سود و زیان


  
   راشل اهل فیلیپین است و در بیمارستان کار می‌کند. یکی از همکارانش که اتفاقاً او هم اهل فیلیپین بود دو سه ماه پیش از دنیا رفت و همسر بیوهٔ او گاهگاهی به بیمارستان می‌آید و از همکارهای همسر مرحومش طلب دلجوئی مادی می‌کند! و همکاران هم کم و بیش نظر لطفی به او دارند.

   راشل خودش را می‌خورد که "چرا هر ماه این زنیکه بلند میشه میاد اینجا، آخه؟ آبروی ما فیلیپینی‌ها را جلوی همه می‌برد."

   وقتی شخصیت و هویت پنداری شکل (خیالی) گرفت، دیگر انسان باید به تمام سازهایش برقصد. فرقی نمی‌کند چه سازی بزند. ساز بظاهر شاد "افتخار" را یا ساز غمگین "احساس حقارت" را. بهر حال روان انسان باید در هر قدم از زندگی بازیچه و رقاص آن باشد.

   چرا توجه نمی‌کنیم که تا وقتی من به اینکه فلان دانشمند "ایرانی" فلان جایزه را گرفته افتخار می‌کنم، احساس حقارت کردنم از اینکه فلان "ایرانی" مثلاً دزدی کرده اجتناب‌ناپذیر است؟ اینها دو روی یک سکه‌اند و جدانشدنی.

   و اگر عمیق‌تر شویم، می‌بینیم که اصلاً این سکه، واقعی نیست! "ایرانی" بودن من یک امر فکری است، هوایی است، نه واقعی. حالا بیایم بر سر اینکه این سکه شیر آمده یا خط، خوشحال یا ناراحت هم بشوم!

سودائیان عالم پندار را بگو
سرمایه کم کنید، که سود و زیان یکیست