خرمگشت
قسمت زیادی از دوران کودکیام در سفر گذشت(و ظاهراً این کودکی هنوز ادامه دارد!). پدربزرگ، که در حقیقت جای پدرم بود، با شرکت نفت قرارداد ساخت مخزنهای بزرگ نفت و گازوئیل میبست و بهمین خاطر بیشتر در مناطق نفتخیز مشغول بکار بود و میان شهرها دائم در سفر. و من، بر دوشش.
یکی از مسیرهایی که بیشتر از هر جادهای آن را میپیمودیم، جادهٔ خرمآباد- اندیشمک بود. اکثر اوقات با وانت شورلت آبی رنگی که دیگر جزو اعضای خانواده و فامیل شده بود، و گاهی هم با جرثقیلی که عمو بهمن یا اصغر آقای کوکبی خدابیامرز رانندهاش بودند. در طول جاده، آن پایین درههای عمیق جادهٔ اندیمشک، رودخانهای بود که همیشه به شوق وصالش توقف میکردیم، از وصلش کامیاب میشدیم و تنی به آب میزدیم، با چفیه ماهی میگرفتیم، نهاری بر بدن، استراحتی زیر سایهٔ درخت و باز به مسیر ادامه میدادیم.
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط Panevis
|