حضور در لحظه حال-2  -- منصور بنانی

حضور در لحظه حال-2


حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غرض بگذاری و شاهد شوی
 
با تشکر از همه دوستانی که در این خصوص نظر داده اند، بنده هم نظرم را در حدی که عقل ناقصم اقتضا می کند بیان می کنم: 
 
بنظرم برای حضور در لحظه حال ابتدا باید با کمک آگاهی و ممارست فراوان؛ واجد 2 ویژگی اساسی بود تا بتوان به این حضور مبارک و حلال مشکلات، جامه عمل پوشاند. هر چه این دو ویژگی قویتر شوند خود بخود، حضور در لحظه حال هم بیشتر خواهد بود. 

هر چه بالا پایین کردم چیزی بیشتر از شعر مولانا برای بیان این دو ویژگی نیافتم: 
 
شاهد بودن و همزمان بی غرض بودن برای حضور کامل در لحظه حال ضروری هستند. برای حضور در لحظه حال دو ویژگی اساسی یعنی مشاهده گری و تعادل ذهن در کنار دو ویژگی مکملشان ( یکی جدی گرفتن مشاهده گری و عشق به آن و دیگری آماده بودن و استقبال از مشاهده درد) ضروری هستند و آدمیزاد در طول زندگی اش باید این 4 ویژگی را تقویت نماید تا بتواند به تعریف دقیق و عملی و تجربی حضور در لحظه حال نایل گردد!:
 
دوبند و دو تبصره!!:
الف) مشاهده گری:
تبصره:  عاشق مشاهده گری بودن و جدی گرفتن آن
 
ب‌)  تعادل ذهن (صبر) یا همان بی غرض بودن که شامل اجتناب از حرص و خشم است.
تبصره: آمادگی برای پذیرش و استقبال از درد و رنج به عنوان وسیله رشد انسان.
  
1- شاهد شوی: گاهی گفته می شود آگاهی یا رها کردن گذشته و آینده یا... موجب حضور در لحظه حال می شوند. بنظرم این موارد کلی گویی است و کمتر راهکار عملی را نشان می دهند. مشاهده گری تنها قلابی است که در زمان حال گیر می کند و انسان را در آن نگه می دارد. مشاهده گری فعالیتی است مشخص، که انجام می شود و نتیجه گرا هم نیست و خودش فی نفسه کافی است. مشاهده گری براساس وجود آگاهی ورای فکر صورت می گیرد(رجوع شود به مبحث "دو نوع آگاهی" در همین وبلاگ) که می توان با کمک آن حواس پنجگانه، فکر و احساس و حتی "مشاهده کننده" و همینطور لحظات غفلت از مشاهده! را مشاهده نمود. از بین حواس پنجگانه حس لامسه به نوعی نزدیکتر و درونی تر از حواس دیگر است و در نتیجه اتصال با آن انسان را محکمتر به زمان حال می چسباند! (نظیر حس سنگینی، سبکی، گز گز، خارش، سرما، گرما، درد فیزیکی و...) وهمینطورمشاهده نفسی یا دمی که وارد می شود و نفسی یا بازدمی که خارج می شود از مهمترین ابزار انسان برای مشاهده گری درست است!  اما مشاهده افکار و احساسات با کمک همین آگاهی ورای فکر قابل انجام است؛ هر چند خطری که در آن وجود دارد رفتن با فکر یا غرق شدن، یا این همانی کردنidentify با فکر است که طبق عادت ممکن است اتفاق افتد. برای همین بهتر است هر از چند گاهی از لنگر گاه مشاهده تنفس یا حواس پنجگانه به ویژه حس لامسه استفاده نمود. در خصوص مشاهده افکار، آگاهی از برخی یافته های دقیق روانشناسی به عنوان مثال؛ ده خطای شناختی یا باورهای اعتیاد پرور یا بحث کودک والد بالغ یا ... می تواند مفید باشد، زیرا این آگاهی ها مانند کشیدن خط زیر افکار یا برجسته نمودن آنها است که افکار را برای مشاهده، آماده و مشخص تر می کنند ( اما خود این گونه اطلاعات روانشناسی منهای مشاهده گری ارزش کمی دارند!). در خصوص احساس هم باید از خود بپرسیم که در این زمان چه حس و حالی داریم؟ آرامش، خشم، نارضایتی، دلهره، حسادت و ...اگر به طور کلی حالمان در این لحظه بد است نوع حس بد را مشخص کنیم ( خشم، حسادت، غم، ترس و..)؛ سپس با انرژی آن حس بدون کلمه و فکر  ارتباط بر قرا نماییم.. یا سعی کنیم فکری که همراه آن حس جریان دارد را رد یابی کنیم و.. 
  
2- جدی بودن در مشاهده گری: اما مشاهده گری خلاف عادت مزمن ما به رها کردن خود در دام افکار و احساسات و غیبت مکرر از زمان حال است. در مورد آن آموزشی ندیده ایم و حتی ممکن است چیزی از آن نشنیده باشیم، بنابراین کار راحتی نیست. لذا یک انرژی و عشق و علاقه خاصی لازم دارد( رجوع شود به مبحث "حضرت مولانا عاشق و شیدای مشاهده گری" در همین وبلاگ) یا باید با کمک روش برهان خلف! که عملی تر است؛ عواقب و خطرات شدید غیبت از زمان حال و غرق شدن در افکار و احساسات منفی یا سرکوب کردن آنها را متوجه شویم تا انگیزه مستمر و پر قدرتی را برای " مشاهده گری" در خود ایجاد و حفظ نماییم.  
  
3- بی غرض بودن: یعنی عاری بودن از خشم و حرص است زیرا ین دو از بزرگترین اغراض انسانها هستند. برای حضور در لحظه حال خصوصیت دیگری که باید در انسان شکل بگیرد صبر یا خروج از پاندول ذهنی حرص و خشم است. اگر این ویژگی مانند ویژگی اول( مشاهده گری) در انسان شکل نگیرد حضور در لحظه حال حتی به صرف "مشاهده با غرض" هم غیر ممکن است. حتی مشاهده با غرض بسیار درد آور می شود و همراه با عکس العمل های ذهنی خشم و حرص و..می گردد. در صورتی که مشاهده بی غرض کیمیا گری است که درد را به انرژی آرامش و شادی تبدیل می نماید! و بنابراین؛ بی غرضی در کنار مشاهده گری هر دو لازمند و مکمل همدیگر هستند. عادت ریشه ای ما به اینکه در مقابل موارد خوشایند زندگی، حرص و طمع داشته باشیم و در مقابل موارد ناخوشایند خشم و ناراحتی؛ موجب می شود که ذهنمان همواره درگیر زمان شود و از حضور در لحظه غایب شویم. مولانا بر لزوم کسب ویژگی صبر و اجتناب از حرص و خشم در مثنوی اشارات فراوانی دارد. 
  
4- پذیرش درد به عنوان عامل رشد: عادت دیرینه ما به فرار از درد و یا خشم و بیزاری نسبت به درد و رنج، ما را از برخورد درست با درد محروم کرده است! و تخدیر درد از بزرگترین عادتهای غلط انسان شده است! اگر آگاه شویم که مشاهده انواع درد ها بدون واکنش خشم و نارضایتی، و بدون میل به فرار و تخدیر، بهترین عامل رشد انسان است؛ آنگاه ممکن است از مشاهده بی غرضانه درد هم استقبال کنیم! هر درد روانی همچون شعله آتشی است که در صورت مشاهده بی غرضانه، انرژی حیاتی لازم برای رشد ما را فراهم می کند. مشاهده بی غرضانه دردهای روانی موجب می شود که این انرژیها نه سرکوب شده و خاموش شوند  و نه به حال خود رها شده و تمام هستی ما را به آتش بکشند. بلکه این شعله درد با کمک مشاهده گری تبدیل به آتش حیاتی می شود که قادر است در خدمت بشریت قرار گیرد. چنین آتشی از درد که تحت کنترل مشاهده گری قرار گرفته، قادر به انجام تمام امور مورد نیاز انسان است. این آتش حیاتی مبدل شده و تحت کنترل مشاهده در آمده، همان آتش عشق است!!  
 

 

جلسهٔ ۱۴۶ شرح مثنوی

جلسهٔ ۱۴۶ شرح مثنوی


 
   متأسفانه فایل‌های صوتی جلسهٔ امروز (شمارهٔ ۱۴۶) را از دست داده‌ایم! اگر از دوستان حاضر در جلسه، کسی صدا را ضبط کرده، لطفاً فایل(ها) را برای من ایمیل کند.
 
 
 

مقام معلم و شاگرد - منصور بنانی

مقام معلم و شاگرد


   در روش سنتی آموزش، معلم می داند و شاگرد نمی داند و شاگرد اطلاعات دسته دوم را در خصوص یک موضوع از معلم فرا می گیرد و معلم متکلم وحده است. در برخی موارد مدرن هم هست که شاگرد می داند و معلم نمی داند و شاگرد برای معلم و سایرین سمینار می دهد! اما در روش دیگر آموزش نه معلم می داند و نه شاگرد و هر دو بر اساس شیوه کشف و شهود بی غرضانه جمعی؛ موضوع را مورد مشاهده قرار می دهند و هر دو در یادگیری سهیم هستند و فرقی ندارد که چه کسی معلم باشد و چه کسی شاگرد! و هر دو مادی و معنوی رشد می کنند. البته شاید هرسه روش مکمل هم باشند و در جای خود مفید ولی محرومیت از طریقت سوم، بسیار زیان بار است و در آموزش و پرورش دنیا هم متأسفانه بسیار اتفاق می افتد. سعی من در این وبلاگ این است که حداقل در برخی موارد از دید نمی دانم مطالب گفته شود و از نظرات و گفته های دیگران هم بیاموزم تا به یافته نزدیکتر به حقیقت دست یابم.

   در چند مطلب قبلی در خصوص "حضور در لحظه حال"، درحال مطالعه نظرات دوستان و همینطور یکی دو کتاب از جمله نیروی حال آقای اکهارت تول و ترجمه آقای مسیحا برزگر هستم و مشاهده و مراقبه می کنم تا به برداشتی برسم و ارائه کنم. اگر دوستان بیشتری در این یادگیری جمعی مشارکت کنند و وقت بگذارند و بدون عجله ( که کار شیطان است) در مورد موضوع، چند روزی تعمق کنند ارزش دارد و ممنون می شوم.



شرح سخن حاجی فیروز - منصور بنانی

شرح سخن حاجی فیروز



ارباب خودم سرت بالا کن
مراد از" ارباب خودم" از دیدگاه بنده، همان خود واقعی یا اصل وجود آدمی است که در یک روند بیمار گونه، تحت سیطره خود فکری قرار گرفته است. خود فکری اصالت را در بند کشیده و با قالب کردن خود به عنوان کل هستی، آدمی را به مرض فرو رفتن در افکار مبتلا نموده است. وسیله و ابزار فکر پایش را از گلیمش درازتر کرده و  سرطانی شده و صاحب خودش را اسیر کرده است. از بزرگترین اشتباهات انسان در طول تاریخ این همانی یا یکی پنداشتن خود identification)  (با فکر بوده است.  بنابراین حاجی فیروز قصه ما سعی اش این است که آدم را از این اشتباه استراتژیک بیرون آورد! شاید توجه کرده باشی اگر آدمی به هنگام راه رفتن سربه زیر داشته باشد، نشانه غرق شدن در فکر است، یک لم برای خارج شدن از پوسته افکار، تغییر وضعیت بدن است؛ به طوری که با بالا بردن سر، و نگاه به خط افق و بالاتر، راحت تر از پوسته فکر رها می شویم." ارباب خودم" همان حاکم اندیشه در شعر مولانا ست؛ که سرش را بالا گرفته و بر اندیشه حاکم شده است. او می تواند از ابزار فکر به درستی و هر وقت بخواهد استفاده کند و از ابزار دیگر آگاهی یعنی کشف و شهود و مشاهده ورای فکر هم بهره مند است:
حاکم اندیشه ام محکوم نی
چون که بنا حاکم آمد بر بنی
بنی=بنا و ساختمان
ارباب خودم؛ ای سرور و ای سالار وجودم، ای همه هستی من، ای روح الهی وجودم، ای خلیفه و پادشاه روی زمین، خواهش می کنم قبل از خاتمه نوبت مهمانی ام در این جشن با شکوه زندگی، سرت را بالا بگیر! وقت تنگ است و این قدر فردا فردا نکن:
هین مگو فردا که فردا ها گذشت
تا به کلی نگذرد ایام کشت
 خواهش می کنم و التماس می کنم کمی از فرو شدن در افکارهمراه با حرص و خشم و شهوت و حسد و غم و.. دست بردار و به اطراف هم نظری بیفکن! ای اربابم نبینم که چنین خوار و خفیف اسیر هیچ و پوچ شده ای! اسیر افکار منفی و گزنده که بی اختیار تو می آیند و ترا با خود به هرجایی می برند! مگر بلا نسبت عقلت را از دست داده ای!

ارباب خودم بز بز قندی
ارباب خودم ای که همچون بزی وحشی و زبر وزرنگ می توانی به رفیع ترین کوهها صعود کنی و با غرور از بالا به همه جا نگاه کنی! از آن بالا به اندیشه نظری بیفکن نه اینکه همچون ذلیلان خود را معادل فکر تصور کنی و در آن فرو بروی:
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی بود بر من مگس را دسترس
ای ارباب خودم سرت را بالا بگیر و از اوج به ده نگاه کن و از فکر مثبت نهایت استفاده را ببر ولی از "ده افکار" خارج شو که وجودی ورای فکر داری:
ده مرو ده مرد را احمق کند
عقل را بی نور و بی رونق کند

ارباب خودم چرا نمی خندی؟
ای ارباب من و سرور و سالارم، سرت را بالا بگیر و به ملکوت اعلی متصل شو و خنده جان را ببین و بر ترش رویی مردم بی اعتنا باش و عکس العملی نشان نده! یا آگاهانه عکس العمل نشان بده! که آسیبی نبینی! اگر سر رشته زندگی در دستان تو باشد و تو ارباب زندگی باشی، گزندی به کسی نخواهد رسید:
آنکه جان در روی او خندد چو قند
از ترش رویی خلقش چه گزند؟
ای ارباب من! خندیدن با منشا "من" نکوهیده است! و کار خامان است ولی اگر خودت را از غبار "من" بتکانی! خنده ات به جهانی می ارزد! اگر سرت را بالا بگیری و از وهم و خیال منیت رها شوی، آنگاه شکستن پوسته خیالی من را جشن خواهی گرفت:
به صدف مانم خندم چو مرا در شکنند
کار خامان باشد از فتح و ظفر خندیدن


جسارت قناعت به " متوسط ومعمولی بودن" - قسمت ششم -- منصور بنانی

جسارت قناعت به " متوسط ومعمولی بودن" - قسمت ششم


   در ادامه روشهای  کسب جرأت  برای کنار گذاشتن کامل گرایی وقناعت به متوسط بودن ، سه روش دیگر، با استفاده از نظرات آقای دکتر برنز و ترجمه آقای مهدی قراچه داغی( در کتاب شناخت درمانی روانشناسی افسردگی)؛ ارائه می گردد و شاید پرونده این بحث تلخ وشیرین! در همین قسمت بسته شود:

1-  عدم توجه به قضاوت دیگران: در بیشتر موارد برای اینکه دیگران را از خود مأیوس نکنیم و انتظارات آنها را بر آورده کنیم، تن به کامل گرایی می دهیم! خوب با متوجه شدن به غیر منطقی بودن تأیید طلبی ( نیاز کاذب به تأیید دیگران) و  همینطور کمال طلبی عصبی، و  خلاصی از آن دو نیاز کاذب ، می توانیم بدون اعتنا به توقع و انتظار دیگران ( در بیشتر موارد  توقع دیگران تصور و یا فرافکنی خود ماست، نه واقعیت، ولی حتی در مواردی هم که واقعی است و ممکن است ما با اشتباهی که مرتکب می شویم دیگران را مأیوس کنیم؛ تقصیر خودشان است که از ما انتظاری غیر واقع بینانه و بیش ازتوان یک انسان دارند!)، راه درست را انتخاب کنیم: انتخاب بین دو راه  یکی  سعی در کامل شدن و مواجه با احساس بد و دیگری پذیرش انسان بودن و کامل نبودن و مواجه شدن  با خشنودی.



2-  به یاد لحظات شاد زندگی بیفتید: سفر گروهی با اتوبوس به ترکیه را به عنوان یکی از لحظات شاد زندگی ام به یاد می آورم،( و در همینجا برای همه کسانی که در برگزاری آن نقش داشتند، دعا می کنم و از خدا بابت آن شاکرم)  آن سفر در کنار دوستان خمر کهن و خانواده ام، برای بنده و خانواده ام بسیار جالب و خاطره انگیز بود و از لحظات داخل اتوبوس گرفته تا مکانها و دیدنیهای سفر همه جالب و شادی آور بودند و خاطره خوب آن هرگز از یادمان نمی رود و اگر اغراق نباشد سفر خمر کهن به قونیه، از بهترین سفرهای گروهی دنیا بود! اما وقتی کلاه خود را قاضی می کنم و از خود می پرسم که آیا همه چیز صد در صد دلخواه بود؟ آیا سفر بی عیب و نقص بود؟ به جوابی منطقی! می رسم: مسلماً از حیث امکانات و اتفاقات ناخوشایند،  مسافرت ما ایده آل نبود: مدت زمان رسیدن به مقصد در مقایسه با هواپیما بسیار طولانی بود؛ امکان خواب راحت اصلاً وجود نداشت، توالت رفتن! بخصوص در زمان رفت با مشکلات عدیده! همراه بود، غذا بسیار ساده بود ، کلکها و ناروایی های مسؤول تور( آقای کیف کمری!) و  ناهماهنگی وبدقولی ایشان هم مزید بر علت شده بود .. از جابجایی ناخواسته اتوبوس در وسط راه گرفته تا نبود اتاق کافی در شب اول رسیدن به هتل و..، و در مجموع  در مقایسه با رفاه ایده آلی، خیلی کمبودها و سختی ها وجود داشت و گاهگداری استرس و شوک زیادی  هم به ما وارد می شد و..در طول سفر هم، همیشه و هر لحظه هم شاد نبودم؛ موارد خستگی جسمی و روحی و حتی اختلاف سلیقه و کدورت خاطر هم با عزیزانم پیش می آمد و..خلاصه سرت را درد نیاورم! اگر با عینک کمال پرستی به دنبال عیب و ایرادهای سفر باشم شاید بتوانم صدها عیب وایراد ریز ودرشت را ردیف کنم که تمرکز و گیر دادن به هر کدام می توانست کام شیرین این سفر پر بار را برایم به شدت  تلخ نماید! ( خدا را شکر که این عینک شوم؛ لااقل در این سفر از چشمانم افتاده بود!). خوب نتیجه ای که می خواهم بگیرم این است که شادی ما به رفاه و ایده آل بودن امکانات سفر و کامل بودن همه چیز وابسته نبود؛ بلکه بیشتر به دلیل پذیرش عیب ونقص ها و پذیرش متوسط بودن بود و اینکه حرص کامل گرایی را تا حدود زیادی کنار گذاشته بودیم و آمادگی ذهنی برای سختی و دشواری و عیب وایراد را داشتیم. در کنار آن، همگی از دل و جان سعی داشتیم عیب و نقص ها را به حداقل برسانیم و سفر بهتری را برای یکدیگر فراهم کنیم و در نتیجه آمادگی داشتیم تا از خوبی ها و نعمتهای فراوان سفر چون کودکان! خشنود باشیم. البته مسلم است که مبارزه با کمال پرستی، دلیل تأیید محرومیت و تحمل بی مورد سختی نمی شود؛ سخن چیز دیگری است. سخن این است که کامل گرایی مخل شادی درونی است. هر کسی در زندگی تجربیات مشابه ای دارد و شادی در محرومیتها را و رنج در رفاهیات را، مشاهده کرده است و در نتیجه می تواند با بررسی منطقی تجربیات خودش،  به پوچ بودن کامل گرایی پی ببرد. سختی و محرومیت اگر با پذیرش ذهنی و تسلیم در برابر واقعیت موجود ( نه به معنای کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن) و دیدن تمامی واقعیتها و نه فقط کمبودها و سختیها باشد، با شادی همراه است؛ اما رفاه و آسایشی که با کامل گرایی و در نتیجه؛ عدم پذیرش عیب و کمبود همراه باشد؛ می تواند رنج جانکاهی را بدنبال آورد! در واقع والاترین شادی درونی انسان می تواند زمانی  باشد که خالصانه به دیگران خدمت می کند و حتی از خودش و رفاه و آسایش خود می گذرد. بنابراین در اینجا هم ثابت می شود که شادی و خوشبختی به هیچ وجه از راه کامل گرایی عصبی ( کمال پرستی) حاصل نخواهد شد.

3-  اجتناب از حرص زدن: در همین وبلاگ نویسی اگر کامل گرا باشم و بخواهم بهترین نوشته را عرضه کنم، هیچگاه قادر به نوشتن نیستم و یا به ندرت می نویسم!( البته امثال بنده شاید بهتر باشد که مبتلا به کمال طلبی شدیدی شوند تا به ندرت بنویسند و خودشان و دیگران را سر کار نگذارند!) چون هیچ نوشته ای بی عیب نیست. یا اگر بگویم که باید خودم به رهایی کامل برسم بعد برای دیگران نسخه بپیچم! باز دیگران را از تجربه اندک خودم و خودم را از تجربه متقابل دیگران، محروم کرده ام ولی اگر معیارهای خود را پایین آورم، می توانم کار بیشتر و حتی بهتری هم عرضه نمایم و از آموختن متقابل بهره مند شوم. با کنار گذاشتن کامل گرایی عصبی، یاد می گیرم که از نوشتن لذت ببرم و با فشار و اضطرار ( ناشی از نیاز کاذب کامل نوشتن) ننویسم! یاد می گیرم که مشاهده جمعی بی غرضانه را با دیگران تمرین کنم! بنابراین با کنار گذاشتن کمال پرستی، ثمر بخشی افراد افزایش می یابد و رضایت خاطر بیشتری هم حاصل می شود.

   در خاتمه این مبحث به این نکته تأکید می گردد که انسان بودن معادل اشتباه کردن است و بشر موجودی جایزالخطاست و نقص و شکست بزرگترین سرمایه اش است. نمک زندگی اشتباه کردن است و شاید به همین دلیل در مقایسه با فرشته های بی عیب و نقص، انسان خلق شده تا در مسیر اشتباه کردن رشد کند. البته این سخن به معنای حفظ  تعادل و اجتناب از افراط و تفریط و کسب شجاعت برای قدم زدن در راه رشد و تکامل حقیقی است. به عبارت دیگر، کنار گذاشتن کامل گرایی به معنای غرق شدن در اشتباهات نیست و به معنای اجتناب از رشد و بهبود هم نیست. نارضایتی خلاق از وضعیت موجود روحی و روانی و شرطی شدگی های ذهنی( از جمله همین کامل گرایی ) و جستجوی کمال درونی با کمک روش منحصر به فرد مشاهده گری بی غرضانه، برای رشد و کمال هر انسان ضرورت دارد. کامل گرایی عصبی یا به عبارتی کمال پرستی در واقع یکی از اشتباهات ذهنی است که باید از سر راه رشد و پویایی انسان برداشته شود و مشاهده بی غرضانه آن در مواردی که بر ذهنمان حاکم می شود؛ در زدودن حاکمیت آن بسیار کار ساز است.


کل علی!

کل علی!


 
  ضرب المثل‌ها درست مثل قطعه اشیاء عتیقه که باستان‌شناس‌ها از روی آنها پی به مشخصه‌های تمدن‌ها و فرهنگ‌ انسانی می‌برند، حمل کنندهٔ یک دنیا معنی‌اند. در یک جملهٔ کوتاه و ساده هزار حرف ریخته می‌شود. حرف‌هایی که حاصل تجربه‌هایی به اندازهٔ عمر چند نسل ممکن است باشد. 

   زمان نوجوانی‌ام سریالی تلوزیونی پخش می‌شد بنام "مثل‌آباد". بشدت به آن علاقه داشتم، مخصوصاً به موسیقی‌اش. طوریکه بدون دانستن موسیقی، نت‌های آهنگ تیتراژ آن سریال را روی برنامه‌های کامپیوتری کمودور و آمیگا پیاده کردم و آهنگ را بازسازی کردم و اتفاقاً خیلی هم خوب درآمده بود. دو سال پیش که در تهران به میدان انقلاب رفتم و دیدم CDهای این سریال با بسته‌بندی مناسبی عرضه شده. در خرید درنگ نکردم و تا الآن چند بار آنها را دیده‌ام.

   از میان ضرب‌المثل‌های این سریال، ضرب‌المثل "عجب سرگذشتی داشتی، کل علی!" را به اندازهٔ داستان شیرین، ساده و پرمغز "مرد لافی که هر روز سبیل خود را چرب می‌کرد" از مثنوی مولانا، پرمحتوی می‌دانم. داستان ریشهٔ این ضرب‌المثل بسیار وصف حال روابط انسانی است و از نظر خودشناسی مصداق‌های بسیار وسیعی دارد.

   این داستان را در فایل صوتی یا همان پادکست زیر روایت کرده‌ام و ذیلاً می‌توانی بشنوی. الحق که نقد حال ماست.


.: دانلود مستقیم فایل صوتی :.



   اگر مایل به تماشای CD‌های سریال مثل‌آباد هستی، می‌توانی از طریق این لینک‌ها تماشا کنی. البته برای دوستان داخل ایران باحتمال زیاد مسدود است.

   ضرب‌المثل "عجب سرگذشتی داشتی، کل علی!"

   ضرب‌المثل "علم! علم! اوستا، علم!"

   ضرب‌المثل "ناخوش خر خورده"

   ضرب‌المثل "قربون بند کیفتم"

   ضرب‌المثل "نه شیر شتر، نه دیدار عرب"
  

جسارت قناعت به "متوسط و معمولي بودن"- قسمت پنجم -- منصور بنانی

جسارت قناعت به "متوسط و معمولي بودن"- قسمت پنجم


دکتر دیوید برنز در کتاب"از حال بد به حال خوب" ترجمه آقای مهدی قره چه داغی و با پیشگفنار دکتر عیسی جلالی، ده طرز تلقی و هراس مخرب ذهنی را فهرست کرده است ( در پستهای بعدی ارائه می شوند!) و یکی از آنها این است:
"باید همیشه سعی کنم کامل و بی عیب و نقص باشم"
ایشان این طرز فکر را که کامل گرایی می نامد، یکی از علل اصلی افسردگی و اضطراب می داند.  او انواع کامل گرایی را به شرح زیر ذکر کرده است:
انواع کامل گرایی:

کامل گرایی اخلاقی: اگر از هدفها و معیارهای شخصی ام باز بمانم نباید خود را ببخشم.
کامل گرایی عملکردی: برای اینکه ارزشمند باشم باید در کارهایم موفق باشم.
کامل گرایی شناختی: اشخاص هرگز مرا به عنوان یک انسان آسیب پذیر قبول نمی کنند.
کامل گرایی احساسی: باید همیشه بکوشم شاد و خوشبخت باشم. احساسات منفی را کنترل کنم و هرگز احساس نگرانی و افسردگی به خود راه ندهم.
کامل گرایی در وضع ظاهر: باید در اوج زیبایی و خوش تیپی باشم. چون کمی اضافه وزن دارم، صورتم جوش زده است پس زشت و بی تناسب هستم!
کامل گرایی رمانتیک و ارتباطی: باید همسر کاملی پیدا کنم. همیشه عاشق او باشم و هرگز با او دعوا و مشاجره نکنم.
یکی از دلایل عمده اینکه آدم مفت و مجانی! به خودش برچسب می زند و خودش را شدیداً ملامت کرده و دشمن خودش می شود، همین کامل گرایی است مثلاً وقتی دچار کامل گرایی احساسی هستم؛ گمان می کنم که آدم طبیعی، هرگز نگران و ناراحت نمی شود؛ در نتیجه به محض کوچکترین ناراحتی و نگرانی به خود برچسب بیمار عصبی یا افسرده یا ..می زنم.
نکته مهمی که باید دوستان عزیز به آن توجه کنند این است که مبارزه با کامل گرایی به معنای تن دادن به وضعیت موجود روحی و روانی مان هم نیست. به معنای قید خودشناسی زدن هم نیست، بلکه به معنای خودشناسی خردمندانه و با کمترین اشتباه است.
خوب، گفته شد که باور اينکه " من بايد کامل باشم و کامل شدن امکان پذير است"؛ مارا به ورطه خطرناکي مي کشاند. متأسفانه ما به اين باور اعتقاد راسخي داريم. ايماني بسيار قوي و ريشه اي که حتي ممکن است از آن سخني نگوييم؛ ولي هرگز نسبت به اين باور ترديدي به خود راه نمي دهيم. حتي ممکن است با پوشش معنوي ادعا کنيم که من بايد هميشه شاد باشم! يا نبايد هرگز از کسی آزرده خاطر شوم. ولی غافل از آن هستيم که اين هم نوعي کامل گرايي احساسي است. يا اگر کسي هم به ویژه اگر اتوریته و مقامی داشته باشد! به ما بگويد اين باور نادرست است شايد ظاهراً قبول کنيم، ولي دل کندن واقعي از آن، به اين راحتي ها هم نيست! ايمان راسخ ما به امکان پذير بودن کمال از يکطرف و نداشتن حد و سقفي براي آن از سوي ديگر سبب مي شود که هرگز به مطلوب خيالي خود نرسيم انگار همیشه به دنبال سراب یا سایه خیالی و غیر واقعی می دویم تا برسیم ولی هیهات که رسیدنی در کار نیست:
به قول مولانا:
مرغ بر بالا پران و سايه اش
مي دود بر خاک پران مرغ وش
ابلهي صياد آن سايه شود
مي دود چندانکه بي مايه شود

انرژي کمال طلبي کجا مي رود؟
 در زندگي مي دويم و مي دويم ولي متأسفانه رسيدني به آن سايه در کار نيست؛ چون هدف ما از کمال گرايي قابل دستيابي نيست: عملکردي صد درصد بدون خطا، اندامي در کمال زيبايي و تناسب و ....اين انرژي پر قدرت که به هدف هم نمي رسد بالاخره کجا مي رود؟ مگر نه اینکه انرژی نابود نمی شود بلکه از حالتی به حالت دیگر بدل می شود! جواب این است که متأسفانه این انرژی به هدف نرسیده؛ تبدیل به اضطراب و افسردگی و انواع اعتياد وسواس گونه می شود:
اعتياد به ورزش کردن وسواس گونه
اعتياد به خريدهاي اجباري
اعتياد به کار کردن مداوم ( البته رفتاری اعتیادی است که چند ویژگی داشته باشد از جمله اینکه اجباری و وسواس گونه باشد؛ برای صاحب بیچاره اش عواقب و پیامد های نامطلوبی داشته باشد و..بنابراین هر خرید یا کار یا ورزش و..اعتیاد نیست)
اعتياد به مواد شيميايي نظير ترياک و اکس و..بیشمار اعتیاد دیگر
خوب شايد در لحظاتي در غرق شدن در اين اعتيادها، حسي شبيه به کامل شدن را بچشيم! حتي اگر اين حس نادرست کامل شدن، بسيار کوتاه هم باشد، باز کشش و جاذبه قوي دارد که ما را به سوي خودش بکشاند: لحظه کوتاه دونده پس از فعاليت شديد ورزشي؛ لذتي که بعد از پوشيدن لباس نو حس مي شود؛ پاداشي که رئيس مي دهد؛ نشئگي ترياک، حشيش و..همه اينها به دليل اين است که ما حس مي کنيم از درون ناقص و ناکامل هستيم و فقر دروني ما را به سمت حرص کامل شدن مي کشاند( رجوع شود به شرح داستان فروختن بهيمه مسافر...از مثنوي مولوي در نوشته هاي قبلي). تنها چیزی که فقر درونی ما را پر می کند اتصال با عشق درونی و الهی است. این فقر درونی با هیچ عامل بیرونی به غنا تبدیل نخواهد شد. بنابراین آنچه که ارزش دارد در طلبش بکوشیم همان عشق درونی است؛ ولی رسیدن به عشق از راه خواستن کمال و حرص زدن برای آن و صیادی کردن امکان پذیر نیست:
آنکه ارزد صيد را عشق است و بس
ليک او کي گنجد اندر دام کس
تو مگر آيي و صيد او شوي
دام بگذاري به دام او روي
عشق مي گويد به گوشم پست پست
صيد بودن خوشتر از صيادي است
 

حضور در لحظه حال- 1  -- منصور بنانی

حضور در لحظه حال- 1

 

گفتم: دقیق بودن و مو را از ماست کشیدن در جایی که "منیت" اساسش بر کلی گویی و بزن و در رو و مبهم گویی است، بسیار مفید است. به جای از این شاخه به آن شاخه رفتن و دغدغه اثبات نظر "خود" را داشتن، بایستیم و با دقت معنی و مفهوم کلمه ای را که از آن می گوییم روشن کنیم. به عبارت دیگر با هم؛ بدون غرض، مشاهده کنیم! تا حقیقت بر همگان آشکار شود و رخ زیبایش را از پرده برافکند. حال پرسشی برای فهم دقیق "حضور در لحظه حال" مطرح است. "بودن در لحظه حال" ممکن است از دید افراد مختلف متفاوت باشد، و برخی از این تعاریف هم در جای خود مفید و درست باشد ولی منظور اصلی ما را نرساند.   سهراب سپهری و اکهارت تله و دیگران از آن گفته اند ولی شاید آنها هم با دقت تعریفش نکرده اند و شاید هم تعریف مناسبی ارائه شده است، (خوشحال می شوم بشنوم). به هر حال پرسش این است که معنای دقیق "حضور در لحظه حال" (برای خود شناسی) کدام است؟ یا کدام نیست؟! 
 


1- لذت بردن در زمان حال و دم غنیمتی: خوب اگر صرف لذت بردن باشد که فردی که الکلی به بدن می زند! یا دودی و دمی یا با قدرتی و ثروتی در حال، حالی می برد یا.. ..پس آیا این موارد هم، شامل حال در حال بودن هستند؟
 
2- اجازه ندهیم افکار گذشته و آینده وارد زمان حال شوند: این کار اگر با فشار و سرکوب باشد؛ درست نیست. خوب سرکوب یک فکر یا حس آن را نابود نمی کند و اثرش را خنثی نخواهد کرد.
 
3- اجازه دهیم هر چه پیش آید خوش آید: اگر به معنای رها کردن "منیت" باشد که زمام امور زندگی را بدست گیرد، و ما را در خودش و اعوان و انصارش نظیر غم و خشم و ترس و.. غرق نماید که این هم درست نیست. کاری است که عمری کرده ایم و با هر باد "منیت" چون کاه به طرفی رفته ایم. در هر لحظه از زمان حال، فکری و حسی کل وجود ما را تسخیر کرده و با خود برده است.
 
  4- افکار را فیلتر کنیم: افکار و احساس مثبت را نگه داریم و موارد منفی را سرکوب کرده و مانع حضورشان شویم و مرتب تلقین مثبت کنیم. این روش هم مانند بند دوم چاره ساز نیست. نیمه تاریک سرکوب شده بیکار و بی انرژی نمی ماند و دیر یا زود زهرش را می ریزد و اصلاً مانع یکدله بودن می شود.
 
  5- برویم به دامن طبیعت: بله این روش خوبی است و فایده ها دارد ولی بودن در طبیعت دلیل کافی برای در لحظه حال بودن نیست. اگر با "منیت" به بهشت هم برویم در واقع در جهنمیم!
 
  6- اشتیاق و آرزوی شدید برای در حال بودن:  به خودمان تلقین کنیم که من باید در زمان حال باشم. باید همیشه شاد باشم و با این تلقینات یادمان باشد که زمان حال را از دست ندهیم. بنظرم این هم آن نیست! چون خیلی کلی شد!
 
7- استفاده از فرصت زمان حال: اینکه زمان حال تنها زمان واقعی در دسترس است، شکی نیست ولی صرف استفاده از فرصت زمان حال هم، حضور در لحظه حال به معنای درستش نیست.  ممکن است کار فرمایی از دید خودش بیشترین استفاده از زمان حال، کار تمام وقت کارگرانش باشد که این هم معنای مورد نظر ما نیست.
 
8- فرار از کار و مسؤولیت و نفسی در حال کشیدن: این هم نیست چون در سخترین کارها هم باید بتوان در لحظه بود.
 
9- فقط در عبادت و مراقبه حضور در لحظه حال ممکن و میسر می شود: در زمانهای دیگر زندگی چه؟ کسی که در سخترین کارها نتواند حضور داشته باشد در عبادت هم حضور قلب ندارد. اصلاً این هم کلی گویی شد و تعریف دقیق "حضور در لحظه حال" حساب نمی شود.
  
گفت: خوب مرد حسابی اگر هیچ کدام از اینها معنای جامع و کامل "حضور در لحظه حال" نیست پس مراد تو از آن کدام است؟ گفتم: قبل از آن مایلم نظر شما را هم بدانم.
 
    

حضرت به روایتی دیگر! - منصور بنانی

حضرت به روایتی دیگر!

 
از محبت تلخها شیرین شود
     وز محبت مسها زرین شود
از محبت دردها صافی شود
     وز محبت دردها شافی شود
از محبت خارها گل میشود
     وز محبت سرکه ها مل می شود
از محبت سجن گلشن می شود
     بی محبت روضه گلخن می شود
از محبت نار نوری میشود
     وز محبت دیو حوری می شود
از محبت سنگ روغن می شود
     بی محبت موم آهن می شود
از محبت حزن شادی می شود
     وز محبت غول هادی می شود
از محبت نیش نوشی می شود
     وز محبت شیر موشی می شود
از محبت سقم صحت می شود

   در وصف عبارت "حضرت مولانا"  قبلاً گفته شد که یک وجه حضرت به معنای حاضر و شاهد بودن در لحظه لحظه زندگی است. و مولانا به احتمال قریب به یقین! از این خصیصه خجسته برخوردار بوده است. وجه دیگر "حضرت" که باز امثال مولانا از آن بهره مندند را،  دکتر وین دایر در کتاب "برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد"،  و به نقل از دیپاک چوپرا! ؛ چنین گفته ( نقل به مضمون) است:
 
  
سروتونین یک واسطه شیمیایی مغز است که افزایش آن موجب افزایش آرامش می شود و ثابت شده که مراقبه و دعا سروتونین را بالا می برد. اما نکته جالبتر اینجاست که افرادی که در مجاور مراقبه گران هستند و خود مراقبه نمی کنند هم افزایش سطح سروتونین را نشان می دهند! به عبارت دیگر ارتعاشات آرامش یک فرد می تواند به سایر افراد مجاور هم سرایت نماید. تجربه احساس آرامش در مکانهای زیارتی و مقدس و یا در کنار یک انسان معنوی برای بیشتر افراد، تجربه آشنایی است. انسان، حیوان و حتی گیاه در مواقع ترس و عشق و.. انرژی هایی از خود ساطع می کنند که حتی اثرات ماندگاری بر روی جمادات اطراف می گذارد! همانطور که انرژی متعالی مکانهای زیارتی و مقدس قابل احساس است، انرژی ضعیف ناشی از ترس و.. در مکانهایی نظیر زندان و بیمارستان و .. قابل احساس است. بنابر این معنای دیگر "حضرت مولانا" این است که از حضور ایشان انرژی آرامش و عشق ساطع می شده و صرفاً حضور ایشان برای کسب آن آرامش و عشق الهی کفایت می کرده است. چه بسا که این انرژی به آرامگاه و شهر قونیه! هم تسری یافته است و با حضور انسانهای زائر که آنها هم معمولاً از عشق و جذبه زیارت برخوردارند، سطح انرژی متعالی آن مکان افزایش هم می یابد! بنظر می رسد که این دو ویژگی "حضرت" در مورد سایر واصلین به حق و پیامبران و اولیا هم صادق است. خوشبختانه ما هم به درجاتی قادریم این ویژگیها را در خود پرورش دهیم.
  

   یک نتیجه کاربردی: قابلیت انتقال این انرژی درونی به بیرون در علم ارتباطات امروزی ، "زبان بدن" نامیده می شود. اینکه حرکات بدنی، برق چشم و حتی چیزی ورای اینها به مراتب از گفتار در ارتباط دو انسان مهمترند و نقش بازی کردن هم حدی دارد! و اما در مواجه شدن با مکانها و آدمهای ناسازگار و شرور و.. به غیر از راهکار بسیار مؤثر فرار و دوری گزیدن! از سطوح پایین انرژی ( افسردگی، ترس، اضطراب،  خشم، احساس گناه و...)، گاهی یک راهکار مؤثر دیگر هم این است که؛  در رویارویی با انرژی ضعیف؛ در جستجوی انرژی معنوی متعالی درونتان باشید و پرتوهای آن را به بیرون بتابانید. به جای عکس العمل مشابه آنها، در نظر بگیرید که انگار همیشه طرف مقابل شما خداست و هر چه هست بین شما و خداست و هرگز چیز دیگری بین شما و دیگر انسانها وجود ندارد! و طرف معامله شما اوست.  بنابراین انرژی متعالی خود را در سکوت درونتان پیدا کنید و به بیرون ساطع نمایید و از صمیم دل برای همه و حتی برای شروران دعا کنید( این منافاتی هم با برخوردهای منطقی مورد لزوم با آنها ندارد!) شبیه این را زمانی از آقای الهی قمشه ای شنیدم:
  
   وقتی در کوچه ای قدم می زنید که در آن خانه ای است با ساکنان متنوع از حیوانات مختلف تا انسان و تا فرشته ها .... اگر صدای سگ از شما بلند شود، سگ آن خانه پاسخ می دهد؛ اگر صدای گربه، گربه آن خانه پاسخ می دهد  و همینطور بقیه حیوانات ولی شما می توانید با صدای انسانی، یا صدای فرشته درونتان، انسان یا فرشته درون آن خانه را بیدار و فعال کنید تا پاسخ شما را بدهند. این داستان سمبلیک، در واقع اشاره ای به همان لم است که اگر در برخورد با هر انسانی؛ صرف نظر از وضعیت انرژی او؛ با انرژی متعالی معنوی، با عشق و محبت درونی برخورد کنید، فطرت درون او را بیدار کرده اید و اگر با صدای حسادت یا خشم، خود خواهی ، یا...او را صدا زنید؛ پاسخی مناسب آن دریافت خواهید کرد. پس تا آنجا که می توانید به ویژه بعد از مراقبه و دعا، انرژی عشق و آرامش را در سکوت، به انسان ها و غیر انسانها، موجودات دیدنی و نادیدنی، هدیه نمایید و خیرش را ببینید!
  

سفر

هرزه‌گردی



   سلام به دوستان. امیدوارم حال همگی خوب باشد و سلامت و شاداب و شنگول باشید.

   مدتی در خلوت روی این موضوع متمرکز شده بود ذهنم که میزان چسبندگی ذهن به هویت فکری تا چه اندازه است. ذهن تا چه حد به تعبیر کردن پدیده‌ها و رفتارها خو کرده و شرطی شده است؟ اگر ذهن واقعاً  سفت و محکم به تعبیر کردن(دوبینی) عادت کرده باشد، آیا این توقع دور از انصافی نیست که ما انتظار داشته باشیم آن را رها کند؟!

   بگذار مثالی بزنم. سواد و توانائی خواندن متن مسلماً امری ذاتی نیست. عارضی است. ما همه طی روند سواد آموختن و تمرین خواندن بوده است که الان می‌توانیم متنی را بخوانیم. متن‌ها هم شکل‌ها و خطهایی کج و معوج هستند که ذهن ما بطور قراردادی ترکیب هر چند تا از این خطوط کج و معوج را نمایندهٔ مفهومی می‌شناسد و به اینصورت ذهن با نگاه به خط و متن آن را "می‌خواند". و سرعت این روند یا پروسه بواسطهٔ میزان شرطی‌شدگی زیاد ذهن نسبت به این خطوط بقدری زیاد است که ما اصلاً متوجه نمی‌شویم ذهن دارد این خطوط را تعبیر و تفسیر می‌کند و لذا "می‌خواند" و "می‌فهمد".

   اگر تا اینجای حرف را گرفته‌ای، حالا بگذار یک تمرینی بکنیم: سطر پایین را که به رنگ آبی و خط شکرین فارسی نوشته شده است را ببین آیا می‌توانی فقط نگاهش کنی بدون اینکه آن را "بخوانی"؟ یعنی گویی سواد نداری و فقط یک سری خطوط و شکل آبی رنگ می‌بینی. امتحان می‌کنیم:

   ما فکر می‌کردیم می‌رود سفر دیوانگی‌اش بهتر می‌شود. مثل اینکه بدتر شده. خدایا تمام مریضهای اسلام را شفا عنایت بفرما.

   خوب، توانستی؟ بعید می‌دانم. حالا سئوالی که در ابتدا پرسیدم را دوباره مطرح می‌کنم. آیا میزان شرطی‌شدگی ذهن نسبت به تعابیر ارزشی منبعث از هویت فکری هم تا به همین حد (دیدن متن و ناتوانی در نخواندن آن) زیاد است و تقریباً غیرممکن؟ آیا ذهن ما به تعبیر کردن پدیده‌ها و ناتوانی در دیدن واقعیت آنها هم همینطور عادت کرده است؟ به همین شدت و قدرت؟ آیا می‌شود با ترفندی این روند اتوماتیک را کند یا متوقف کرد؟

   دیگر اینکه آیا بنظر شما اگر کسی که سواد فارسی خواندن را در بچگی یاد گرفته و می‌تواند فارسی بخواند، به مثلاً چین برده شود(جائی بسیار دور از کشورهای فارسی‌زبان) و دیگر با هیچ متن فارسی و افراد و فرهنگ فارسی‌زبان تماسی نداشته باشد، بعد از چندین سال آیا اگر نگاهش به متنی فارسی بیافتد، باز بطور شرطی‌شده آن را "می‌خواند"؟

   شاید با تأمل در این بیت حافظ بتوان پاسخی برای این پرسش پیدا کرد:

تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او
زآن سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند
 
 

برنامهٔ دوازدهم رادیو حافظ - مقدمهٔ دوم کتاب "درس حافظ" تألیف دکتر استعلامی

برنامهٔ دوازدهم




برنامهٔ دوازدهم: مقدمهٔ دوم کتاب "درس حافظ" تألیف دکتر محمد استعلامی

عنوان مقدمه: زبان و تعبیرهای خاص حافظ

برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 






» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ دوازدهم رادیو حافظ  :. (با کیفیت عالی به حجم ۱۶ مگابایت)

مدت زمان برنامه: ۴۵ دقیقه

موضوعات مرتبط: مقاله، فهم آسان سخن حافظ، کلید فهم شعر حافظ، دو پهلویی کلام حافظ، تفسیر شعر حافظ، چند معنایی سخن حافظ، آیا حافظ شعر دیگری بجز دیوانش سروده است؟، چند تفسیری غزلیات حافظ، مقابلهٔ حافظ با شیخ و صوفی و زاهد و محتسب، آشنایی حافظ با علوم اسلامی و قرآن، موسیقی کلام حافظ، ادب فارسی و موسیقی، آشنایی حافظ با موسیقی، دلایل انتخاب وزن‌های نرم برای غزلیات توسط حافظ، اقتباس حافظ از شعرای دیگر، زبان و تعبیرات خاص حافظ، ایهام در شعر حافظ، طنز در شعر حافظ، مضامین قرآن و حدیث در دیوان حافظ، تأثیرپذیری حافظ از شعرای پیش از خود، استفادهٔ حافظ از شعر شعرای پیش از خود، اثرپذیری حافظ از خیام و مولانا و سعدی، صادق هدایت و حافظ، علی دشتی و حافظ، اندیشهٔ حافظ، شناخت حافظ، دکتر محمد استعلامی


» رادیو حافظ از خانم فتوحی و آقای علیزاده بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه تشکر و قدردانی می‌نماید.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید.

» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.