیدم در مورد یک فرد پولدار و صاحب امکانات چشمگیر که مصرف تریاک‌اش هم سه برابر اون معتاد مفلوکه! می‌گویند: به به، نمی‌دونی با چه ابهتی این تریاک سناتوری رو می‌چسبونه رو حقه وافور!! سینی و منقلش خاتم‌کاری اصفهانه، دسته وافورش چوب عنابه کنده‌کاری شده‌س، حقه‌ش هم ازین چینی‌های ناصرالدین شاهیه!! چی بگم، عظمت‌اش آدمو می‌گیره!!!!" تبکم

   مجموعه فایل‌های خلاصه‌برداری‌های جناب تبکم را بصورت یک فایل از اینجـا می‌توانی دریافت کنی. دست و بازوی ایشان درد نکند و خسته نباشند.

توبه

توبه





   من می چو برای خوشدلی می‌خوردم
   اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم



ابروی تو

ابروی تو




   می‌فرماید:

 مشکل عشق نه در حوصلهٔ دانش ماست
 حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد

   جان کلام اینکه معنویت، عشق بوسیلهٔ فکر درک‌شدنی نیست. والسلام!

   اما چرا عشق را «مشکل» می‌داند؟! چون تا وقتی با «دانش» می‌خواهیم بسراغش رویم، مشکل است! وقتی مشکل نیست که از دانش، از صفت، از برچسب، از اضافات و از اینکه خود را چیزی بدانیم، خالی باشیم. کسی این بیت مولانا که می‌گوید:

خویش را خالی کن از اوصاف خود
تا ببینی چهر پاک صاف خود

را عمداً اینطور می‌خواند:

 خویش را خالی کن از اوضاف خود
تا ببینی چهر پاک صاف خود

یعنی آنچه ما صفات خودمان می‌دانیم (اینکه من خوبم، بدم، باشخصیتم، بی‌شخصیتم، باشعورم، بی‌ادبم و ...)، این‌ها اضافات هستند.‌‌ همان دانشی که عشق برایش یک مشکل است و حوصله‌اش را هم ندارد.

   مصرع بعد می‌گوید (شمس‌الدین) که «حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد». دو نکته از این مصرع: اول اینکه اصولاً برای دانش خان، عشق یک مسئله است که باید حل شود! اصلاً کل زندگی برایش یک مسئله است. یک حریف است برای کشتی گرفتن! نه یک معشوقه برای همصحبتی. ما همگی یک پا فیلسوفیم و در پی جستن راز دهر. در پی گشودن این «معما». فرصت نداریم یک دقیقه بایستیم و این دار و درخت‌ها را نگاه کنیم. در چشم هم نگاه کنیم. برگ درخت‌ها را ببینیم. حرکت را نظاره کنیم. سرمان شلوغ است!

    اما نکتهٔ دوم اینکه می‌گوید «فکر خطا». این «خطا» صفت «فکر» است از این جهت که آن را تماماً واصف است. نمی‌دانم اصطلاح دستور زبانی‌اش چیست و آیا اصلاً در این خصوص اصطلاحی در ادبیات هست یا نه، اما مثل اینست که می‌گوییم «خدای بزرگ» و به این معنی نیست که چند تا خدا داریم با سایزهای متفاوت و منظور ما آن خدائی است که بزرگ است! نه، منظور تنها خدایی است که بزرگ بودن وصف اوست. یعنی ما منظورمان را روی «بزرگ» بودن متمرکز و زوم کرده‌ایم. در مورد «فکر خطا» در این مصرع هم همینطور. یعنی اینجا صحبت از انواع فکر که فکر «خطا» هم یکی از انواع آن است نیست. اصلاً کاری به آن ندارد بلکه بر خطا بودن فکر انگشت گذاشته و این خطا بودن فکر را منظور کرده است. یعنی فکر بالکل خطاست (در رابطه با عشق البته).

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
زان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش

   این «گفت و شنید» یعنی‌‌ همان «دانش». من وقتی در ذهنم ده‌ها تصویر از خودم دارم و دائماً این تصاویر با هم بگو مگو و «گفت و شنید» می‌کنند، دیگر حرمتی برای شکوه حضرت عشق باقی نمی‌ماند.