بهار جان
گفت پیغمبر که نفحتهای حق
اندرین ایام میآرد سبق
گوش هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زانک با جان شما آن میکند
کان بهاران با درختان میکند
لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کو کرد با باغ و رزان
راویان این را به ظاهر بردهاند
هم بر آن صورت قناعت کردهاند
بیخبر بودند از جان آن گروه
کوه را دیده ندیده کان بکوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهارست و بقاست
بهار جان اسیر زمان و مناسبت نیست. چون از جنس زمان و ذهن نیست. ایام و مناسبات اجتماعی به انسان شادکامی حقیقی نمیدهد. بلکه انسانی که جانش بهاری است به ایام، روابط و روزها برکت و سرزندگی میدهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط Panevis
|