کرامت
کرامت
بچه که بودم (البته
منظورم بچهتر است!)، روزی یکی از این چشمزخمهای زیبا که در خانهٔ
پدربزرگ بود را دیدم. در دستم گرفتم و به مادربزرگ نشان دادم و پرسیدم:
"ننه، این برای چیه؟" (همین چشمزخمها که به عنوان حرز و تعویذ برای "دفع
بلا" "استفاده" میکنند.) ننه(ما به مادربزرگمان میگوییم "ننه"، "ننه
حاجی"، چون به مکه هم رفته است) نگاهی به دستهای کوچک کودک انداخت و گفت:
"قربون اون انگشتهای کشیده و دستهای کوچولوت برم من، دستهای تو خودشون دفع
بلا میکنند، عزیز دلم. احتیاجی به حرز و تعویذ نداریم." و دستهایم را
بوسید.
دیشب به مناسبتی و به "اتفاق"، این بیت حافظ را دیدم و یاد آن روز افتادم:
ای دوست دست حافظ تعویذ چشمزخم است
یارب ببینم آن را در گردنت حمایل
ظاهراً هنوز آن کرامت کودکی در دست و بازویم هست!
دیشب به مناسبتی و به "اتفاق"، این بیت حافظ را دیدم و یاد آن روز افتادم:
ای دوست دست حافظ تعویذ چشمزخم است
یارب ببینم آن را در گردنت حمایل
ظاهراً هنوز آن کرامت کودکی در دست و بازویم هست!
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط Panevis
|
