کره شلشلکی



   دفترچه خاطراتی داشت که خودش نامش را "طوفان زندگی" گذاشته بود. گاهگاهی می‌دیدم وقتی سرش خلوت می‌شود می‌رود از لای کتابها بیرونش می‌کشد و با آن خط خاص اکابری‌اش چیزهایی در آن می‌نویسد. نوشته‌هایش هیچوقت نیاز به رمزگذاری و پنهان کردن نداشت چون هیچکس نمی‌توانست آن خط را بخواند!

   حدود سال هشتاد و یک بود که تصمیم گرفتم آن کتاب را با زبان خودش برایم تعریف کند. روزها می‌نشستیم پای کامپیوتر و از او می‌خواستم از هر زمان که ذهنش قد می‌دهد شروع به تعریف کند. و کرد.

   ماجرایی که در انتهای فایل زیر می‌شنوی، در خانواده و فامیل ضرب المثل شد، حکایت "کره شلشلکی". مثل بسیاری دیگر از خاطراتش.